قسمت شصت و پنج

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و شش

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

از رجب پرسیدم این دختره چرا بقیه نرفت. گفت این مردنی رو میگی؟! این نا نداره دماغش رو پاک کنه، گدایی جون میخواد. این چند ساله که مریضه. همین روزهام ریق رحمت رو سر میکشه! نگاهش کردم، راست میگفت، یه دختر کثیف و لاغر و زرد بود با موهای سیاه،چشمهای گود رفته، لبها و دستهای بیرنگ. تقریبا درست نمیتونست تعادلش رو برقرار کند و راه بره. چرسیدم اسمش چیه؟ رجب گفت یاسمین بعد خندید و گفت برعکس نهند نام زنگی، کافور! گفتم مسخرش نکن، گناه داره.

رجب گفت بیا با ما ناشتایی بخور، یاد گرسنگی م افتادم. بعد از صبحانه رجب و بقیه، مشغول تمرین جیب بری شدن و من مشغول تماشای اونها.

آقای هدایت سیگاری روشن کرد دو تا چایی ریخت و ادامه داد.

اونجا م شد خونه ما بهزاد خان. کم کم یه تیکه فرش خریدیم . یه پریموس واسه غذا پختن و چند تا تیکه ظرف و قابلمه و خلاص یه زندگی کوچیک واسه خودم درست کردم.

چند روز صبح رفتم لاله زار و کار کردم اما فایده نداشت. روزها اونجا خبری نبود اما عصر به بعد میشد توش کاسبی کرد. رجب میگفت حتما جواد ازت خوشش اومده که گذاشته اونجا کار کنی چون تو اون خیابون هرکسی رو راه نمیده!

آره، تقریبا خوب پول در میآوردم و صرفه جویی میکردم . جمع میکردم. میخواستم چند سالی کار کنم شاید بتونم یه خونه کوچولو واسه خودم بخرم و از اینجا برم.

چند ماهی گذشت. یه شب داشتم تو لالهزار کار میکردم که مرد اومد جلو و گفت. بد ساز نمی زنی ها! ازش تشکر کردم. گفت صبح هام کار میکنی؟ گفتم نه فعلا. گفت می آی تو مغازه من بزنی؟ گفتم اگه خوب پول بدی چرا نمی آم. گفت چند میگیری؟گفتم چند ساعت میخوای برات بزنم؟ گفت از ده یازده تا دو بعدازظهر،گفتم مغازه چس هست؟

گفت عرق فروشی. گفتم نه نمی ام. گفت واسه چی؟ گفتم آخه حرومه. گفت خوب تو نخور! یه فکری کردم و گفتم باشه، پونزدهزار میگیرم، می آم.گفت چلغوز خان مگه چه خبره؟! دو ساعت می آی و چهار تا زر زر میزنی و می ری دیگه! روزی پنجزار  میدم بیا. از حرف زدنش ناراحت شدم. بهم بر خورد بهش گفتم اصلا نمی آم، روزی ده تومن هم بدی نم آم. گفت چرا؟ گفتم بخاطر اینکه بلد نیستی حرف بزنی، بی ادبی! خندید و گفت چیه! در خونه شاه گفتن باقالی پخته! نمی آی نیا، چس سگ!

اینو گفت و رفت. شروع کردم به ساز زدن که یه ربع بعد یکی دیگه اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم. گفت آقا پسر می آی مجلس ما رو گرم کنی؟

از طرز حرف زدنش خوشم اومد و گفتم شبها که اینجام. برای چه وقتهایی میخوای بیام. گفت از دوازده یک تا غروب. گفتم چند میدی. گفت تو بیا. ببین از اونجا خوشت میاد؟ بعد پولش رو طی میکنیم.

آدرس گرفتم. اسمش سر کیس بود. خونه ش هم طرف های خیابون سیروس بود. قرار شد فردا برم. برای من خوب بود. میتونستم از بقیه روزم هم استفاده کنم. فردا زودتر ناهارم رو خوردم و رفتم، یه خونه بود با یه در چوبی کوچیک. در زدم. کمی طول کشید تا وا کردن. پشتم به در بود. تا برگشتم دیدم یه دختر قد بلند با موهای مشکی و چشمهای درشت قشنگ بهم خندید، یادم رفت سلام کنم.

نگاهی به دستم کرد که ویولن رو دید. گفت بیا تو .نفهمیدم چی گفت فقط به چشماش نگاه میکردم. وقتی دید همون جور دارم نگاهش میکنم، دستم رو گرفت و با خودش برد تو خونه.

بعد گفت سرکیس گفته بود قراره تو بیای اما اسمت رو نمیدونست. فقط میگفت خیلی خوب ساز میزنی. اسمت چیه؟

اسمم رو بهش گفتم. گفت اسم من هاسمیک اینجا کار میکنم. صبر کن تا سر کیس رو صدا کنم. بعد رفت تو ساختمون.

تازه حواسم جمع شد. یه حیاط بود پر از دار و درخت. همه جا یا درخت بود یا یه گلدون پر از گل گذاشته بودن. حیاط قشنگی بود. دور تا دور هم تخت چیده بودن. داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم که سر کیس اومد. سلام و علیک کردیم و بهم خوش آمد گفت.بعد گفت الان دیگه سر و کله مشتری ها پیدا میشه. یه جا واسه خودت پیدا کن که راحت بتونی ساز بزنی. پرسیدم اینجا عروسیه؟ گفت نه بابا، عروسی کجا بود. اینجا شراب فروشیه گفتم من تو شراب فروشی کار نمی کنم گفت منکه مسلمون نیستم. شراب واسه ما حروم نیست. تو هم اگه میگی حرومه خب نخور ، سازت رو بزن و پولت رو بگیر . گناه اونایی که میخورن پای خودشون.

دیدم بد نمیگه پرسیدم چقدر میدی؟ گفت تو امروز بزن من راضیت میکنم. حالا بشین یه چایی بخور خستگیت در بره. روی یه تخت نشستم. یه دقیقه بعد هاسمیک با یه لیوان چایی اومد پیش من و کنارم نشست و گفت، معامله تون شد؟

گفتم هنوز معلوم نیست. گفت خدا کنه یه طور بشه که تو اینجا کار کنی. گفتم چرا؟ گفت آخه من اینجا خیلی تنهام. اگه تو هم بیاس اینجا، دوتایی با هم کار میکنیم. چند وقت پیش سرکیس با یه نفر صحبت کرده بود که تار میزد. خیلی زشت بود. اصلا نمیشد نگاش کرد. شکر خدا معامله شون نشد و یارو رفت. اما تو جوون خوش قیافه ای هستی. دعا میکنم اینجا بمونی.

 

قسمت شصت و هفت

برگشت به قسمت داستان