قسمت شصت و دو

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و سه

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

پرسیدم چیکار کنم؟گفت غلط نکرده باشم اینا خیال دارن شب که همه خوابیم برن سراغ این جنازه و باهاش بیناموسی کنن! تو باید یه جوری بری به ده این پیر مرد. کدخدا و اهالی رو بیاری اینجا.

گفتم تو این برف؟تازه اگه جون سالم بدر ببرم.گرگ ها امونم نمیدن.

گفت پناه به خدا ببر و برو. ناموس این پیرمرد، ناموس ماست. برو جوون. درد سرت ندم. قرار شد اونا سر مامور ها رو گرم کنن تا من برم و برگردم.

یواشکی هر جوری بود از کلبه زدم بیرون. اسم خدا رو یاد کردم و زدم تو برفها. انگار خدا بهم زور و قوت چندتا مرد رو داده بود که تمام راه رو دویدم. وقتی از دور صدای پارس سگهای ده رو شنیدم، خدا رو شکر کردم، شروع کردم به فریاد زدن و هوار کشیدن دهاتی ها ریختن بیرون. کدخدا رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و افتادم.

دیگه نای حرف زدن نداشتم. من رو گذاشتن تو خونه کدخدا و همه مردها با چوب و داس و بیل ، راه افتادن طرف کلبه ها.

زن های ده که فهمیده بودن من چیکار کردم، یکی برام چایی میآورد، یکی نون میآورد یکی گوشت قورمه میآورد.خلاصه خیلی عزت و احترامم کردن.

دمدمه های صبح بود که سر و صدای لاالله الا الله و الله اکبر بلند شد. پریدیم بیرون.

اهالی ده بودن. شکر خدا بموقع رسیده بودن و اتفاقی نیافتاده بود. جنازه رو با سلام صلوات دفن کردن و همه چیز بخیر گذشت و من رفقام شدیم عزیز اون ده.

همون شب خونه کدخدا ،چشم من به دختر کدخدا افتاد و خاطرخواهش شدم. اونم انگار منو پسندیده بود که هی جلوم می اومد و یواشکی بهم میخندید.

دیدم نمی تونم ازش بگذرم. یه جوری به اوستامون جریان رو رسوندم. اون بیچاره هم ریش سفیدی کرد و دختره رو برام خواستگاری کرد. کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پا در میانی ریش سفیدهای ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چله اون دختر. قرار هم شد که من تو همون ده بمونم و یه تیکه زمین کدخدا بهم بده و مشغول کار بشم.

آقایی که تو باشی بعد از چله ، عروسی ما سر گرفت و یه سال بعد صاحب یه دختر شدیم. با هم خوب و خوش زندگی میکردیم که فیل من یاد هندوستان کرد و کمکم نق و نوقم شروع شد که تو این ده هیچ کاری نمی شه کرد و آدم به هیچ جا نمیرسه و باید بریم شهر، بالاخره هم کدخدا و زنم رضایت دادن و ما راهی شهر شدیم.

خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجاره کردیم و من تو یه کارخونه شروع به کار کردم. عصرها هم تو یه جا ساز میزدم و آخرهای شب برمیگشتم خونه،پول خوبی هم در می آوردم.

خوشحال بودم که زن و بچه ام راحت زندگی میکنن و داره کمکم وضعمون روبراه میشه تا اینکه یه شب اونجایی که ساز میزدم رو تعطیل کردن. یعنی وسط های شب بود که مامور ها ریختن اونجا. من هم زدم به چاک که یقه مو کسی نگیره. گویا اون پشت بساط قمارو از این حرفها بوده، خلاصه دو ساعتی زودتر اومدم خونه.

اتاقهای ما تو یه خونه بود که دورتا دورش اتاق بود و هر اتاقی دست یه خوانواده بود.یکی از اونها یه پسر جوون داشت که خیلی هم ولد چموش بود و چشم ناپاکی داشت.

اون شب که رسیدم خونه، وقتی پشت در اتاقمون داشتم کفش هامو در می آوردم، یه صدای غریب شنیدم.گفتم شاید کدخدا از ده اومده، در رو که وا کردم، دونفر از جا پریدن! فتیله چراغ رو کشیدم بالا که چی دیدم!!

دنیا رو زدن تو سرم. مرگ رو جلوی خودم دیدم. اون پسره بی همه چیز تو اتاق من، تو خونه من بود! دیگه نفهمیدم. شروع کردم به زدن اونها ، حالا نزن کی بزن. خون جلوی چشمها مو گرفته بود.

تو همین وقت چراغ فتیله افتاد زمین و همه جا آتیش گرفت.

رضا اینجا که رسید، سرش رو انداخت پایین و گریه کرد بعد از چند دقیقه گفت که بچه اش تو آتیش سوخته و زنش رو هم خفه کرده و پسره هم فرار میکنه.

گویا رضا هم جنون میگیره و میبرنش دیوونه خونه. یکی دوسال بعد هم حالش خوب میشه، اما همونجا میمونه.

دیگه رضا نتونست حرف بزنه و بلند شد و رفت. پشیمون شده بودم که چرا خاظراتش رو یادش انداختم. منم راه افتادم و برگشتم به یتیم خونه، تمام شب تو فکر بودم که چیکار کنم. برم یا نرم؟ بمونم یا نمونم. رضا راست میگفت. دیگه اینجا موندن نداشت.

 

 

قسمت شصت و دو

برگشت به قسمت داستان