|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و شش نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
فرنوش-بهت راست گفتم بهزاد. اینا که گفتم بعلاوه روح پاک و بزرگت! همینها رو دیدم که عاشقت شدم! -میخوای منم ازت تعریف کنم؟ نه! من هیچ چیز نمیگم و تمام عشق به تو رو تو قلبم نگه میدارم! فرنوش- تعریف از این بهتر نمیشه. -فقط کمی میترسم، میترسم یه وقت مامانت با ازدواج ما مخالفت کنه. فرنوش-نه، به این چیزها فکر نکن. تو مامانم رو نمیشناسی. زن بدی نیست -میدونم. فقط کمی دلم شور میزنه. فرنوش- راستی یادم باشه وقتی مامان زنگ زد بهش بگم اگه خواست با این کشتی های تفریحی مسافرتی که کاوه میگفت برگرده ایران. داشتم از خنده میترکیدم.از خودم خجالت کشیدم و دو تا فحش نثار کاوه کردم و گفتم: -اونا خوب نیست. مسافرت باهاشون خیلی طول میکشه. من دلم میخواد که مادرت زودتر از خارج برگرده که باهاش صحبت کنیم و اگه خدا بخواد زودتر ازدواج کنیم. فرنوش- اونطوری هم بد نیست. دوران نامزدی مون بیشتر طول میکشه. اومدم یه چیزی به فرنوش بگم که یه دفعه از بالای بالکن طبقه بالا صدای خنده شنیدم. سرمون رو بلند کردیم دیدیم کاوه با بقیه دختر ها و پسرها اونجا واستادن و دارن من و فرنوش رو نگاه میکنن و میخندن. تا دیدیمشون همگی برامون آهنگ مبارک باد رو خوندن. هم یه حال خوبی بهمون دست داد و هم خجالت کشیدیم. کاوه- مجنون بیا تو، میخواهیم شاه وزیر بازی کنیم. شاید بخت بهت رو کرد و یه دفعه تو عمرت شاه شدی. اونوقت دیگه حکم ت همه جا جاریه. -چشم، شما برین ما هم الان می آییم. کاوه-نمیشه،باید همین الان بیایین تو خونه. پدر فرنوش خانم تلفن زده و به من سفارش کرده که مواظب دخترش باشم. گفته بپا این بهزاد دیو سیرت، بچه م رو گول نزنه! همگی زدن زیر خنده اونقدر خجالت کشیدم، که داشتم آب میشدم. کاوه-حالا می آی تو یا بازم بگم؟! -اومدم، تو حرف نزن، من اومدم تو! وقتی دوباره همه تو سالن جمع شدن، کاوه یه قوطی کبریت رو علامت گذاشت و شروع کردیم به بازی شاه وزیر!! کاوه- همه کبریت رو میندازیم بالا وقتی افتاد زمین اگر با طرف باریکش بود، اون شاه هه، هرچی گفت باید اجرا بشه. هرکسی هم که اون یکی طرف کبریت بهش افتاد، دزده. همه کبریت رو انداختن تا خود کاوه شاه شد و یه دختر به اسم شبنم دزد شد. کاوه- اول بگو چرا دزدی کردی؟ شبنم:وا!من کی دزدی کردم؟! کاوه-انکار میکنی؟جلاد، شکنجه! زود ازش اقرار بگیرین. فرنوش-اینجا جلاد نداریم که! کاوه-مگه خالتون امشب تشریف نیاوردن اینجا؟ -کاوه خجالت بکش! همه قاه قاه خندیدن. فرنوش-خیلی ممنون کاوه خان! یعنی خاله من جلاده؟ کاوه- ببخشید منظورم پسرخالتون بود! در هر صورت، یکی باید جلاد بشه. شبنم- بابا خودم اعتراف میکنم، جلاد میخواهیم چیکار؟ کاوه-خب،حالا بگو چرا دزدی کردی؟ شبنم:احتیاج مادی داشتم. کاوه-مجازات شما اینه که پنج لیوان آب پشت سر هم بخوری. شبنم-پنج تا! من یه لیوان هم بزور میتونم بخورم و خودم رو نگه دارم که بیرون نرم! -قربانت گردم.کمی تخفیف بدین. کاوه-خودت هم بیا جلو. تو کار شاه دخالت کردی! مجازات تو اینه که بیست تا تخم مرغ نیم رو بخوری! -عجب شاه ظالمی! در همین موقع صدای زنگ موبایل اومد. کاوه-ساکت! موبایل شاه زنگ زد! یکی دو دقیقه با تلفن حرف زد و بعد گفت: -رعایای من حیف که باید برم. گویا گوشه ای از مملکت سر به شورش گذاشته اند. باید بریم و صدایشان را در نطفه خفه کنیم! اگر عمری به دنیا بود در بازگشت پنج لیوان آب رو بخورد شبنم خانم خواهیم داد! بعد به من اشاره کرد که بریم. فرنوش پرسید چی شدهکه کاوه گفت مادر یکی از دوستانمون حالش بده. از همه خداحافظی کردیم. همه ناراحت و پکر بودن که ماها مجبوریم بریم. از خونه که بیرون اومدیم پرسیدم: -چی شده کاوه؟ کاوه-مادر زن به این میگن ها ! آفرین واقعا آفرین! مادر زن فهمیده ای یه! همونطور نگاهش کردم از حرفهاش سر در نمی آوردم. کاوه- ببین بهزاد، اون مادر زنی خوبه که قبل از عروسی دختر بمیره! -معلوم هست چی میگی؟زده به کله ات؟! کاوه-بهترین جای بهشت زهرا(ع) براش یه قبر دو نبش میخرم! یه سنگ قبر براش میدم بندازن خودش حظ کنه! میدم روش بنویسن تاریخ تولد: فلان. تاریخ فوت: بسیار به موقع! فقط نگاهش میکردم. داشت سوار ماشین میشد و این چیز ها رو برای خودش میگفت: کاوه- میدم زیرش این شعر رو بنویسن: مادر زن من رفتی به وقتش بگذشته ز من روزهای سختش نام تو بود همیشه در یاد چون قبل از عروسی رفتی تو بر باد ختم ت بگیرم چه آبرو مند داماد توام کاوه برومند از حرفهاش خنده ام گرفته بود. بهش گفتم: -این شعر ها رو کجا یاد گرفتی؟ کاوه-خودم گفتم
|