قسمت شصت و هشت

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و نه

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

اون وقتها که تهران مثل حالا نبود که هر چی از شهر میری بیرون بازم ساختمون باشه و یه وجب جا واسه نشستن پیدا نشه!

پات رو که از دروازه تهران بیرون میذاشتی، همه جا سبز و خرم و گل و گیاه بود بدون دود! خلاصه دو تایی کنار یه نهر آب نشستیم و هاسمیک از توی بقچه ش میوه و آجیل در اورد و یه کتری هم داد دست من و گفت شراب نیاوردم چون میدونستم نمیخوری، پاشو کتری رو آب کن و یه آتیش درست کن تا برات چایی رو علم کنم.

بهش خندیدم، درست شده بودیم مثل زن و شوهر!

آتیش که روبراه شد و آب جوش اومد. هاسمیک چایی دم کرد. بعد شروع کرد به میوه پوست کندن برای من. همونطور که کارش رو میکرد، ازش پرسیدم چی شد که گذارت به خونه سرکیس افتاد؟ گفت داستانش مفصله، یه وقتی برات تعریف میکنم گفتم چه وقتی بهتر از حالا. دستهاشو پاک کرد و یه چایی برای من ریخت و گذاشت جلوم و گفت، سرگذشت منم مثل بقیه دخترهایی که بزرگتر دلسوز بالای سرشون نیست.

هفت هشت ساله بودم. پدرم از بس عرق و شراب خورد نمیدونم چه مرضی گرفت و مرد. مادرم افتاد به کلفتی. تو خونه مردم کار میکرد. یه روز اینجا، یه روز اونجا. منم اون وسطها میلولیدم. چند سالی گذشت. یه روز با مادرم تو خیابون راه میرفتیم که ماشین یه کله گنده زد به مادرم، بیچاره جابجا تموم کرد. یارو هم گذاشت و در رفت. دستم هم به جایی بند نبود. تو خیابونها ویلون و سرگردون بودم که این سرکیس من رو دید و برد خونه خودش اول ها فقط اونجا ظرفشویی و نظافت و پخت و پز میکردم، بزرگتر که شدم رقص و پذیرایی از مشتری هام بهش اضافه شد، همین.

گفتم تو که گفتی سرگذشتت خیلی مفصله؟!گفت خب تو این مدت، اتفاقهایی هم برام افتاده، یه روزی برات میگم.

دیگه پاپی نشدم. گفت هنوز سر حرفت هستی؟ گفتم آره، فقط صبر کن کمی وضعمون خوب بشه گفت باشه، هر چی تو بخوای صبر میکنم. گفتم فقط مواضب باش سرکیس بویی نبره. گفت اون فقط فکر پول در آوردنه، حواسش به این چیز ها نیست. بعد دور و بر و نگاه کرد و گفت په جای خوبیه اینجا، پرنده هم پر نمیزنه. فقط من و تو هستیم و صدای شر شر آب. میخوای برات برقصم؟

گفتم نه ، همون که تو خونه سرکیس میرقصی بسه.

دستم رو گرفت تو دستش و گفت بخدا اگه زنت بشم، فقط تو رو میخوام و برات همونی میشم که میخوای، صبح که از خواب بلند بشی، ناشتایی ت رو حاضر میکنم و میچینم جلوت. سر کار که بری خونه رو مثل دسته گل میکنم و اونقدر به در چشم میندازم تا بیای خونه.

وقتی اومدی برات حوله می آرم تا دست و صورتت رو خشک کنی و حالت جا بیاد، بعد برات سفره هفت رنگ پهن میکنم و ناهار هم اون غذایی که دوست داری می پزم کاری میکنم که دلت نیاد از خونه بیرون بری.

گفتم منم دیگه نمیزارم رنگت رو آفتاب هم ببینه. دیگه وقتی زنم شدی نمیخواد کلفتی کسی رو بکنی و برای هرکس و ناکسی برقصی. می شینی تو خونه و خانمی ت رو میکنی.

داشتیم از این حرفها میزدیم که بارون گرفت. تو دلم به هرچی ابر و بارون بی موقع س بد و بیراه گفتم و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم بطرف شهر.

یه ساعت بعد هاسمیک رو رسوندم به خونه و خودم هم رفتم به کاروانسرا. شب طبق معمول رفتم لاله زار.

فرداش که رفتم خونه سرکیس، هاسمیک تنها بود. سرکیس رفته بود بیرون خرید کنه. دوتایی نشستیم پیش هم و بی سرخر، دل دادیم و قلوه گرفتیم!

از هر دری حرف زدیم تا سرکیس اومد. نیم ساعت بعد هم سرو کله مشتری ها ، تک و توک پیدا شد. منم شروع کردم نرمک نرمک ساز زدن.

کنار جایی که من واستاده بودم، یه تخت بود که چهار نفر روش نشسته بودن و حرف میزدن بی اختیار به حرفهاشون گوش میدادم. اونام یه خرده بلند حرف میزدن و یه چیزهایی رو یواش میگفتن، کمی که گذشت و کلشون از شراب گرم شد، دیگه یواش حرف نمیزدن و می تونستم  صداشون رو بشنوم. یه دفعه گوشهام تیز شد! صحبت سر کشتن یه نفر بود!

خوب حواسم رو جمع کردم. فهمیدم که امشب قراره این چهار نفر. پشت خونه سرکیس، یه جایی قایم بشن و یه نفر رو با چاقو بکشن! دعواشون سر این بود که کدوم شون یارو رو بکشه و کدوم نوچه ش رو، گویا از طرف میترسیدن که هیچ کدام زیر بار نمیرفتن. یه کم که گذشت انگار قرارهاشون رو گذاشتن. خیلی دلم میخواست بدونم طرف کیه تا اینکه از دهن یکی شون اسم شعبون پرید بیرون که بقیه بهش تحکم کردن. فهمیدم میخوان کلک شعبون خان رو بکنن.

از شعبون خوشم نمی اومد اما یاد کار اون روزش افتادم که نذاشت نوچه ش منو اذیت کنه. مونده بودم بهش بگم یا نه.

نیم ساعتی که گذشت ، اون چهار تا ،حسابشون رو کردن و رفتن. داشتم با خودم فکر میکردم که نکنه اینا دروغ گفته باشن یا واسه هم چسی اومده باشن و من جلوی شعبون آبروم بره! این دفعه دیگه بهم رحم نمیکنه! گفتم به من چه مربوطه! کسی که گردن کلفت شهره باید پیه این چیزها رو هم به تنش بماله.

تازه خونه شلوغ شده بود که در واشد و شعبون خان با یکی از نوچه هاش اومد تو. یه نگاهی به دور و بر کرد و رفت که روی یه تخت بشینه. وقتی داشت از کنارمن رد میشد با اون صدای کلفت و محکمش بهم گفت خسته نباشی استاد!

ازش تشکر کردم خیلی از این رفتارش خوشم اومد. برگشتم این طرف که چشمم به یکی از اون چهار نفر افتاد که میخواستن شعبون خان رو بکشن. دنبال شهبون خان اومده بودن. دیدم دیگه نامردیه. صبر کردم تا یع ساعتی گذشت و اون یارو از خونه رفت بیرون. منم معطل نکردم و رفتم پیش شعبون خان و سلام کردم و واستادم.

جواب داد و دست کرد یه دو تومنی درآورد و گرفت جلوی من که گفتم شهبون خان واسه پول نیمدم اینجا! یه دفعه نوچه اش بلند شد و گفت دست شعبون خان برکت داره بگیر و برو دنبال کارت!

شعبون خان بهش اشاره کرد که بشینه، بعد به من گفت چی میخوای پسر جون؟ جریان رو آروم در گوشش گفتم و رفتم سرکارم. اونام ده دقیقه یه ربع بعد بلند شدن و رفتن خیالم راحت شد که کاری رو که از دستم بر می اومد انجام دادم.

اینجای سرگذشت که رسیدیم ،آقای هدایت نگاهی به من کرد و گفت بهزاد جون ، تو این دنیا از آدمها فقط خوبی میمونه و یه بدی. یه یاد نیک و یه یاد زشت! بعد بلند شد و رفت از گنجه ویولن ش رو درآورد و شروع کرد به کوک کردن و گفت

این همون آهنگی که اولین شب تو لاله زار ، جلوی مردم زدم. حالا واسه تو میزنم. شاید بعد از اینکه شنیدی یه یادی از رضا خدا بیامرز بکنی. روحش شاد!

 

قسمت هفتاد

برگشت به قسمت داستان