قسمت شصت و سه

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و چهار

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

نصفه های شب رفتم دفتر مدیر، نیم ساعتی پرونده ها رو گشتم تا شناسنامه مو پیدا کردم. پاورچین پاورچین برگشتم تو خوابگاه.

تمام مدتی که تو اتاق مدیر، دنبال شناسنامه م میگشتم فکر میکردم روح خانم اکرمی داره منو می پاد!

اون شب احساس عجیبی داشتم. از اینکه میخواستم از یتیم خونه برم کمی ناراحت بودم و از اینکه میخواستم وارد دنیای بیرون بشم کمی میترسیدم.

در هر دو مورد حق داشتم. هشت، نه سال، شاید هم بیشتر اون جا خونه ام بود! از دنیای بیرون هم بیخبر بودم. بالاخره هر جوری بود کمی خوابیدم.

صبح از بچه ها خداحافظی کردم و از سوراخ به باغ رفتم. رضا منتظرم بود. بهم مقداری پول داد و یه دست لباس نیمدار. بعد سازش رو هم داد دست من و بهم گفت اگه میخوای با این ساز نون در بیاری باید بری طرف لاله زار.

بغلش کردم. دلم نمیخواست ازش جدا بشم. خیلی محبت بمن کرده بود. حق استادی بگردنم داشت.

بالاخره از باغ زدم بیرون و بطرف شهر حرکت کردم. هر چی از یتیم خونه دورتر میشدم، خاطرات این چند سال کمرنگ تر میشد.

دو ساعتی پیاده راه رفتم تا به شهر رسیدم. خیلی ذوق داشتم که کارم رو زودتر شروع کنم در نظر اول شهر برام مثل یه دریا بود. غریب و نا آشنا.

برای منی که تموم عمرم رو تو یه چهاردیواری گذرونده بودم، همه چیز عجیب و تازه بود همونطور که راه میرفتم، سرم به اطراف میچرخید و در و دیوار رو نگاه میکردم. پرسون پرسون جلو میرفتم. نزدیک ظهر بود. از جلوی یه کبابی رد میشدم. زانو هام از بوی کباب لرزید! با ترس و لرز رفتم تو و به صاحب اونجا گفتم آقا اینا چنده؟!

یترو بهم خندید. انگار فهمید که هالو گیرش افتاده!گفت اینا اسمش کبابه.پول مول داری؟پولها مو بهش نشون دادم. گفت بشین. چند دقیقه بعد دو تا سیخ کباب برام آورد و گذاشت جلوم. باورم نمیشد. مدتی نشسته بودم و به کبابها نگاه میکردم!

یارو گفت پس چرا نمیخوری؟بهش خندیدم. چطوری میتونستم حالیش کنم تا حالا رنگ کباب رو ندیدم!

اون روز بعد از غذا، هر جور بود به لاله زار رفتم، یه هتل بزرگ و سینما و از این چیزها اونجا بود. توی خیابون هم مرتب ماشین های قشنگ رفت و آمد میکردن.

خیابون نسبتا خلوت بود. اول نزدیک هتل واستادم که آجان ها ردم کردن. رفتم پنجاه متر اونطرف تر، یه گوشه نشستم. یکی دو ساعتی که گذشت، خیابون شلوغ شد.

مردها و زن ها، با لباسهای قشنگ میرفتن و می اومدن. خیابون روشن روشن بود. مغازه ها، کافه ها همه چراغ برق داشتن.

شکمم سیر بود و از تماشا دل نمیکندم. یه ساعتی که گذشت بخودم اومدم. ویلن رو از جلدش درآوردم و شروع کردم به زدن. تمام سعی خودم رو کردم. میخواستم هنرم رو به همه نشون بدم. این اولین باری بود که جلوی یه عده ساز میزدم.

پشمهامو بسته بودم و آرشه رو با تمام احساسم روی سیمها میکشیدم. زدم و زدم بیاد رضا زدم، بیاد اکبر، بیاد تمام بچه های بدبختی که تو اون یتیم خونه اسیر بودن زدم! بغض گلوم رو گرفته بود. میترسیدم چشمهامو باز کنم و ببینم که صدای سازم برای هیچکس ارزش شنیدن نداره!

سادم میاد اون شب ، یه آهنگ قشنگ و سوزناک رو که، همیشه رضا میزد و به من هم یاد داده بود، اجرا کردم. وقتی آهنگ تموم شد، چشمهامو وا کردم. باور نمیکردم. دور تا دورم زن و مرد واستاده بودن و نگاهم میکردن و به سازم گوش میکردن!

بعد همه برام دست زدن و صدای جرینگ جرینگ پول بلند شد. خیلی برام پول ریختن. اون موقع بود که فهمیدم کار رضا عالی بوده!

خدا رو شکر کردم، کارم گرفته بود. تو ذوق م نخورد.

اون شب تا وقتی که آدم تو خیابون بود. ساز زدم. یادم می آد که تا آخر شب دو تومن کار کرده بودم! خیلی پول بود. اون وقت ها با چهار صد پونصد تونم میشد یه خونه، طرفهای پایین شهرخرید.

خلاصه خیلی خوشحال بودم. حساب پولهامو که کردم، راه افتادم که یه جایی رو پیدا کنم بخوابم. داشتم ویلن رو تو جلدش میذاشتم که یکی گفت خسته نباشی، سرم رو بلند کردم. سه نفر بودن گفتم ممنون آقا، میخواهین براتون بزنم؟ گفت نه ، از سر شب تا حالا داشتیم گوش میکردیم. اما خوب ساز میزنی ها! ازش تشکر کردم که گفت، یه دقیقه بیا تو این کوچه یه کاری باهات دارم، کمی ترسیدم اما چاره ای نبود. دنبالشون رفتم، وقتی تو یه کوچه خلوت رسیدیم، ریختن سر من و حسابی کتکم زدن. همون یارم به اونهای دیگه گفت بچه ها سازش رو نشکنید، مواظب باشین. تو دلم خدا رو شکر کردم که یارم اهل دل و به سازم کاری نداره! خلاصه وقتی حسابی حالم رو جا آوردن، ولم کردن.

همون یارو ازم پرسید اسمت چیه؟ با بدبختی بهش گفتم. گفت تازه اومدی شهر؟

گفتم آره.

گفت پسر جون اینجاها سرقفلی داره. همینطوری نمیشه آدم بیاد و بساطش رو پهن کنه. با ناله پرسیدم باید چیکار میکردم؟ گفت باید اجازه میگرفتی. پرسیدم از کی؟ گفت از من. گفتم من که شما رو نمیشناختم. گفت حالا که شناختی. گفتم بعله. گفت چقدر کار کردی. نشونش دادم، نصفش رو برداشت و گفت از فردا شب می آی همین جا. آخر شب هرچی کار کردی نصف به نصف، خوبه؟

بهش گفتم نمیتونستی این رو بازبون خوش بهم بگی؟ خندید گفت نه، چون اونموقع زبون خوش حالیت نمیشد. بعد بلندم کرد و خودش لباسهامو تکوند و گفت جا و ما برای خواب داری؟ با سر بهش گفتم نه. گفت بیا بریم بهت جا واسه خواب هم میدم. گفتم خیلی ممنون، تا همین جا که بهم لطف کردین، کافیه!

حسابی خندیدن و بهم گفت، نه دیگه خیالت راحت، حالا با هم رفیق شدیم و از این به بعد شریکی کار میکنیم، اما خیلی خوب ویلون میزنی ها، کی بهت یاد داده گفتم شما ها هم خوب آدم رو میزنین ها! کی بهتون یاد داده؟!

 

قسمت شصت و پنج

برگشت به قسمت داستان