قسمت هفتاد و یک

 

کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و دو

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

هر دو خندیدیم و یه دفعه وسط سالن همه دست زدن و با هم خوندن کاوه بیا کاوه بیا کاوه بیا کاوه بیا!

کاوه در حالیکه به طرفشون میرفت شروع کرد به خوندن و دست زدن.

جیگرم در بیاد                            روی منقل بیاد

باد بزن بده                                بدو خبر بده

یه سیخ جیگر طلا                       واسه شوهر بلا

حالا حاجی می آد                      بوی کاچی میآد

ببین چند نفرن؟                         میخوان منو ببرن؟

واسه این همسایه                      واسه اون همسایه

آفتاب دراومد                               حاجی نیومد

خدا مرگش بده                            یکی ترکش بده

اصلا باورم نمیشد که این چیزهارو کاوه بلد باشه بخونه!

شعرش که تموم شد. همه براش دست زدن و یکی از دخترها که از خنده اشک از چشمهاش میاومدگفت:

-کاوه خدا خفه ات کنه از بس خندیدم، دل درد گرفتم!

کاوه- این جای دستت درد نکنه س؟یه ساعته یه ضرب دارین میخندین.

جای تشکر نفرینم میکنی؟ پاشو برو صورتتو بشور سیاهی ریملت راه افتاده! یه ریمل مارک خوب بخرنگاه کن مل منو ! تکون نخورده! واترپروفه!

تا حالا اگه مامانم اینجا بود صد تا ماشالله بهم گفته بود.

خاله و شوهر خاله کاوه که از طبقه بالا پایین اومدن با هم گفتن ماشالله به این چونه کاوه! همه باهاشون سلام و احوال پرسی کردیم. خاله کاوه رفت تو آشپزخونه که ترتیب غذا رو بده. یکی از دخترها از کاوه پرسید:

-کاوه تو دکتر چی میشی؟هر چی بشی ماها همه گی وقتی مریض شدیم می آییم پیش تو.

کاوه- من خیال دارم دکتر پزشکی قانونی بشم! حتما همه تون بیایین پیش من!

یه دختر دیگه:

- ذلیل شده هر چی بهش میگیم یه جواب تو آستینش داره!

کاوه- نخیر!نیم ساعته دیگه اینجا واستم، از این نفرینها که بهم لطف میکنن یا خفه میشم یا ذلیل و علیل!

شوهر خاله کاوه گفت:

- کاوه جون از بس دوستت دارن!

کاوه- مرده شور اون دوستی شون رو ببرن با این دوستی ها فکر کنم آخر شب باید اورژانس تهران منو از اینجا ببره!

در همین موقع یه دختر که اسمش زهره بود با یه فنجون قهوه اومد طرف کاوه و گفت:

-کاوه خان من مثل اینها نیستم براتون قهوه آوردم بفرمایید.

تا زهره این رو گفت کاوه دفتر تلفنش رو در آورد و گفت: آفرین به تو! زود اسم و آدرست رو بگو که بزارمتنفر اول لیست که مامانم رو بفرستم خواستگاریت.

زهره از خوشحالی و خجالت صورتش سرخ گل انداخت.

کاوه- خالا که دختر خوبی بودی برو یه قهوه واسه خودت بیار تا فالت رو بگیرم.

سودابه-کاوه خان تو رو خدا راست میگی؟

کاوه- بجون مامانم اگه دروغ بگم! اصلا کار مادرم اینه!

تا کاوه اینو گفت ،سه چهارتا دخترها دویدن تو آشپزخونه که قهوه بیارن.

زهره قهوه ای رو که برای کاوه آورده بود بهش نداد و خودش خورد!

کاوه-چطور بود؟خوشمزه بود؟

 

قسمت هفتاد و سه

برگشت به قسمت داستان