|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و هشت نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
دیگه رسیده بودیم. نزدیک بیمارستان پارک کردیم و رفتیم تو. فریبا، کنار سالن انتظار، روی یه نیمکت نشسته بود و آروم گریه میکرد. دوتایی رفتیم پیشش و آروم تسلیت گفتیمواستادیم تا صدای ما رو شنید، سرش رو بلند کرد و گفت: -یه ساعت قبل از اینکه تموم کنه،چشماشو باز مرد و منو صدا کرد. رفتم بالا سرش و بوسیدمش. موهاشو ناز کردم.بهش آب دادم. نگاهم کرد و بهم خندید. بعد یه قطره اشک از گوشه چشماش آروم سر خورد و اومد پایین. اشکش رو پاک کردم و گفتم مامان چرا گریه میکنی؟گفت دلم نمی آد تو دختر خوب و نازم رو تنها بذارم و برم، اما چیکار میشه کرد؟ گفتم مامان دکترها گفتن حالتون خوب میشه. ببین چه بیمارستان خوبی آوردمت! دو تا جوون خوب و مهربون بهم کنک کردن. گفت خدا بهشون عوض بده،کجان؟ گفتم الان اینجا نیستن. می آن، شاید نیم ساعت ، یه ساعت دیگهبیان. گفت شاید من نتونستم ببینمشون. از قول من ازشون تشکر کن و بهشون بگو اگه مردم، فریبا رو اول به خدا بعد به شما میسپارم. من که کاری از دستم بر نمی آد تا محبتشون رو جبران کنم اما پیش جده م زهرا(ع) راشون دعا میکنم و دامن ش رو ول نمیکنم تا مرادشون رو بده. بهشون بگو انشالله دست توی خاکستر بکنن، طلا و جواهر بیرون بیارن به حق آبروی زهرا(س). اینا رو میگفت و گریه میکرد.گفتم مامان شما نباید خودت رو ناراحت کنی. برات خوب نیست. گفت دیگه ناراحت نیستم. آقا مرادم رو داد! بهشون بگو بچه ام رو دستتون سپرده تا روز محشر از خجالتتون در بیام! اینجا که رسید، سرش رو انداخت پایین. رفتم براش آب آوردم. فریبا طفلک به هق هق افتاده بود. کمی آب خورد و اشکهاشو پاک کرد و گفت: -بعدش بهم گفت بیا دخترم، بیا سرت رو بذار تو دامنم. میخوام مثل بچه گی هات اون موهای قشنگت رو ناز کنم و برات لا لایی بخونم تا خوابت ببره. بمیرم برات که از اون زندگی به کجا رسیدی! بیا دخترم، پشت تختم رو بلند کن. میخوام بغلت کنم. رفتم و پشت تختش رو بلند کردم و بعد سرم رو گذاشتم رو پاهاش. داشت نازم میکرد. مثل بچگی هام. چشمهامو بسته بودم و فکر میکردم که یه دختر بچه ام و همه چیز مثل اون موقع هاست و پدرم هنوز زنده اس و تو خونه بزرگ خودمونیم و هیچ غم و غصه ای ندارم و مامانم داره برام لالایی میخونه که خوابم ببره. یه دفعه دیدم که دیگه دست مامانم حرکت نمیکنه! سرم رو بلند کردم. چمهاش بسته شده بود و یه لبخند محو روی لباش بود.صداش کردم. تکونش دادم اما دیگه هیچی نگفت!دوباره زار زار شروع به گریه کرد. گریه ام گرفته بود. از بغض نمیتونستم حرف بزنم. گفتم کاوه خود دارتره، بهش بگم کمی فریبا رو آروم کنه. برگشتم که بهش اشاره کنم دیدم همینجور، اشک از چشمهاش می آد پایین! از تو جیبم دستمالم رو بهش دادم و از بیمارستان اومدم بیرون. کوچه خلوت بود و میتونستم راحت بحال این دختر و روزگارش گریه کنم. رفتم قسمت اطلاعات. معلوم شد که جنازه رو به سرد خونه بردن. ازشون خواستم که یه اتاق دیگه به ما بدن که تا صبح فریبا بتونه کمی بخوابه. همراهی کردن و علاوه بر اتاق، دکتر کشیک یه آرامبخش هم به فریبا داد و با کاوه بردیمش تو اتاق بزور روی تخت خوابوندیمش. طفلک خیلی ناراحت بود. گریه امونش نمیداد اما بالاخره تسلیم آرام بخش شد و خوابید. من و کاوه هم روی مبل نشستیم. هر کدوم تو دنیای خودمون بودیم. یه ساعتی هیچکدوم حرف نزدیم. یه دفعه فریبا از خواب پرید و داد زد کاوه.! کاوه رفت کنار تختش و گفت: -چیه فریبا خانم. من اینجام. خیالت راحت باشه. فریبا که چشمش به کاوه افتاد کمی آروم شد و دوباره زد زیر گریه و گفت: -کجا بردن مامانم رو؟ کاوه- بخواب فریبا خانم. اون الان جاش خیلی از منو تو بهتره. بخواب! انگار مسکنی که بهش داده بودن خیلی قوی بود که دوباره از حال رفت. -نفهمیدی چی بهش دادن؟ کاوه- دیازپام 10 میلی. آرومش میکنه. اومد کنار من نشست. -کاوه، من یه فکرهایی کردم. کاوه- در مورد چی؟ -فریبا! کاوه- خب -بالای اتاق من، طبقه اول. دوتا اتاق و آشپزخونه و حموم و دستشویی یه که خالی شده. مستاجرش رفته. چطوره بگیریمش واسه فریبا. نمیتونیم که ولش کنیم و بریم. اجاره اش رو هم من یه جوری درست میکنم، زیاد نیست. یه خورده که صرف جویی کنم جور میشه. هم پیش خودمه و حواسم بهش هست، هم شاید وادارش کنم بره دنبال درس ش. کاوه-ببخشید، شما دیگه تو چی میخوای صرفه جویی کنی؟! حتما جای خود تخم مرغ، پوست تخم مرغ رو با نون میخوای بخوری؟! -نه بابا، وضع من اون طوری ها هم بد نیست. یه کاریش میکنم. کاوه دولا شد و منو ماچ کرد و گفت: -میدونم خیلی مردی. میدونم بامعرفتی. میدونم دلت دریاست!اما ناسلامتی منم رفیق تو ام.نته ت هم که به تنه من خورده باشه، باید کمی از اخلاقت رو گرفته باشم یا نه ؟ همون دو تا اتاق رو که گفتی خیلی عالیه.فریبا اگه پیش تو باشه خیال منهم راحت تره تا ببینم خدا چی میخواد. -کاوه، اون چیزا که گفتی شوخی بود، حالا راستش رو بگو ازش خوشت اومده؟ کاوه نگاهی به صورت فریبا که خیلی معصومانه در خواب بود کرد و گفت: -آره، اما حسابی باید فکر کنم، تازه خودش هم باید راضی باشه. اینا یه طرف، پدر و مادرم هم یه طرف. اخلاقشون رو که میدونی؟! مادرم واسه من یه صندوق دختر سوا کرده کذاشته کنار! حالا اگه برم و بهش بگم میخوام یه دختر رو بگیرم که هیچکس رو نداره، وامصیبتا! -خدا بزرگه. دنیا رو چی دیدی؟ شاید قسمت تو هم فریبا بود و زبون پدر و مادرت بسته شد. تو اول باید سبک سنگین کنی و ببینی واقعا دوستش داری؟ بقیه چیزها درست میشه. کاوه- بیا یه کاری کنیم بهزاد! -چیکار؟ کاوه- بیا جاها رو عوض کنیم! فریبا رو تو بگیر که مثل اون بی کس و کاری! جوره جورین با هم! منم میرم خواستگاری فرنوش. مامانش هم که ثروت بابام رو ببینه دیگه لال میشه. اونوقت بعدش جاها رو عوض میکنیم! چطوره؟ -مثل بقیه ایده هات، مزخرف!
|