قسمت هفتاد و چهار

 

کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و پنج

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

-خوب فال براشون گرفتم؟

-خوب امشب آتیش سوزوندی طفلک نزدیک بود گریه ش بگیره!

کاوه- فال مفت و مجانی همینه دیگه راستی فرنوش خانم مادرتون به سلامتی کی از خارج برمیگردن؟

فرنوش-اینم یه نمایش دیگه اس کاوه خان؟

گاوه-خیر از جوونیم نبینم اگه واسه شمانمایش بازی کنم، همینطوری پرسیدم.

فرنوش خندید و گفت:

-مادرم منتظره تا کار اقامتش درست بشه، اونوقت بیاد.

کاوه- یه پیشنهاد براشون دارم موقع برگشتن بفرمایید که بجای هواپیما با یکی از این کشتی های بزرگ مسافرتی بیان ایران. میگن سفر باهاشون خیلی لذت بخشه.

فرنوش-آخه اونا خیلی طول میکشه تا برسه ایران!

کاوه-مهم نیست. عوضش برنامه هایی که در طول مسافرت دارن خیلی جالب و تماشایی یه!

فرنوش-حالا اگه تلفن زد ایران بهش میگم شاید خواست با کشتی بیاد.

در همین موقع ژاله،فرنوش رو صدا کرد، فرنوش هم از ما عذرخواهی کرد و رفت. وفتی تنها شدیم به کاوه گفتم:

-تو به اومدن مامان فرنوش چیکار داری که پیشنهاد بیخودی میدی؟

من همش خدا خدا میکنم که مادرش زودتر از مسافرت برگرده که تکلیف ما روشن بشه. همینطوریش معلوم نیست کی برگرده ایران.

دل تو دل من نیست تا اون بیاد. اونوقت تو میگی با کشتی مسافرتی بیاد که یه ماه هم اونطوری طول بکشه تا برسه ایران؟

دیوونه شدی پسر؟!

خیلی خونسرد رفت و یه لیوان نوشابه از روی میز برای خودش آورد و یکی هم برای من یه خورده ازش خورد و بعد گفت:

-تو حالیت نیست. من صلاح ت رو میخوام!

اکه با کشتی بیادفممکنه اصلا پاش به ایران نرسه!

اگه خدا بخواد شاید کشتی ش مثل کشتی تایتانیک از وسط بشکنه و غرق بشه! اونوقت هم خیال تو راحت میشه و هم خیال آقای ستایش و هم خیال من!

در حالی که میخندیدم گفتم:

-خدا نکنه، عجب آدم خبیثی هستی تو!

کاوه-آره، تز خنده ت معلومه! خدا از دلت بشنوه! راستی بهزاد، جریان فریبا رو به ژاله نگی ها .

- چرا ؟میترسی کتک ت بزنه؟

کاوه- نه بابا، این ژاله در عالم خیال، من رو شوهر خودش می بینه با سه چهار تا بچه قد و نیم قد دور و برمو ن! بفهمه شر بپا میکنه. میره به مامانش میگه و اونهم صاف میگذاره کف دست مادر من. اون موقع دیگه باید اسباب م رو جمع کنم و بیام تو اتاق تو با هم زندگی کنیم!

-مگه ژاله چه عیبی داره؟ دیده شناخته س. دختر خوبی هم هست.

کاوه-آره، اما مثل خواهر من میمونه. از بچگی با هم بزرگ شدیم. یه بار دیگه که بهت گفته بودم.

در همین موقع ، دخترها کاوه رو صدا کردن. کاوه هم رفت پیش اونها. فرنوش هم بطرف من اومد و گفت:

-بهزاد بریم تو حیاط کمی با هم قدم بزنیم؟

- حوصله ات سر رفته؟

فرنوش- نه وقتی تو کنارم باشی هیچوقت حوصله م سر نمیره! اما دلم میخواد الان با تو تنها باشم.

خندیدم و دوتایی با هم به حیاط رفتیم. هوا سرد بود و برف شروع به باریدن کرده بود.

فرنوش- اونقدر خوشم میاد زیر برف قدم بزنم.

خندیدم

فرنوش-چرا خندیدی؟

-یاد یه چیزی افتادم، این حرف رو یه بار کاوه هم به من گفت. میدونی این یکی از علایق پولدارهاست!

فرنوش- تو دوست نداری زیر برف راه بری و قدم بزنی؟

- اگه یه روز پولدار شدم، این رو جزو برنامه روزانه م تو زمستون جت می دم!

فرنوش- میدونی دوستام در مورد تو چی میگفتن؟

-حتما گفتن عجب آدم سردیه!

فرنوش- نه ، میگفتن خیلی سنگین و باوقاره.

نگاهی بهش کردم و خندیدم بعد پرسیدم.

-در مورد من با مادرت صحبت کردی؟

فرنوش- اونطوری هنوز نه.

-چه طوری هنوز نه؟

فرنوش-آخه پشت تلفن که نمیشه حرف زد. تازه مامانم گه تو رو ندیده. اون باید تو رو ببینه بعد جتما موافقت میکنه که باهات ازدواج کنم.

بعد در جالی که میخندید، گفت:

- این قد بلند و صورت جذاب و چشم و ابرویی که تو داری حتما دهن مامانم رو میبنده و قبول میکنه!

-خوب بلدی با این حرفها گولم بزنی ها!

 

 

قسمت هفتاد و شش

برگشت به قسمت داستان