|
کتاب یاسمن- قسمت هشتاد و یک نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
کاوه- آره هوا کمی تا قسمتی ابری، همراه با رعد و برق! نفهمیدی ساعت چند میرن؟ -نه ، مهمونی شبه دیگه گفت ژاله هم قراره بیاد. کاوه- ژاله ما؟ -نخیر ژاله ما! کاوه-پاشو بریم -کجا؟ کاوه- بیا، بهت میگم. اول یه سر بریم خونه ما. بعدش یه جای دیگه بعدش بریم پیش فریبا. - خودت برو من حوصله ندارم. کاوه- توبیا، کارت دارم،پاشو، دیر میشه ها. بلند شدیم و رفتیم خونه کاوه اصرار کرد بیام تو. نرفتم تو ماشین منتظرش موندم. نیم ساعتی طول داد و بعد با چهار پنج تا قوطی کبریت برگشت و سوار ماشین شد و حرکت کردیم. -چقدر طولش دادی؟حالا کجا میری؟ کاوه-پیش یه متخصص! از حرفهاش سر در نیاوردم. پنج دقیقه بعد جلوی خونه خاله اش نگه داشت. -اینجا اومدی چیکار؟ کاوه-خونه خاله مه. صبر کن میفهمی. خونه خاله مونم نمیتونیم بدون اجازه بی آییم؟! زنگ زد و چند دقیقه بعد سیامک اومد دم در. رنگ از روم پرید. دوتایی اومدن تو ماشین آروم بهش گفتم: -با سیامک چیکار داری؟ کاوه- نترس! میخوام باهاش یه پیمان صلح امضا کنم! بعد رو به سیامک که مشغول ور رفتن با دکمه های ماشین بود کرد و گفت: -سیامک، من و تو پسر خاله هستیم یا نه؟ سیامک- آره پسر خاله میخوای باهام بازی کنی؟ کاوه- دلت میخواد اون آلبوم تمبرم رو بهت بدم؟ چشمهای سیامک برق زد و با سر اشاره کرد. کاوه- باید یه کاری بکنی. اما اگه کسی بفهمه، آلبوم بی آلبوم! باشه بعد قوطی کبریت ها رو داد به سیامک و شروع کرد در گوشش حرف زدن. یه ده دقیقه ای باهاش صحبت کرد و آخرش گفت: -حواست باشه پسر خاله. دوازده تا و سه تا! یکی یکی استفاده کن حیف و میل نشه ها! رسیدی خونه به من زنگ بزن. شماره موبایلم تو دفتر تلفن خونه تون هست! دوتایی سوار شدیم ازش پرسیدم: -این بچه رو چیکار داری؟ کاوه- بچه خوبیه! -کجای این بچه خوبه؟! کاوه- امشب این بچه برای تو یکی که حتما خوبه! از حرفهاش سر در نیاوردم حرکت کردیم طرف هتل فریبا سه ربع بعد برگشتیم خونه من و سه تایی رفتیم پیش صاحب خونه م و قرار داد رو فریبا امضا کرد و کاوه پول پیش و اجاره خانه رو پرداخت کرد. بعد اومدیم به اتاق من. چایی دم کردم و نشستیم به صحبت فریبا-از هردوتون ممنونم. مخصوصا از کاوه خان. از خدا میخوام که روزی برسه بتونم جبران کنم. -حالا از اینجا خوشتون اومده؟ فریبا- خیلی عالیه تمیز و خوب دستتون درد نکنه باید کمکم برم دنبال یه کاری چیزی. -نه فریبا خانم. شما نباید فعلا به فکر کار باشین. من و کاوه فکر کردیم که بهتره شما دنباله درستون رو بگیرین و به امید خدا برین دانشگاه. حیفه. فریبا-اون وقت خرجم رو از کجا در بیارم؟ هزینه این زندگی و خونه و خورد و خوراککم رو کی میده؟ کاوه- خدا میده. گیرم شما برین سرکار مگه چقدر بهتون حقوق میدن اصلا امروزه روز با دیپلم کسی رو استخدام میکنن؟ لیسانسه هاش موندن بیکار! فریبا- درسته، اما من باید سعی خودم رو بکنم ببینید تا همین جا هم که کمک کاوه خان رو قبول کردم این بود که راه به جایی نداشتم تنها بودم و بی پناه دلم نمیخواد بیشتر مدیون شما باشم. اون موقع مادرم زنده بود و مریض. کلی خرج داشت حالا که دیگه اون نیست مهمترین مسله هم خونه بود که کاوه خان زحمتش رو کشید اگه من برم سر کار حداقل خرج خوردو خوراکم به ایشون تحمیل نمیشه منم اینطوری راحت ترم. کاوه-اولا که پناه همه خداست دوم شما اگه برین سر کار چقدر حقوق بهتون میدن؟ ماهی سی هزار تومن بیشتر میدن؟ فریبا-نه، فکر نکنم اینقدر هم بهم بدن. ولی خوب هر چقدر بدن خوبه. کاوه- من همین سی تومن را به شما میدم واسه خود من کار کنین. فریبا خندید و گفت: -مگه شما چکار دارین که من بتونم براتون انجام بدم غیر از اون شما هر کاری داشته باشین من از صمیم قلب و بدون چشم داشت در خدمتتون هستم کاوه خان! کاوه- خیلی ممنون فریبا خانم اما من هزار تا کار دارم که شما میتونین برام انجام بدین یکیش اینه که جای من یه خرده درس بخونین! بعدش هم، من راه میرم چرت و پرت میگم. میخوام شما شب به شب اینها رو یادداشت کنین و بدین به من شاید یه کتاب بدم منتشر کنن! -اتفاقا بد هم نگفتی کاوه شاید یه کتاب چرند و پرند هم تو بدی بیرون! فریبا تبسمی کرد و گفت: -ای کاش همه چرند و پرندها، مثل حرفهای کاوه خان بود. کاوه- ممنون خانم محترم! البته من تمام استعدادهای نهفته در اعماق ذهنم رو یه دفعه قلنبه بروز نمیدم! من رو باید کم کم کشف کنن یه ذره یه ذره و چیکه چیکه باید خودم رو نشون بدم! هر جا قدم میذارم باید یه خرده اونجا استعدادم شکوفا بشه! بعد یه دفعه درسته منو کشف کنن! آروم گفتم: مثل سگه هر جا تو خیابون میره، پای درختها.... کاوه اومد تو حرفم و گفت: -بهزاد جون یه چایی بریز، بخوریم. فرنوش الان دیگه رفته خونه خاله اش، حواست باشه! باز یاد این جریان افتادم دمق شدم و چپ چپ نگاه کردم بلند شدم و سه تا چایی ریختم و تعارف کردم. فریبا که از حرفهای کاوه و من خنده اش گرفته بود، گفت: -امیدوارم همیشه، همین طوری شما دو نفر با هم خوب و مهربون باشین. تو این چند روزه که فرصتی نشد در مورد خودتون با من حرف بزنین حالا دلم میخواد بدونم چه طوری با هم دوست شدین؟ چیکار میکنین؟ تحصیلاتتون چیه؟ برام خیلی جالبه. کاوه- والله جونم براتون بگه که این بهزاد خان، چند سال پیش، سرکلاس، تو دانشکده، یه دفعه پرید و پاچه منو گرفت و جر داد! -بیتربیت! کاوه-خانمی که شما باشین، چند روز بعد فهمید چه اشتباهی کرده اومد و یه قلوه بیست سال مونده گندیده لهیده ش رو داد به من! چه قلوه ای! صدرحمت به قلوه گوسفند! فریبا اصلا نمیفهمید کاوه چی میگه. فقط همین طوری نگاهش میکرد. فریبا-ببخشید، من متوجه نشدم. سر کلاس با هم حرفتون شده بود؟ کاوه-این با من حرفش شد، من با این حرفم نشد! فریبا-اون وقت اومدن با شما آشتی کنن براتون قلوه آوردن؟! کاوه-نه بابا. یکی از قلوه های خودش رو آورد. فریبا-قلوه؟! کاوه-کلیه بابا، کلیه! فریبا هاج و واج مونده بودکه کاوه خنده کنون داستان رو براش تعریف کرد. فریبا-باورم نمیشه. این خیلی عجیبه! کاوه- میخواین پهلومو جر بدم کلیه اش رو ببینین؟! دروغ که ندارم بگم به مرگ یه دونه بهزادم! الان یه قلوه این داره یه قلوه من!
|