|
کتاب یاسمن- قسمت هشتاد نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
حالا همه یه فاتحه برای این شاد روان بخونید. مراسم تموم شد و از بچه ها تشکر کردیم و همه رفتن. من و کاوه هم با فریبا به شهر برگشتیم. نزدیک ظهر بود یه جا نهار خوردیم و بعد به یه هتل رفتیم. کاوه یه اتاق برای فریبا گرفت و گفت: -شما فعلا همین جا باش تا یه جایی رو برات جور کنیم. فریبا-من نمیدونم چی باید بگم و چطوری ازتون تشکر کنم. کاری هم برای جبران از دستم بر نمیآد. فقط اینو میگم که شما ها ثابت کردین که هنوز انسانیت وجود داره! ازتون ممنونم. کاوه- ما کاری نکردیم. شما هم بیخودی خودت رو ناراحت نکن. فعلا استراحت کن تا ما ترتیب کارها رو بدیم. فریبا-اگه اجازه میدادین که برم خونه خودمون بهتر بود. دیگه مخارج هتل هم به بقیه اضافه نمیشد. کاوه- شما صلاح نیست که فعلا اونجا برین. خاطرات اونجا عذابتون میده.یه چند روز اینجا بمونین. همه چیز درست میشه. ترتیب همه چیز رو اینجا میدم. خیالتون راحت. کاوه مقداری پول به فریبا داد. من اومدم کنار که خجالت نکشه. بعد مقداری پول هم به پذیرش هتل داد و قرار شد که تموم هزینه صبحونه و ناهار و شام رو روی صورت حساب بیارن. خیلی سفارش کرد و از فریبا خداحافظی کردیم و از هتل اومدیم بیرون. تا توی ماشین نشستیم،موبایل کاوه زنگ زد. فرنوش بود. گویا به صاحب خونه من زنگ زده بود و چون دلش شور افتاده بود، به کاوه تلفن کرده بود. جریان رو براش گفتم. ازش خواستم که به ژاله چیزی نگه. قرار شد عصری بیاد پیش من. خداحافظی کردم و به کاوه گفتم که منو برسونه خونه. کاوه-پس تو ترتیب طبقه بالای خونه ات رو میدی؟ -آره، سعی میکنم ظرف همین یکی دو روزه، اونجا رو برای فریبا بگیرم. فقط میمونه وسایل زندگی. کاوه- اونها رو خودم جور میکنم. تو فقط قرارداد رو بنویس. بعد گفت: -دستت درد نکنه بهزاد. خوب شد به بچه ها خبر دادی. اگه اونها نبودن حتما فریبا خیلی ناراحت میشد. فقط دفعه دیگه بهشون بگو دارن میان واسه عزا! دل تو دلم نبود که وسط حرفهاش یه دفعه یه جک هم تعریف کنه! -گم شو! به اون قشنگی حرف زد. به محض اینکه به خونه رسیدم، با صاحب خونه م صحبت کردم و طبقه بالا رو ازش اجاره کردم و تلفنی به کاوه خبر دادم. قرار شد که وسایل رو عصری بخره و بیاد اونجا تا ترتیب چول و این حرفها رو با صاحب خونه بدیم. رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم تا عصری که فرنوش می آد، سرحال باشم. دوساعتی خوابیدم و بعدش چایی رو حاضر کردم و یه سر رفتم بیرون و کمی خرت و پرت و میوه خریدم و زود برگشتم و نشستم تا فرنوش بیاد. نیم ساعتی نگذشته بود که در زدن. فرنوش بود. تا اومد تو، پرسید: -معلومه چه خبره اینجا؟ -فعلا هیچی، اما بعدش شاید خیلی خبرها بشه! بعد مفصلا تمام جریان رو براش تعریف کردم که گفت: -خالا کاوه دوستش داره؟ -فکر میکنم آره. اما فعلا که وقتش نیست، تا بعد خدا چی بخواد. فرنوش- بهزاد، اومدم یه چیزی بهت بگم، اما ازت میخوام که ناراحت نشی و مسله رو درک کنی. -طوری شده؟ فرنوش-طوری که نشده، فقط خاله م منو دعوت کرده خونه شون. یه مهمونیه. -میخوای بری؟ فرنوش-مجبورم، باید برم. اگه نرم وضع بدتر میشه. -تو باید تکلیف رو با خودت روشن کنی. اینطوری که نمیشه. من میدونم برای چی این مهمونی رو خالت گرفته. میخواد کارهایی رو که بهرام کرده، یه جوری رفع و رجوع کنه. فرنوش- میدونم، اما چیکار کنم؟ باید برم دیگه. -اگه نری چی میشه؟ بذار بفهمن که تو خیال ازدواج با بهرام رو نداری. فرنوش-بدتر میشه بهزاد! همین جوریش کلی تا حالا برام سوسه اومدن. من برای خودم تنها نمیگم. اگه بخوام با تو ازدواج کنم. باید مادرم راضی باشه یا نه؟ -و اگر راضی نباشه؟ فرنوش-تو این چیزها رو بسپار دست من. خودم جورش میکنم. فقط موقعیت من رو درک کن. راضی باش که امشب برم. مگه تو به من اعتماد نداری؟تازه با ژاله میرم. کمی نگاهش کردم و حرفی نزدم که گفت: - چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ -احساس میکنم که کمی دلت پیش بهرامه فرنوش تو در مورد تضمیمی که گرفتی مطمنی؟ فرنوش-ازت انتظار نداشتم این حرف رو بزنی بهزاد! -صبر کن ببینم! انتظار چی رو از من داشتی؟ میخوای بیام تا خونه بهرام برسونمت؟! فرنوش- اونجا خونه خاله منه! -چه فرقی داره؟ بهرام که اونجا هست. اگه نظری به تو نداشت، حرفی نبود اما اون تو رو نامزد خودش میدونه. تو هم که داری میری اونجا حالا انتظلر داریچیکار کنم؟ پاشم بشکن بزنم؟! بلند شدم و براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش مدتی سکوت کردیم که گفت: -بهزاد جون، من یکی دوساعت میرم و بعد به بهانه سردرد برمیگردم خونه بهت تلفن میکنم که خیالت راحت بشه. خواهش میکنم اوقات تلخی نکن. مسله اونقدرها بزرگ نیست که اینظوری ناراحت شدی. -برای من مسله خیلی هم بزرگه فرنوش خانم، انگار پسر خاله شما رقیب بنده هستن ها! فرنوش- بازم شدم فرنوش خانم! تا یه چیزی پیش میاد باهات غریبه میشم! -من خوشم نم آد امشب بری اونجا یه تلفن بزن بگو مریضی و نمیتونی بری. وسلام. فرنوش-ولی من گفتم که می آم! -پس اگه گفتی، دیگه این حرفها چیه؟ برو، بسلامت. فرنوش- خواستم به تو گفته باشم. دلم میخواست تو هم راضی باشی. -خب گفتی. منم راضی نیستم. حالا چی؟ فرنوش- تو خسته ای و اعصابت خرابه. وگرنه اینطوری با من حرف نمیزدی. - اگه اعصاب و روان درستی داشتم که از روز اول با تو حرف نمیزدم! فرنوش-جدی میگی بهزاد؟! جوابی ندادم. یه دقیقه صبر کرد و بعد بلند شد و پلتوش رو ورداشت و رفت. وقتی داشت در رو پشت سرش میبست، کاوه رسید و سلام کرد. صراشون می اومد.کاوه- سلام فرنوش خانم، کجا؟چرا با این عجله؟ قدم من انگار بد بود. فرنوش-سلام کاوه خان. قدم شما بد نبود، حال دوستتون انگار بده. کاوه-ا! بهزاد مریضه؟ چه شده؟ مرضش چیه؟ فرنوش- مرض بدبینی و سوظن! کاوه-آخ آخ آخ آخ!یه همسایه داشتیم این مرض رو گرفت. یه هفته نکشید. مرد! دوای این مرض تنقیه گل گاو زبانه! صدای فرنوش رو شنیدم که یه خداحافظ گفت و سوار ماشین شد و رفت. کاوه با حالت تعجب اومد تو خونه و پرسید: -طوفان شده؟! این چش بود؟ تو چته؟ مریض شدی؟ پاشو یه تنقیه ات کنم حالت جا بیاد! جریان رو براش گفتم کمی فکر کرد و بعد گفت: -میخوای از دست بهرام راحت بشی؟ -آره، چه طوری؟ کاوه- من به یه هوایی می آرمش بیرون شهر، یه جا با هم قرار میگذاریم تو هم بیا. بعد دوتایی میریزیم سرش. اول خوب میزنیمش بعد سرش رو ببر و بنداز جلو سگها بخورن! -مگه من اصغر قاتلم! دیوونه! کاوه- در هر صورت این بهترین راه حله! -دلم میخواست میرفتم تو مهمونی شون و مثل اونشب که اومد خونه فرنوش و مهمونی ما رو بهم زد، برنامه شون رو بهم میزدم. کاوه- حالا خودت رو ناراحت نکن. مطمن باش امشب اونجا شیرینی خورون فرنوش نیست! یه مهمونی یه دیگه! بعدش هم فرنوش بر میگرده خونشون و بازم مال توهه. -فعلا که دیدی اوضاع خرابه.
|