|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و چهار نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
دوباره تو فنجون رو نگاه کرد تو سالن صدا در نمی اومد بعد گفت: - نه الجمدالله، بخیر گذشت. از بغل چشم یارو رد شد یادت باشه یه صدقه بدی به گدایی چیزی. سودابه یه نفس راحت کشید. کاوه- این یارو مهندسه. سودابه-آره بخدا راست میگه! کاوه-وضعش هم خیلی خوبه. این دفعه که بیاد دهن همه بسته میشه و عروسیتون سر میگیره. همه هورا کشیدن و دست زدن. کاوه- ساکت! حواسم پرت میشه. اینجای فال خیلی حساسه! در مورد خوشبختی تونه! سودابه- بچه ها تو خدا ساکت باشین. کاوه فقط تو فنجون رو نگاه میکرد یه دقیقه بعد گفت: -تو عروسیتون یه نوری میبینم! معنی ش روشنایی یه! گویا سر عقده! وقتی بعله رو میگی! اما درست نمیدونم چیه! سودابه- توروخدا کاوه خان بازم نگاه کن شاید بفهمی! کاوه- والله انگار هر چی میشه بعد از عقد میشه. سودابه- عروسی بهم میخوره؟ کاوه- نه، یه اتفاق خوبه. فقط دارم نور میبینم! آهان فهمیدم! یارو کچله، کلاه گیسش رو ورداشته از سرش! کله ش مثل پروژکتورهای استادیوم آزادی، داره همه جا رو نور بارون میکنه. به به! به به به این فال! همه زدن زیر خنده سودابه- شوخی میکنی کاوه خان؟! کاوه-من موقع فال گرفتن شوخی با کسی ندارم. اینام بیخودی میخندن. ببین سودابه خانم غصه نخور. کچل ها شانس دارن! بعد از عروسی برق خونه تون مجانیه! با این نورافکنی که من تو این فنجون میبینم اصلا احتیاج ندارین که لامپ روشن کنین! همه از خنده غش و ریسه رفته بودن اما خود کاوه نمیخندید. رفتم جلو و گفتم: این چرت و پرت ها چیه میگی؟ کاوه- آخه بیا ببین! فنجون خالی رو داده به من اونوقت میگه فال برام بگیر! فنجون رو به همه نشون داد. راست میگفت. گویا قهوه ش رو کم ریخته بود و فهوه هه آبکی بوده . ته فنجون پاک پاک بود. کاوه- من هرچی تو این فنجون نگاه میکنم ، جز نور و روشنایی نمیبینم! بلند شو سودابه خانم برو یه قهوه دیگه وردار بیار اما این دفعه یه خرده قهوه م بذار ته ش بمونه! بعد رو کرد به زهره و گفت: -بده ببینم فنجونت رو! زهره که هنوز بغض تو گلوش بود فنجون رو به کاوه داد. کاوه یه نگاهی بهش کرد و گفت: -یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ جنبه ش رو داری؟ زهره- هر چی هست بگین کاوه خان. کاوه- این فال تو خیلی تاریکه! معنی خوبی نداره! حالا میخوای برات بگم!؟ زهره که دیگه گریه ش گرفته بود با سر اشاره کرد. کاوه- ببین زهره خانم. تا هفت نوبت دیگه، وقتی ماه هلال بشه، یه اتفاق خیلی خیلی بد برات می افته! زهره-هفت نوبت یعنی چی؟آخه من یه هفته دیگه قراره از ایران برم. کاوه- حساب کتاب نداره! ممکنه هفت دقیقه دیگه باشه، ممکنه هفت ساعت باشه یت هفت روز باشه یا هفت هفته باشه یا هفت ماه باشه یا هفت سال یا هفتاد سال باشه هیچ معلوم نیست! حواست رو جمع کن! البته راه داره که جلوش رو بگیری! زهره- چیکار کنم!؟ بخدا من خیلی چول به گدا می دم! کاوه-آفرین.همین کمک هایی که کردی، الان یه راه برات وا شده! دوباره تو فنجون رو نگاه کرد و گفت: -یا نصیب و یا قسمت بیچاره خاله عصمت همه زدن زیر خنده. کاوه برگشت به من نگاه کرد و گفت: -بهزاد تو چاخانی چیزی بلد نیستس بگی؟ من دیگه دروغ هام ته کشید! تازه همه فهمیدن تیم ساعته که کاوه مسخرشون کرده! تو همین موقع سودابه با یه فنجون قهوه از آشپزخونه اومده بود بیرون. سودابه- چاخان میکردی کاوه؟ کاوه-نه، اون کچله رو راست میگفتم! زهره- تو رو خدا دروغ بود اینا که گفتی؟داشتم سکته میکردم! سودابه- از کجا فهمیدی که خواستگار قبلی من کچل بود و مهندس؟ کاوه-خب اکثر کسایی که وقت زن گرفتنشون میشه تو سنی هستن که معمولا مردها کچل ن! امروزه روز هم از هر ده نفرف نه نفرشون لیسانس گرفتن بیکار دارن ول میگردن و دلشون خوشه که بهشون میگن مهندس! همه دوباره خندیدن. سودابه- بلا بگیری پسر! چقدرم جدی بود! کاوه- همین شماها آدم های ساده هستین که پس فردا داستان زندگیتون رو تو صفحه بر سر دوراهی مجله ها مینویسن دیگه! بعد اومد طرف من و فرنوش و گفت: -خوب فال براشون گرفتم؟
|