|
کتاب یاسمن- قسمت شصت و پنج نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
دوباره خندیدن، تو راه کمکم با هم دوست شدیم. اسمش جواد بود. بهش میگفتن جواد گنده! البته بهش هم می اومد، چون هیکل گنده ای داشت. خلاصه بعد از نیم ساعت سه ربع رسیدیم، تا چشمام به در اونجا خورد، بی اختیار وحشت برم داشت. با خودم گفتم پسره دیوونه، چطور جرات کردی با کسانی که نیم ساعت پیش کتکت زدن و نه دیدیشون ونه میشناسی شون راه بیافتی و بیای یه جای غریب و پرت! انگار جواد متوجه شد که گفت، چیه؟ ترس برت داشته؟گفتم راستش آره،خندید و گفت نترس، ما دیگه با هم رفیقیم، گفتم آخه آدم این درو پیکر رو که میبینه میترسه. گفت اینجا کاروانسراست. خیلی قدیمیه. به بیرونش نگاه نکن، توش بهتره. در رو هل داد که با صدای چندش آوری وا شد و رفتیم تو. یه کاوانسرای خیلی قدیمی بود. یه حیاط بزرگ داشت و دور تا دور اتاق. با اولین نگاه فهمیدم که همه جور آدمی هم توش زندگی میکنن. همون موقع شاید بیشتر از بیست نفر تو حیاطش واستاده بودن و ماها رو نگاه میکردن. جواد گفت غریبی نکن، برو تو . اینا که میبینی همه خونگرمن زود باهات رفیق میشن. خلاصه یه اتاق تنهایی به من داد و رفتم تو اتاقم، یه اتاق بزرگ بود. کفش یه حصیر انداخته شده بود. اما تاریک تاریک. چند دقیقه همونطور واستادم که یه دختر بچه یازده دوازده ساله با یه فانوس اومد تو اتاق و بدون حرف فانوس رو داد دست من و رفت. چند دقیقه بعد هم جواد اومد و گفت: چطوره؟گفتم خوبه اما اجاره ش چنده؟ گفت هیچی، این یکی رو مهمون منی. گفتم چطور؟! گفت آخه تو با اینای دیگه فرق داری، تو ناسلامتی هنرمندی! بعد گفت الان این دختره برات رختخواب می آره، دیگه راحت باش. ازم خداحافظی کرد و رفت. کمی که گذشت اون دختره با یه دست رختخواب اومد تو و پرت شون کرد یه گوشه. بهش گفتم، اسمت چیه، یه نگاهی بهم کرد و بدون جواب رفت. رختخواب رو پهن کردم. تازه یادم افتاد که از ظهر تا حالا چیزی نخوردم. حالام که چیزی نداشتم بخورم پس دراز کشیدم که بلافاصله هم خوابم برد. با اینکه اولین شب بود که اومده بودم اونجا اما اونقدر احساس آزادی و آرامش می کردم که انگار تو آسمون ها پرواز میکردم. اونقدر هم خسته بودم که تا صبح هیچی نفهمیدم. خوبیش این بود که جواد آقا با اینکه یه لات بود اما بهم نگفت مطرب! صبح با سرو صدا بیدار شدم. گرسنه و تشنه بودم. از اتاق اومدم بیرون که دیدم تا چشم کار میکنه تو حیاط گدا واستاده! یه گوشه نشستم و نگاه کردم. جواد وسط واستاده بود و امر و نهی میکرد. جای هرکدوم رو برای گدایی معلوم میکردو بهشون ابزار کار میداد! یکی چشم بند که یعنی کوره، یکی عصا ، یکی چوب زیر بغل، به یکی یاد میداد که چطوری مثل چلاق ها راه بره، به یکی یاد میداد که چطوری عزوجز کنه! به یکی یاد میداد چه جوری مردم رو دعا کنه! خلاصه سرش حسابی شلوغ بود. نیم ساعتی که گذشت، گدا ها رفتن بیرون سرکارشون، کاروانسرا تقریبا خلوت شد. مونده بودن یه ده پونزده نفری که دیدم یه پسر همسن و سالم، داره بطرفم میاد. تا رسید گفت سلام استاد! خنده م گرفت. گفتم استاد؟ گفت آقا جواد گفته شما رو اینطوری صدا کنیم! گفته خیلی به شما احترام کنیم. کنارم نشست. اسمش رجب بود.اسمم رو بهش گفتم بعد پرسیدم کار شماها چیه؟ چرا نمیرین سر کار؟ گفت کار ما عصرهاست. گفتم مگه چیکاره این؟ جواب داد جیب بریم! بهم میگن رجب تیر! واسه اینکه مثل تیر جیب طرف رو میزنم فرار میکنم! گفتم پس شما ها گدا نیستین.گفت نه اما گدایی بلدیم. ماها همه اول گدا بودیم. رتبه که گرفتیم شدیم جیب بر! درجه مون رفته بالا! اینا رو گفت و خندید. سر در نمی اوردم. ازش جریان رو پرسیدم. گفت ببین، ما اولش یاد میگیریم گدایی کنیم بعد از دو سالی که گدایی کردیم کم کم آقا جواد یادمون میده که چطوری جیب بری کنیم. بعد میشیم جیب بر. خنده م گرفت گفتم چرا از اول جیب بر نمیشین؟ گفت آخه یکی از راهای جیب بری اینه که مثل کنه بچسبیم به مردم و به هوای گدایی جیبشون رو بزنیم، اینطوری! بعد چسبید به متن و با التماس گفت ترو فاطمه زهرا(ع) یه کمکی بکن، ترو ابوالفضل(ع). ایشالله تو سرازیری قبر لنگه کفش ت از پات در نیاد! تو رو خدا، دهشاهی بده، میخوام نون بخرم، گشنمه، بخدا از دیروز تا حالا هیچی نخوردم. جون بچه ات، جون این خانم خوشگل که باهاته! دعا میکنم زنت بشه! دستهاشو از یقه ام آزاد کردم که خندید و کیسه ای رو که توش پولهام بود بهم پس داد. باورم نمیشد.گفتم پسر چطوری این کارو کردی؟خندید. گفتم حالا که پولهارو زدی چرا پسش دادی؟ گفت ما دزد هستیم اما نامرد و نارفیق نیستیم. با کسی که سلام و علیک کردیم بهش نارو نمیزنیم. بعد من رو برد و با بقیه اشنا کرد.همه بچه های خوبی بودن که متاسفانه براه خلاف کشیده شده بودن. همه خونگرم، همه بیریا. یه ساعت نگذشته بود که انگار سالها همدیگر رو میشناختیم.
|