|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و هفت نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
-طبع شعرت هم گل کرده! حالا این یکی رو واسه کی گفتی؟ کاوه-برای مادر فریبا. خدا بیا مرز نیم ساعت پیش فوت کرد. -مادر فریبا مرد؟راست میگی؟ بیچاره ! فریبا بود زنگ زد؟! کاوه-آره طفلک خیلی ناراحت بود و همش گریه میکرد. تازه متوجه حرفهاش که یه دقیقه پیش میگفت شدم. -کاوه،مرده شور تو ببرن. تو چقدر سنگ دل و بی احساسی! اون بیچاره مرده و تو اون حرفها رو میزدی و براش شعر میگفتی؟ از خودت خجالت بکش. واقعا فکر میکنی آدمی؟ کاوه-مگه چی گفتم؟ -همون ها که گفتی. کاوه- بده میخوام براش ختم بگیرم؟ بده میخوام قبر بخرم؟ بده براش میخوام یه سنگ قبر خوب سفارش بدم؟ میدونی سنگ قبر چنده؟ -اینها بد نیست اما اون شعر چی؟ کاوه- استعداد شعر داشتن که دست خودم نیست! یه دقعه شعر می آد! -منظورم اینه که تو خوشحالی از اینکه مادر فریبا مرده کاوه- تو بدت می آد الان بهت خبر بدن مادر فرنوش مرده؟ -آره، بدم می آد. دلم نمیخواد مادر کسی که دوستش دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم بمیره. کاوه- بسیار خوب! منم برات دعا میکنم که تا آخر عمرت هر روز دو سه ساعتی چهره دوست داشتنی مادر زنت رو ببینی! ایشالله وقتی هم مردی، تو اون دنیا با روح مادر زنت محشور بشی! واقعا باعث خوشحالی یه که یه داماد اونقدر به مادر زنش علاقه داره! قابل تقدیره! خندم گرفت و گفتم: -اون طوری که دیگه نه! روزی دو سه ساعت که نمیشه آدم مادر زنش رو ببینه. کاوه- بدبخت! بعد از ازدواج، ماهی دو سه دقیقه شم دردآوره! دوباره خندم گرفت و گفتم: -حالا حرکت کن، اون طفلک الان اونجا تنهاس. کاوه- پس نتیجه چی شد؟ همون که من گفتم؟ -واقعا تو دیگه چه موجودی هستی؟ کاوه-یه موجود دیو سیرت و پلید با ایده های جالب و دوست داشتنی! حرکت کردیم. کاوه- احساس میکنم که تو ته دلت به من حسودیت میشه. قربون خدا برم.نه مادر زن دارم نه پدر زن و نه رقیب! عوضش تو همه اینا رو داری! وضعت خیلی خوبه ها! -طفلک فریبا چه حالی داره! کاوه- باور کن تو تو من نیستی بفهمی که من چه حالی دارم!! اینو گفت و یه لبخند شیطانی زد! -حالا ابلیس کیه؟ کاوه- من! خندم گرفت. کاوه- بابا تا اونجا که تونستم کمک شون کردم. تو بهترین بیمارستان بستریش کردم. حالا هم مواظب دخترشم و نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره. دیگه مردن که دست من نیست! ابلیس هستم ولی آدمکش نیستم! عمر اون خدا بیامرز تا همین قدر بوده! منکه نکشتمش. حالا یه شوخی کردم. جدی که نگفتم. اینا رو گفتم یه خورده بخندیم دلمون وا شه ! - اگه فریبا بفهمه واسه مادرش شعر گفتی؟! کاوه- حالا نری دهن لقی کنی و چیزی بهش بگی ها! شوخی کردم دیوونه وگرنه تو خودت میدونی که جون من بود و جون مادر زنم! از چشمهام بیشتر دوستش داشتم! خبر مردنش رو که شنیدم. به جون تو تمام چیزهای دنیا رو انگار ریختن تو دل من! -حتما تمام خوشی های دنیا رو؟! کاوه با خنده گفت:-خاک تو گور بدذات بی شرم ت کنن!میگم به جون تو! -به جون عمه ات! کاوه- به جون عمه م راست میگم. تازه ما چند وقت دیگه دکتر میشیم. دکتر که نباید دل نازک باشه. - من تاجلا دکتری ندیدم که مریضش بمیره و اون شعر بخونه و شادی کنه! کاوه- این دکتر فرق میکنه. این یکی متخصص شادی و نشاطه! دارو هایی هم که تجویز میکنه، رقص و آواز و خنده اس! دکترش قرطی یه! ساز زنه ضربی یه! میخوام یه مطب سر چهارراه سیروس واز کنم! اسمش رو هم میذارم" مطب شادمانی"! هره کره درمانی زیر نظر دکتر کاوه برومند! متخصص قر و قنبیله و اطوار! لطفا با بشکن وارد شوید! اصلا تو چیکار به کار من داری؟ هروقت مادر زن خودت مرد، تا یکسال سیاه بپوش و صورتت رو اصلاح نکن و بشین سر قبرش هی اشک بریز! اصلا میدونی چیه؟ من میخوام تخصصم رو تو رشته مفاصل بگیرم! هر کی بیاد پیشم و مثلا بگه آقای دکتر کمرم درد میکنه، دوتا نرمش قر کمر بهش میدم در جا خوب شه. -جون به جونت کنن ذاتا رقاصی! کاوه-تازه فهمیدی؟ نیگاه کن! شروع کرد پشت فرمون خودش رو تکون دادن رقصیدن و بعد گفت: -خوبه؟ دوست دارم اینطوری باشم. اصلا من عمروعاص! -باشه عیبی نداره. بشرطی که همین ها رو جلوی فریبا هم بگی ها ! کاوه- باز من یه چیزی گفتم و تو ازش بل بگیر!
|