|
کتاب یاسمن- قسمت شصت و هفت نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
این حرفها رو که شنیدم تو دلم لرزید. یه احساس عجیبی بهم دست داد . دلم میخواست که همش هاسمیک بشینه و برام حرف بزنه ! اون روز یه لباس صورتی پوشیده بود که تا زانوش بود و یه کمر بند دور کمرش بسته بود و موهای سیاهش رو دورش ریخته بود. هر کار می کردم نمی تونستم چشم ازش بردارم. جلوش دست و پام رو گم میکردم. خلاصه یه ربعی با هم صحبت کردیم. بعد وقتی دید چایی م رو نخوردم گفت بخور، خیالت راحت ، لیوانش رو خودم برات آب کشیدم. شرابی نیست. بعد با یه عشوه بلند شد و رفت. چایی رو که خوردم کم کم مشتری ها شروع کردن به اومدن. همه جور آدمی می اومد. داش مشتی، جاهل کاسب،ژیگولو، بقال ، قصاب، لاغر چاق! خلاصه معرکه ای بود. خیلی هاشون همدیگر رو میشناختن اما اونجا وقتی بهم بر میخوردن، بروی خودشون نمی آوردن و آشنایی نمی دادن. بیرون هم که می رفتن حرف دیدن همدیگر رو تو خونه سرکیس نمی زدن! وقتی چند تا تخت پر شد، سرکیس بهم اشاره کرد که بزنم، ویلن رو ورداشتم و شروع کردم. آهنگ رو که شنیدن همه بشکن زدن. خیلی سرحال اومدم و سنگ تموم گذاشتم. وسطهای آهنگ بودم که یه دفعه هاسمیک وسط حیاط، جلوی من شروع کرد به رقصیدن. اونم چه رقصی. سرکیس هم گاهی برای مشتری ها شراب میبرد و گاهی اون وسط قر می داد. خلاصه شبی بود! تا غروب ساز زدم. وقتی موقع رفتنم شد، غم دنیا رو ریختن تو دلم. نمیخواستم از هاسمیک جدا بشم. سرکیس اومد جلو و گفت . خوب حالا بگو ببینم با ما چقدر حساب میکنی؟کمی من من کردم و گفتم دو تومن. گفت اومدی و نسازی ها! گفتم خودت دیدی که مجلس رو چطوری گرم کردم. گفت آره، قربون دست و پنجول ت اما با ما کمتر حساب کن. منم اینجا دارم به مردم خدمت می کنم و چند ساعتی غم رو از دلشون در میکنم. گفتم باشه پونزدهزار. هاسمیک رو صدا کرد و وقتی اومد گفت جون این هاسمیک از من یه تومن بیشتر نگیر ناکس دستم رو خونده بود. دیگه چی میتونستم بگم، قبول کردم. خداحافظی کردم و داشتم از در بیرون می اومدم که هاسمیک جلوم رو گرفت و گفت چرا همون پونزهزار رو نگرفتی؟ گفتم آخه جون تورو قسم داد، دلم نیومد دیگه چیزی بگم. یه خنده قشنگ و نمکی بهم کرد و گفت جون من برات ارزش داره؟! انگار با نگاهش آتیشم زد. هیچی نگفتم که گفت فردا زودتر بیا یه کمی با هم حرف بزنیم دلم میخواست پرواز کنم. اونقدر خودش رو تو دلم جا کرده بود که اگه سرکیس مجانی هم میخواست براش کار میکردم! خلاصه از همون جا یراست رفتم لالهزار و تا آخر شب اونجا کار کردم. شب خسته و مرده اومدم خونه کمی غذا از ظهر داشتم، خوردم و خوابیدم. تمام شب خواب هاسمیک رو دیدم. صبح بیدار شدم و بعد از ناشتایی رفتم بیرون سراغ رجب. اما از کار جدیدم بهش چیزی نگفتم. نمیخواستم خبر به گوش جوا آقا برسه که مجبور باشم از پول خونه سرکیس سهمی هم به اون بدم. یه نیم ساعتی با رجب حرف زدم و رفتم دنبال پختن غذا. یه کته برای خودم بار گذاشتم و نشستم به فکر کردن. وقتی یاد حرف ها و حرکات هاسمیک می افتادم، وقتی دیروز دستم رو تو دستهاش گرفت. اصلا نمی دونم چه حالی شدم. دلم میخواست زودتر ظهر بشه که برم خونه سرکیس! بعد یه دفعه یاد این افتادم که من پونزده سالمه. شاید هاسمیک ازم بزرگتر باشه. اما چه فرقی میکرد، مهم این بود که دوستش داشتم. اگه اونم منو دوست داشته باشه باهاش عروسی می کنم. بالاخره ساعت یازده و نیم شد. ناهارم رو خوردم و ویلن رو برداشتم و راه افتادم طرف خونه سرکیس. انگار تو راه بال درآورده بودم و پرواز میکردم. نیم ساعت بعد رسیدم و در زدم. سرکیس در رو وا کرد.سلام و علیک کردیم و رفتم تو. یه دقیقه نشستم. چشمهام همه جا دنبال هاسمیک میگشت که سر کیس با یه لیوان چایی اومد. کمی این پا و اون پا کردم شاید هاسمیک پیداش بشه. وقتی یه ربعی گذشت و خبری نشد از سرکیس پرسیدم هاسمیک کجاست؟سر سری جواب داد که رفته بند دلم پاره شد. یعنی چی رفته! نمی خواستم علنی از سرکیس بپرسم دلم هم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید. چند دقیقه که گذشت پرسیدم کجا رفته؟ سرکیس گفت چه میدونم، یه ساعته که رفته. دلم می خواست کلشو بکنم با این جواب دادنش! ده دقیقه ای صبر کردم با خودم گفتم اگه هاسمیک از اینجا رفته باشه، دیگه واسه سرکیس کار نمی کنم. منم میرم. برام عجیب بود، چطور میشه که یه دفعه بذاره بره که صدای در اومد. دل تو دلم نبود. یکی محکم در میزد. دل گریخته منو در زدن همسایه! حالا این سرکیس هم جون میکنه تا بره در رو وا کنه! اول دمپایی شو پوشید و بعد آروم آروم رفت طرف در. خلاصه تا در رو وا کرد، جون من به لبم رسید. هاسمیک بود. تا از سرکیس پرسید که من اومدم یا نه، که سرکیس گفت اومده و بهش توپید که چقدر طول داده. بلند شدم و رفتم چلو و سلام کردم. تا منو دید مثل گل صورتش شکفت! یه بسته دستش بود داد به سرکیس و اومد طرف من و گفت خیلی وقته اومدی؟
|