|
کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و سه نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
زهره ببخشید کاوه خان، میخواستم فال منو زودتر بگیرید بعدا براتون یکی دیگه میارم. فنجون رو زود برگردوند و رفت تا یه قهوه دیگه واسه کاوه بیاره. چند دقیقه بعد، همه با یه فنجون دمر شده تو نعلبکی، دور کاوه نشسته بودن! کاوه- یکی یکی ، شلوغ نکنین باید تمرکز داشته باشم. فنجون زهره رو برداشت و توش نگاه کرد و یه خرده دیگه گفت: - واخ واخ واخ واخ!! چه تاریکه این تو ! مثل دل سیاه شیطون! این فال گفتن نداره. بیخود هم اصرار نکن نوبت بعدی کیه؟ کاوه- بده ببینم این وامونده رو! یه نگاهی به فنجون کرد و گفت: تو که چیزی ته این نذاشتی؟ میخواستی تهش رو هم لیس بزنی! سودابه-کاوه خان ، فنجون رو برگردوندم اینطوری شده. ریخته همه ش تو نعلبکی. کاوه-آهان! پس همین فالته! خب بذار ببینم. تو یه شوهر کچل گیرت میاد! ببین ته فنجونت برق میزنه! سودابه-داری مسخره بازی در می آری؟! کاوه جدی شد و گفت: -اگه اعتقاد ندارین، اصلا همه فنجونتون رو وردارین و برین. اصلا دیگه فال نمیگیرم. پروانه-سودابه مگه خواستگار قبلی ت کچل نبود؟! خودت گفتی! سودابه- ای وای راست میگه! ببخشید تو رو خدا کاوه خان. بخدا اعتقاد دارم! کاوه- دیگه از این حرفها نزنی ها! خب چی میگفتم؟ آهان . این پسره کچله یه بار اومده خواستگاریت جوابش کردی اما اشتباه کردی! البته اون بازم می آد جلو. این دفعه رفته مو کاشته! زلف داره عین جارو چزه! این دفعه خودت هم نمیشناسی ش! فعلا اینو داشته باش تا بقیه ش رو بهت بگم. بعد رو به زهره کرد و گفت: -بیار اون فنجونت رو ببینم چیکار میتونم واسه ت بکنم؟ فنجون زهره رو برداشت و دوباره نگاش کرد و گفت: -صاب مرده یه من کبره ته ش بسته! من چه فالی برات بگیرم؟ زهره کم مونده بود گریش بگیره. کاوه- حالا خودت رو ناراحت نکن قسمت و سرنوشت همینه دیگه! بیا انگشت بزن تو این فنجون شاید یه روزنه امیدی برات وا بشه! اینجوری وضعت خرابه! زهره که اشک تو چشماش جمع شده بود، فنجان رو گرفت و یه انگشت محکم زد توش که کاوه داد زد: - یواش بابا چه خبرته؟ سوراخش کردی! تموم خطوط زندگیت بهم ریخت که! گفتم یه انگشت بزن، نگفتم درل بنداز و با مته سوراخش کن که ! زهره با بغض جواب داد: -بخدا زیاد فشارش ندادم کاوه خان! مجلس ساکت شده بود کاوه که عصبانی بود گفت: خیلی خب حالا برو یه گوشه بشین تا بعد حیف که دل نازکم وگرنه دیگه دست به فنجونت نمیزدم. فرنوش آروم از من پرسید: -کاوه فال قهوه بلده بگیره؟ - نمیدونم بخدا یعنی تا حالا پیش نیومده بود که بفهمم. کاوه فنجون سودابه رو برداشت و توش رو نگاه کرد سودابه دل تو دلش نبود. کاوه- خب سودابه خانم داشتم بهت چی میگفتم؟ سودابه- خواستگار قبلیم رو گفتی. کاوه- آره،عکسش هم اینجا افتاده. حالا بیا یه انگشت بزن ته فنجون و نیت کن. سودابه آروم با نوک ناخن ش یه اشاره به ته فنجون کرد که دوباره داد کاوه دراومد. کاوه- ای بابا! شماها چرا اینجوری هستین؟!یه انگشت بلد نیستین بزنین!با ناخن زدی چشم خواستگارت رو کور کردی حالا خوبه با یه چشم بیاد خواستگاری؟ مثل دزدهای دریایی که چشمشون رو میبندن اصلا تو دیگه زنش میشی؟ سودابه- کاوه خان من فقط یه اشاره کردم! کاوه- خوب همون اشاره ت رفت تو چشم یارو دیگه! ناخن نیست که! مثل نوک نیزه میمونه!
|