|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و نه نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
-مثل بقیه ایده هات، مزخرف! کاوه موبایلشو درآورد و به خونه شون زنگ زد و گفت که شب نمی آد خونه.منم بلند شدم و از تلفن بیرون یه زنگ به یکی از بچه های دانشکده زدم و بهش گفتم که فردا اگه میتونی با چند تا از بچه ها بیان بهشت زهرا.گفتم مادر یکی از دوستان فوت کرده و کسی رو نداره خدا بیامرز. بعد برگشتم تو اتاق. کاوه- بیا بگیر بخواب. فردا کلی کار داریم. -تو بخواب، من خوابم نمیاد. ناراحتم. کاوه- مگه عمه ت مرده که ناراحتی؟! بگیر بخواب پسر، مادر یکی دیگه مرده، تو ناراحتی؟! -تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ نه به اون گریه کردنت، نه به این حرفهات! کاوه- گریه هامو کردم حالام خوابم میآد فردا باید جون داشته باشم که دوباره گریه زاری کنم یا نه ؟! -من خوابم نمی آد کاوه-به درک! من که خوابیدم.آن !آن! اینو گفت و چمباتمه زد رو مبل و چشمهشو بست و گفت: -بهزاد، تا من یه چرت میزنم، تو یه خرده گریه زاری کن که حوصله ات سر نره! جای منم واسه شادی روح اون مرحوم دو تا فاتحه بخون تا من بیدار شم بعد چشماشو باز کرد و گفت: - فاتحه نخونده نخوابی ها! صبح بلند شم از خود اون مرحوم میپرسم، فاتحه به روحش نرسیده باشه از صبحونه خبری نیست! سرش رو گذاشت رو دستش و دو دقیقه نگذشته بود که خوابش برد! دیدم منم اگه نخوابم فردا از حال میرم. تا چشمامو بستم خوابم برد. صبح پرستار بیدارمون کرد. دوتایی دست و صورتی شستیم و رفتیم پایین و صبحونه خوردیم. وقتی به اتاق برگشتیم فریبا بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود. دوتایی سلام کردیم. بهمون یه لبخند زد که من گفتم: -خدا رحمت کنه مادرتون رو تا اینو گفتم زد زیر گریه! کاوه اومد بغل من و آروم در گوشم گفت: -پسر بیکاری؟ تازه یادش رفته بودها! بعد رفت کنار تخت فریبا و گفت:-شما باید فکر خودتونم باشین مریض میشین ها! فریبا اشکهاشو پاک کرد و گفت:-دیشب حتما بهتون خیلی سخت گذشته،باید ببخشید کاش رفته بودین خونه کاوه-صبحونه که نخوردین؟ فریبا-نه، اشتها ندارم. -اینطوری که نمیشه.ضعف می گیرتتون. خدا نکرده مریض میشین. اینطوری مادرتون هم راضی نیست. تا اسم مادرش رو شنید دوباره زد زیر گریه. کاوه یه چپ چپ به من نگاه کرد و آروم بهم گفت: -کرم داری؟! حالا باید ماهام پا به پاش گریه کنیم! بعد به فریبا گفت: -اگه شما گریه کنین، ماهام ناراحت میشیم ها! -بذار گریه کنن، سبک میشن. اما باید یه چیزی هم بخورن. کاوه- الان میگم براتون صبحونه بیارن. کاوه رفت و به یه پرستار گفت که برای فریبا صبحانه بیاره. فریبا هم اشک هاشو پاک کرد و گفت: - شما خیلی مهربونید. ازتون ممنونم. چند دقیقه بعد صبحونه آوردن و پرستاری که سینی رو آورد به فریبا گفت: -این آقایون تا صبح رو دو تا مبل، همینطوری نشسته خوابیدن.حتما شما براشون خیلی مهم هستین. فریبا-این آقایون واقعا به من لطف دارن. بعد یه لبخند کمرنگ به کاوه زد.کاوه هم سینی صبحونه رو ورداشت و گذاشت رو میزی که جلوی فریبا بود و گفت: حالا صبحونه تون رو بخورین. فریبا-بخدا اشتها ندارم. از گلوم پایین نمیره. -فریبا خانم اگه صبحانه نخورین، تو بهشت زهرا حالتون بد میشه ها! تا کلمه بهشت زهرا رو شنید، انگار داغش تازه شد و زار زار شروع کرد به گریه کردن.انگار تازه متوجه شده بود که باید از مادرش خداحافظی کنه.کاوه دوباره آروم به من گفت: -بهزاد جان میشه ازت خواهش کنم دیگه نطق نکنی؟! تو دو تا دیگه از این جمله ها بگی، این یکی رو هم باید با مادرش ببریم قبرستون ها! آروم بهش گفتم:گم شو کاوه! بالاخره باید یه چیزی بگم دیگه! کاوه آروم گفت: بگو قربونت اما از کلمات مادر و بهشت زهرا و قبرستون استفاده نکن! خندم گرفت. رفتم بیرون و از پرستار خواهش کردم ترتیب انتقال جنازه رو به بهشت زهرا بده خلاصه یه ساعت بعد ماشین بهشت زهرا اومد و جنازه رو برد و من و کاوه هم دنبالش رفتیم. توی ماشین فریبا آروم آروم و بیصدا گریه میکرد. اومدم دلداریش بدم که کاوه آروم بهم گفت: -بخدا بهزاد اگه از اون دلداری های توی بیمارستان به فریبا بگی، با یه چیزی میزنم تو پک و پهلوت ها! ولش کن تازه آروم شده! بازم خندم گرفت. دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم. پیاده شدیم و به سالن کامپیوتر رفتیم و با تعجب دیدیم که اکثر بچه های دانشکده اومدن اونجا. حدود سی نفری میشدن. کاوه- باز ابتکار بخرج دادی؟! اینا رو تو خبر کردی؟ - ای بابا ! دو نفری که نمیتونیم جنازه رو ببریم! باید یکی باشه که بهمون کمک کنه یا نه؟ فریبا رو نشوندیم پیش چندتا از دخترهای دانشکده و خودمون رفتیم تا ترتیب قبر و کفن و دفن رو بدیم. کاوه-سلام آقا، خسته نباشین. ببخشید یه قبر خوب و دلباز میخواستیم طرف خنده ش گرفت و گفت: -دوست دارین سرویسش چطوری باشه؟ ایرونی یا فرنگی؟ کاوه- یه چیز خوب و اس و قس دار میخوام دیگه! جوری باشه که حداقل تا صد سال طوریش نشه! -آی بچشم! قبر از چهل هزار تومان داریم تا یه میلیون تومن! کدومو بدم خدمت تون؟ کاوه خیلی جدی حرف میزد که آدم فکر میکرد داره یه آپارتمان از معاملات املاک میخره! کاوه- قربوتن آقا، یه میلیون تومنی یه دوبلکسه؟! یا نمای خوبی داره یا شاید طرفهای خیابون جردنه؟! تو میدون ونک که قبر نخواستیم! همین جا یه قبر نیم متری بهمون بده! یارو که قیافه کاوه رو دید، زد زیر خنده و گفت: آقا خیلی خوشی! راستش رو بگو متوفی چه نسبتی با شما داره؟ کاوه-خدا بیامرز قرار بود بعدها مادر زنم بشه. قبل از خواستگاری فوت کرد. -خدا رحمتش کنه،نور به قبرش بباره،چه خانم فهمیده ای بوده! آروم به کاوه گفتم: -بابا همه منتظرن! واستادی اینجا و چرت وپرت میگی؟! کاوه- دارم چونه میزنم که یه چیز خوب واسه ش بگیرم و ارزون! مگه نمیبینی خونه آخرت هم منطقه بندی شده! یارو با خنده ترتیب کارهارو داد و رفتیم پیش بچه ها و بعد با فریبا رفتیم جلوی سالن شستشو. نیم ساعتی که گذشت، صدامون کردن و رفتیم جنازه رو برداریم. فریبا میخواست بیاد تو که دخترها نگذاشتن. خلاصه مراسم نماز میت که تموم شد، سوار ماشین شدیم و سر قبر رفتیم. جنازه رو با صلوات گذاشتن تو قبر و خیلی زود همه چیز تموم شد. کاوه اومد پیش من و گفت: -بهزاد، این فریبا که فقط بی صدا گریه میکنه، این دخترهام که گفتی بیان، چهار تا چیکه اشک بیشتر نریختن. پسرهام که انگار نه انگار! حداقل تو یه خرده شیون بزن و گریه زاری کن! بابا باید یه صدایی، چیزی بلند بشه دیگه! خوابت رو هم که دیشب کردی و سرحالی! داشتم از زیر عینک، آروم گریه میکردم. برای اون خدا بیامرز، برای تنهایی فریبا، برای بدبختی خودم. اینو که کاوه گفت، نزدیک بود پخ بزنم زیر خنده! -کاوه خدا ذلیلت کنه که یه دقیقه نمیتونی مثل آدم یه جا واستی! خاک رو که رو قبر ریختن، قبر کن ها رفتن. یکی از بچه ها جلو اومد گفت: من سخنرانی بلد نیستم. نمیدونم هم که این وقتها باید چی گفت. خانم محترمی فوت کردن گویا خویشاوندی هم ندارن. اما این مهم نیست. اگه درست فکر کنیم میفهمیم که هیچکدوم از ما در لحظه مرگ کسی رو نداریم و باید تنها به این سفر بریم. اطرافیان همه متاسف میشن. اما این تاسفی یه که برای خودشونه. برای تنهایی خودشون. این سفر یه پایان نیست. یه تولد تازه اس. ورودی به دنیای دیگر. تولدی دوباره. کاوه آروم به من گفت: - این چی داره میگه؟!فکر میکنه اومده جشن تولد! محکم زدم تو پهلوش. دوستمون ادامه داد. -ما نمیدونیم ایشون چه کار های خوبی کردن،قضاوتش هم با ما نیست. خودش میدونه و خداند بزرگ. امیدوارم در پیشگاه خداوند رو سفید باشن. حرفهامو با یه شعر تموم میکنم. روحش شاد! کاوه دوباره آروم به من گفت: -بهزاد بدو بهش بگو یه دفعه آهنگ تولدت مبارک رو نخونه!! اگه یه کلمه دیگه حرف میزد، نمیتونستم خودم رو از خنده نگه دارم. سرم رو انداختم پایین و به قسمت آخر صحبت دوستمون که یه شعر قشنگ بود گوش کردم. چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان حالا همه یه فاتحه برای این شاد روان بخونید. مراسم تموم شد و از بچه ها تشکر کردیم و همه رفتن.
|