قسمت شصت و یک

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و دو

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

چون دختره اونجا مرده بود. نتونستیم برنامه اجرا کنیم.خواستیم برگردیم از اونجا بریم که کدخدای ده بهمون گفت شما کخ دارین میرین این جنازه رو هم با خودتون ببرین، ثواب داره. پدرش پیره و دست تنها.

دیدیم رو حرف کدخدا نمیشه حرف زد تازه ثواب هم داشت.این بود که جنازه رو گذاشتیم تو یه تابوت و راه افتادیم اون سال زمستون سختی هم بود. برف تا زانو میرسید.راه هم همش کوره راه و کوهستانی بود.

چند ساعتی که راه رفتیم چنان طوفان و بورانی شد که نگو. تکون نمیتونستیم بخوریم. اشهدمون رو خوندیم. نه راه پس داشتیم نه راه پیش.

پیره مرده گفت اینجاها یه جا هست که دو تا کلبه چوبی و خالیه، چوپونها وقت چرا که گوسفندها رو اینجا می آرن، توش بیتوته میکنن، بریم اونجا.

خدا رو شکر کردیم که جنازه و پیر مرده رو با خودمون آورده بودیم.راه افتادیم پیر مرده جلو و ما عقب ، تا نیم ساعت بعد رسیدیم به اون کلبه ها.

رفتیم تو . یه کلبه کوچیک بود که توش هیزم و چراغ نفتی و یه خروار کاه بود. با هیزم ها آتیش درست کردیم و نشستیم دورش. جنازه رو هم از ترس گرگ ها آوردیم تو کلبه.

بیچاره پیرمرده، وقتی گرم شد شروع کرد به گریه زاری واسه دخترش. ما هم نشسته بودیم و نگاش میکردیم. هوا تازه تاریک شده بود که از بیرون سر و صدا اومد.

اول فکر کردیم گرگ ها اومدن. بعد یکی از بیرون صدا زد و گفت کیه تو این کلبه؟

دررو باز کردیم.سه نفر بودن. اومدن تو .بهشون بهشون جا دادیم نشستن جلو آتیش. وقتی خوب گرم شدن، اونی که از همه گنده تر بوداز ما پرسید: شما ها چیکار میکنین؟

معلومه که دهاتی نیستین.بهش گفتم چیکاره ایم که گفت چطور تو این برف و بوران، سر سیاه زمستونی راه افتادین اومدین ایتجا ها. بهش گفتم که دهاتی ها تو زمستون کار و سرگرمی ندارن. اینه که ما زمستون ها میآییم این طرفها. هوا که خوب میشه، تو شهر خوبه. اینه که برمیگردیم شهر. گفت پس حوصلمون امشب سر نمیره. ما مامور دولتیم دنبال بی پدر و مادرهایی میگردیم که تو ده ها و شهرستون ها اعلامیه پخش میکنن.

داشتیم از اینجا رد میشدیم که جیپمون خراب شد. دود رو از دور دیدیم و پیاده اومدیم اینجا. حالا شروع کنین به زدن که یه انعام هم پیش ما دارین.

ما بهم نگاه کردیم و اونی که از همه مون پیرتر بود گفت آخه سرکار اینجا یه نفر مرده، یه جنازه تو اینجا داریم. خوبیت نداره. یه دختر جوون بوده، اینهم باباشه،گناه داره.

خندید و گفت چه عیبی داره؟!اون خدا بیامرز هم خوشش میاد و همگی زدن زیر خنده!! یکی از ما ها برگشت گفت ما دستمون نمیره به ساز، که یکمرتبه یارو دست کرد از بغلش یه هفت تیر درآورد این هوا!

بند دلون پاره شد!لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه یه بار دیگه رو حرف من حرف زدین با این جنازه میشین پنج تا! بعد رو به دو تا رفیقاش کرد و گفت چه بلبل زبون شدن واسه ما این مطرب ها!!

یکی شون از تو یه کیف، دوتا بطری در آورد و گذاشت جلو اون گندهه. مشروب بود.خلاصه سه تایی شروع کردن به زهر مار کردن.

درد سرت ندم ماها هم مجبوری شروع کردیم به ساز زدن. پیر مرد بیچاره هم که اینو دید بلند شد تو اون سرما رفت بیرون کلبه.

یه ساعتی که گذشت و کلشون گرم شد و مست کردن، یکیشون رفت سراغ جنازه به اونای دیگه گفت اگه این دخترک زنده بود و الان یه رقصی هم واسمون میکرد بد نبود ها ! ما ها یه دفعه دست از زدن برداشتیم.مثل برق گرفته ها خشکمون زد!

یارو گنده بلند شد و رفت پیش اون یکی. بعد بیشرف دست زد به بدن جنازه و یه خنده شیطونی کرد و گفت: تنش که گرمه!

بعد بیحیا روی مرده رو باز کرد! سه تایی در گوش هم چیزهایی گفتن و خندیدن.خون خونمون رو میخورد. از یه طرف نمیتونستیم طاقت بیاریم، از یه طرف جرات نداشتیم جیک بزنیم. مامور دولت شوخی بردار نبودکه!

اون سه تا ، دیگه بدون حرف نشستن. اوستامون در گوش من من گفت جوون غیرت کن و واسه خودت یه خونه تو بهشت خدا بخر!

 

قسمت شصت و سه

برگشت به قسمت داستان