قسمت شصت و هفت

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و هشت

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

گفتم نیم ساعتی میشه، تو کجا بودی؟ سرکیس گفت رفتی؟ از غصه پدرم دراومد! خندید و گفت رفته بودم تنباکو بخرم، مگه این پیر سگ بهت نگفت؟ گفتم نه، زورش اومد بگه رفتی خرید فقط گفت رفتی.

هاسمیک یه خنده از ته دل کرد و دستم رو گرفت و روی تخت کنار خودش نشوند و گفت خیلی غصه خوردی؟ تازه فهمیدم قافیه رو باختم که زود گفتم نه زیاد. کمی ناراجت شدم. گفت ای دروغگو، از رنگ و روت معلومه!

ازش پرسیدم هاسمیک تو چند سالته؟ گفت میخوای چیکار؟ گفتم میخوام بدونم. گفت هیجده سالمه. پرسیدم تو مسلمون نیستی؟ گفت نه.

کمی سکوت کردم که گفت ناراحت شدی که من مسلمون نیستم؟ چیزی نگفتم.

سرکیس صداش کرد بلند شد که بره، بهم گفت اگه تو بخوای مسلمون میشم!

از حرفش حظ کردم. شکر خدا این مشکل هم حل شد. گیرم دوسال هم از من بزرگتر بود چه عیبی داشت؟ چند دقیقه بعد دوباره برگشت و نشست رو تخت و گفت تو چند سالته. بهش گفتم پرسید پدر و مادر نداری؟ گفتم نه. دیگه چیزی نگفتیم تا یه خرده گذشت ازم پرسید من رو دوست داری؟ مونده بودم چی بگم، به دلم رجوع کردم، دیدم دوستش دارم. بهش گفتم نمیدونم هاسمیک، اما از دیروز که تو رو دیدم و باهات جرف زدم دلم میخواد همش پیش تو باشم.

گفت خوب این دوست داشتنه دیگه! گفتم آره، انگار دوست دارم.

یه کمی صبر کرد و بعد در حالیکه یه خنده شیرین مثل قند تحویلم میداد گفت: منو میگیری؟ منم خندیدم و گفتم اگه تو هم منو دوست داشته باشی آره.

خیلی ذوق کرد و گفت من میمیرم برات .اما زیر حرفت نزنی ها!

گفتم باشه بشرطی که تو هم وقتی من ساز میزنم نرقصی. گفت اگه نرقصم که سرکیس از اینجا بیرونم میکنه! دیدم راست میگه، گفتم خب حالا که مجبوری، برقص اما دیگه ابرو ننداز و عشوه نیا. مواظب هم باش که میچرخی دامنت بالا نره!

دستم رو گرفت تو دستش و نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت باشه، هر چی تو بگی. فقط تو رو خدا باهام عروسی کن و از اینجا منو ببر.

گفتم باشه اما حالا نه. باید یه مدت کار کنم و یه خورده پول جمع کنم که بتونیم یه خونه ای چیزی جور کنم، بعد گفت من خودم صد تومن پول یواشکی جمع کردم، میدمش به تو . گفتم منم این چند ماهه صد و ده بیست تومن پول درآوردم اما هنوز کمه. بذار یه مدت دیگه کار کنیم شاید بتونیم پایین شهر یه جایی رو بخریم.

گفت باشه، منم دیگه پول هامو حیف و میل نمیکنم و جوراب نایلون و آدامس و این چیزها نمیخرم. اگه خدا بخواد تا شش ماه دیگه وضعمون خوب میشه.

هنوز دستهام تو دستش بود که سرکیس یه سرفه کرد و ما خودمون رو جمع و جور کردیم. کم کم مشتری ها پیداشون شد و منهم شروع کردم به ویلن زدن وقتی تمام تخت ها پر شد سرکیس به هاسمیک اشاره کرد که برقصه. هاسمیک هم با سر به من اشاره کرد یعنی چاره ندارم. داشت خون خونم رو میخورد اما کاری نمیشد کرد و باید تحمل میکردم.

دو ساعتی که گذشت یه دفعه مجلس بهم خورد و همه آروم در گوش هم میگفتن شعبون خان اومد، شعبون خان اومد!

نمیدونستیم یارو کیه اما همه با ترس اسمش رو میبردن. دو دقیقه نگذشته بود که در وا شد و سه تا جاهل که گویا نوچه های شعبون خان بودن اومدن تو و پشت سرشون یه مرد هیکل گنده که تو صورتش چند تا جای زخم بود ، وارد شد. سرکیس زود پرید جلو و حسابی بهش عزت و احترام کرد و یه تخت رو براش خالی کردن و با نوچه هاش نشست.

من داشتم کار خودم رو میکردم که یکی شون بهم گفت پسر بپر یه لیوان آب خنک واسه شعبون خان بیار. نگاهی بهش کردم و گفتم اینا کار من نیست به سرکیس بگو!

یه دفعه نوچه هه خواست بلند شه بیاد طرف من که شعبون خان جلوش رو گرفت. نگاهی به من کرد که پاهام لرزید!

سرکیس تندی یه لیوان آب تو سینی برد برای شعبون خان. هاسمیک اومد طرف من و با رنگ و روی پریده گفت چیکار میکنی؟!میدونی این کیه؟!گفتم نه گفت تو این شهر همه از این آدم حساب میبرن اون وقت تو اینطوری بهشون جواب میدی! گفتم هر کی میخواد باشه به من مربوط نیست.

اما حسابی ترسیده بودم. خلاصه هر طوری بود اون مجلس تموم شد و همه رفتن. موقعی که پولم رو از سرکیس گرفتم، هاسمیک رو صدا کردم یه گوشه و بهش گفتم مرده شور اون رقصیدنت رو ببره، بازم که عشوه اومدی! گفت بابا آدم که نمیتونه با اخم و تخم برقصه!

موقع رقصیدن باید چهار تا ادا و اطوار هم آدم در بیره دیگه! حالا بخاطر تو جای چهار تا، دو تا ادا در می آرم، خشک و خالی که نمیشه!

دیدم راست میگه بیچاره، بهش گفتم نمیشه یه لباس دیگه تنت کنی و برقصی؟ اینطوری تموم جونت معلومه! گفت میخوای چادر سرم کنم برقصم؟! با چادر چاقچور که نمیشه رقصید! گفتم نمیگم چادر سرت کن، یه چیز بلندتر بپوش گفت این لباسهارو خود سرکیس برام میخره، مخصوصا هم دامنش رو کوتاه میگیرهخ که موقع رقصیدن قشنگ باشه، تو هم اینقدر آهنگهای قر دار و رنگی نزن که من مجبور باشم زیاد قر و اطوار بیام!

اینجای داستان که رسید.آقای هدایت سیگاری روشن کرد. بنظر می اومد که تموم این جریانات براش همین دیروز اتفاق افتاده! لبخندی تلخ گوشه لبهاش بود!

آره، اقایی که شما باشین چند روزی کار کردم تا شنبه که اونجا تعطیل بود. یواشکی با هاسمیک قرار گذاشتیم که دو تایی صبح بریم بیرون شهر و ناهار رو با هم بخوریم.

سر کوچشون منتظرش واستادم تا اومد. یه بقچه هم دستش بود. دو تایی یه درشکه گرفتیم و رفتیم بیرون شهر و یه جای باصفا، بساطمون رو پهن کردیم.

 

قسمت شصت و نه

برگشت به قسمت داستان