قسمت هفتاد

 

کتاب یاسمن- قسمت هفتاد و یک

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

ژاله- خوب شما دو تا جورتون جوره مثل لیلی و مجنون میمونید دو تایی اینجا چیکار میکنین؟

کاوه- بیا ! نگفتم؟!

بعد رو کرد به ژاله و فرنوش و گفت:

-تقصیر من نیست بخدا! این بیحیای خیر ندیده تو تاریکی پرید و منو ماچ کرد!

همه زدیم زیر خنده و با هم رفتیم تو.

فرنوش- حالت چطوره بهزاد؟چرا اینقدر دیر کردی؟

-کاوه تازه ساعت پنج نیم بود که اومد دنبال من تا حاضر شدم شش شد.

فرنوش- صبح کجا بودی؟

چطور مگه؟ اومده بودی اونجا؟

فرنوش- نه ،تلفن زدم به صاحب خونه ت گفت رفتی بیرون.

-یه سر رفته بودم پیش آقای هدایت.

فرنوش- بیا، میخوام با دوستام آشنات کنم.

تازه وارد سالن شدیم از دم در کاوه داد زد.

-سلام به همگی. بچه ها دو تا ماچ اضافی کسی نداره بده به من؟! واسه مریض میخوام!

یکی از چسرها گفت:

-من دارم، نسخه آوردی؟

کاوه- با دفترچه بیمه نمیدی؟

پسر- نه!

کاوه- چس قربونت آزاد حساب کن، بده ببرم.

همه زدن زیر خنده و شروع کردن به خوش و بش کردن با ما هر کسی رو معرفی میکرد انگار همه شون ما دو نفر رو میشناختن.

یکی می گفت من پروانه ام، یکی میگفت من مسعودم، یکی میگفت من سودابه ام خلاصه حسابی شلوغ شده بود که کاوه گفت:

-چه خبرتونه؟! سرسام گرفتم! صد رحمت به حموم زنونه! مگه سنگ پا گم شده که این قدر هوار میزنین؟! باز دو تا آدم حسابی دیدین دست و پاتون رو گم کردین؟

همه زدن زیر خنده کاوه در گوش من گفت:

-خره! انگار یخ م گرفت! ببین دارن واسه من غش و ضعف میرن! بعد گفت:

-خب شما ها خودتون رو معرفی کردین. حالا بذارین مام خودمون رو معرفی کنیم دیگه!

یکی از دخترها گفت:

شما که احتیاج به معرفی ندارین.

کاوه- میدونم من آقا کاوه معروفم آفرین به تو دختر اسمت چیه؟

-پونه

کاوه رو کرد به من و گفت:

بهزاد جون اسم این پون خانم رو یادداشت کن که فردا مامانم رو بفرستم در خونه شون خواستگاری.

صدا جیغ دخترهای دیگه بلند شد که اعتراض کردن.

کاوه- هول نزنین به همتون میرسه.

دوباره همه خندیدن!

کاوه- برای آشنایی بیشتر باید عرض کنم قد: برت کنستر،صدا:آلن دلون، هیکل: آرنولد، جذابیت: چارز برانسون، چشم و ابرو: سوفیا لورن، لب و دهن: عشرت لب قلوه ای، مو: یول براینر! تناسب اندام: کریم عبالجبار،نمک که نگو، یه گ.له نمکم!

یواش در گوشش گفتم:

اخلاق هند جگرخواره!

کاوه-متقاضیان محترم پس از اطمینان از واجد شرایط بودن با دردست داشتن شناسنامه به یکی از باجه های پستی مراجعه کنن!

همه براش سوت کشیدن دوباره در گوشش گفتم:

-واسه همین نمی خواستی فریبا رو با خودت بیاری؟

یکی از دختر ها گفت:

-بهزاد خان چی در گوش کاوه خان میگین؟

کاوه- مرتیکه چش چرون هیز میخواد همینجا دم در منو قر بزنه به شماها چیزی نرسه!

یه سقلمه زدم تو پهلوش!خلاصه رفت وسط سالن و همه رو جمع کرد دور خودش و گفت:

-بچه ها همه دو انگشتی کف بزنین تا یه چیزی براتون بخونم.

همه هورا کشیدن و کاوه نشست رو زمین و همه دورش نشستن.

کاوه-

در خونه تونو                     دق دق میزنم

مثه پینوکیو                      لق لق میزنم

مثه کفتر چاهی                بق بق میزنم

مثه سگ تو کوچه              وق وق میزنم

یه تیکه نون خشک             سق سق میزنم

اگه زنم نشی                    به جون مادرم

تو سر کچلم                     شق شق میزنم

همه غش و ریسه رفته بودن رفتم دوباره در گوشش گفتم:

-کاوه خجالت بکش! این دری وری ها چیه میگی؟ بسه دیگه. برو یه جا مثل آدم بگیر بشین.

کاوه-چیکار کنم بهزاد جون ؟ این همه آدم سالها منتظر بودن منو ببینن حالا میگی بهشون رو نشون ندم؟!

بعد بلند به همه گفت:

خانم ها و آقایون توجه کنین قلم و کاغذهاتون رو حاضر کنین شماره تلفنهای روابط عمومی آقای کاوه برومند ایناس که میگم! یاد داشت کنین هنرمندهای ما برای هرگونه مجالس عقد و عروسی در خدمت شما هستن!

در همین موقع یکی از دختر ها گفت:

-کاوه خان یه چیز دیگه بخون، از همین چیزها که بلدی.

کاوه- بابا بی انصاف ها، اسرا رو هم اول بهشون یه چیکه آب میدن که گلوشون تازه بشه بعد ازشون بازجویی و تحقیق میکنن! زبونم به سقم چسبید! گلو خشک نگهم داشتین اینجا! دیگه اصلا حرف نمیزنم.

تا کاوه اینو گفت، دو سه تا دختر مثل برق رفتن و یه دقیقه بعد یکی براش نوشابه آورد یکی قهوه آوردیکی براش میوه پوست کند! خلاصه حسابی بهش رسیدن!

کاوه از دور برای من ابروهاشو رو مینداخت بالا که یعنی ببین چه تحویلم میگیرن.

بعد نوشابه اش رو برداشت و اومد طرف من همه داد زدن کجا کاوه؟ تازه مجلس گرم شده برگرد.

کاوه- بابا تلویزیون هم وسط برنامه اش، دو دقیقه آگهی پخش میکنه! خسته شدم بذارین یه نفس بکشم، بعد راز بقا رو ادامه میدیم!

بعد درحالیکه نوشابه اش رو به من تعارف میکرد گفت:

-بگیر بخور، کسی که فکر تو نیست خودت هم که اینقدر دست و پا چلفتی هستی که نمیری یه چیزی برداری بخوری!اگه من به دادت نرسم تلف میشی!

در همین موقع فرنوش با چایی و یه بشقاب میوه اومد پیش من و به کاوه گفت:

پس من چکاره ام کاوه خان؟ خودم بهش میرسم.

کاوه- ببینم فرنوش خانم میتونین این یه لقمه رفیق رو از گلوی من در بیرین یا نه؟

هر دو خندیدیم و یه دفعه وسط سالن همه دست زدن و با هم خوندن کاوه بیا کاوه بیا کاوه بیا کاوه بیا!

کاوه در حالیکه به طرفشون میرفت شروع کرد به خوندن و دست زدن.

 

قسمت هفتاد و دو

برگشت به قسمت داستان