قسمت شصت و نه

 

کتاب یاسمن- قسمت هفتاد

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

بعد ویلن رو گذاشت زیر چونه ش و آرشه رو کشید روی سیم ها که ناله ساز بلند شد اما واقعا قشنگ ویلن میزد! هم اون قشنگ میزد و هم آهنگ بسیار زیبا و سوزناکی بود رفتم تو خودم. نمیدونستم الان دوره سرکیس و هاسمیک و شعبون و رضا هستم یا تو زمان فرنوش و فریبا و کاوه!

داشتم از موسیقی لذت میبردم که صدای هق هق گریه هدایت با ساز همراه شد. دلم نمیخواست که این قطعه موسیقی رو از دست بدم اما دیدن گریه یک پیرمرد تنها و گویا دل شکسته هم دلی میخواست که من نداشتم.

بلند شدم و با یه خداحافظی زیر لب از اتاق بیرون اومدم.

نزدیک ظهر بود که رسیدم خونه، طبق معمول دوتا تخم مرغ درست کردم و خوردم گفتم یه چرتی بزنم و عصر یه سر به فرنوش بزنم.

دراز کشیدم و رفتم تو فکر آقای هدایت. بیچاره خیلی بدبختی کشیده بود. به خودم و زندگیم امیدوار شدم. کم کم چشمهام گرم شد.

نفهمیدم چه صدایی تو خیبون اومد که از خواب پریدم. هوا تاریک شده بود. چراغ رو روشن کردم و نشستم. اتاق سرد شده بود اما حال اینکه بخاری رو روشن کنم نداشتم. ساعت رو نگاه کردم. پنج بود. بلند شدم و رفتم حموم.

کمی حالم بهتر شد. داشتم لباس میپوشیدم که در زدن. پرسیدم کیه

کاوه- منم ، وا کن

- صبر کن یه چیزی تنم کنم، لختم

کاوه-همین شرم و حیات دل منو برده!

- گم شو ! یکی از اونجا رد میشه و میشنوه زشته

کاوه- از خدا پنهون نیست، چرا از خلق خدا پنهون کنیم؟! وا کن این در بی صاحاب رو!

با خنده در رو وا کردم.

کاوه- به به شادوماد! ببینم کف پا ها تو خوب سنگ پا کشیدی؟ آقای ستایش گفته از دامادی که کف پاش مثل پای شتر کثیف و پینه بسته باشه خوشش نمی آد!

- بیا تو ، دم در این قدر چرت و پرت نگو آبروم رو جلو همه بردی!

اومد تو رفت سر کتری رو بخاری.

کاوه-آه چایی ت چرا براه نیست؟

کتری رو آب کردم و بخاری رو روشن.

کاوه- مژده مژده!

- چه خبر شده باز؟

کاوه- مادر زنت میخواد تو رو ببینه! بلند شو، یالله!

-مگه از خارج برگشته؟!

کاوه- بعله، خیلی هم دلش میخواد تو رو ببینه.

- کی؟ کجا؟

کاوه-همین الان، رو تخت مرده شور خونه!

-لال بشی پسر راستی برگشته؟

کاوه- فعلا نه،هنوز برای زندگی وقت داری!

-گفتم ! اون حالا حالا ها  نمیاد. داره کار اقامتش رو درست میکنه

کاوه-جدی برات یه مژده دارم.

- گم شو!

کاوه- امشب دعوت داریم، خونه ژاله.

- از بس شوخی میکنی آدم هیچکدوم از حرفهاتو باور نمیکنه.

کاوه- جان بهزاد راست میگم ژاله و فرنوش چندتا از دوستهای دانشکدشون رو دعوت کردن خونه ژاله اینها منم فرستادن دنیال تو پاشو کم کم حضر شو بریم.

-جون من راست میگی؟

کاوه- تو تاحالا از من دروغ شنیدی؟

-اصلا! خوب شد حموم کردم ها.

کاوه- بپوش بریم. بختری رو یادت نره خاموش کنی.

-حالا زود تیست؟

کاوه- چه زودی داره؟ مهمونی ساعت پنج بوده، الان پنج و نیمه، تا برسیم اونجا میشه شش.

بلند شدم و لباس پوشیدم و گفتم:

- بریم دنبال فریبا، گناه داره،تنهاس. راستی حال مادرش چطوره؟

کاوه- الحمدالله خراب!

-کاوه!

کاوه- یعنی شکر خدا خراب!

-زبونت لال شه

کاوه- خب حرفم رو عوض کردم دیگه!

-بیسواد کلمه خراب رو باید عوض میکردی. حالا بریم دنبال فریبا یا نه؟

کاوه- نه بابا، اون طفل معصوم الان دل و دماغ نداره که بیاد مهمونی.

-بگو نمیخوام با خودم ببرمش که نفهمه تو چه ابلیسی هستی! میخوای اونجا راحت باشی، بی مزاحم!

کاوه- بفرمایید بریم الهه ی پاکی! دیر میشه.

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم تو راه بهش گفتم:

-دست خالی میریم بد نیست؟ کاشکی یه گلی چیزی میخریدیم.

کاوه- من نمیفهمم! پسر اوناسیس این قدر که تو ولخرجی میکنی، نمیکنه! گل چیه؟

- راست میگن آدم هر چی پولدارتر میشه، خسیس تر میشه ها!

کاوه- اصلا من حاج جبار! خونه دختر خاله من مگه نیست؟ نمیخواد چیزی بخریم.

- به جهنم!

ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم.

کاوه- بهزاد، رفتیم تو کفشهاتو در نیاری ها !

- بخدا کاوه یه چیزی بهت میگم ها!

در زدیم و رفتیم تو خونه. خونه ژاله ، دختر خاله کاوه هم یه خونه خیلی بزرگ بود.

- کاوه، انگار پول دار شدن هم اپیدمی یه! یکی که تو فامیل پولدار میشه، به بقیه فامیل هم سرایت میکنه و پولدار میشن!

کاوه-آره، من در این مورد خیلی مطالعه کردم. درسته. مثل بدبختی میمونه مثلا خودت تو که بدبختی تمام دور و وری هات رو هم بیچاره میکنی!

- شد من یه چیزی بگم تو زود جواب ندی؟

کاوه- بریم تو بابا. حالا همه فکر میکنن اینجا واستادیم با هم ماچ و بوسه بازی میکنیم!

داشتیم میخندیدیم که در راهرو وا شد و فرنوش و ژاله به استقبالمون اومدن.

 

قسمت هفتاد و یک

برگشت به قسمت داستان