قسمت شصت

 

کتاب یاسمن- قسمت شصت و یک

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

اون شب تا صبح خوابهای مغشوش و چرت و پرت دیدم. صبح بلند شدم و رفتم سراغ آقای هدایت . سر راه براش چندتا نون گرفتم و کمی هم آب نبات برای طلای باوفا!

وقتی پشت در خونه آقای هدایت رسیدم، در نزدم. میخواستم ببینم باز هم طلا میفهمه که من اومدم!

یه هفت هشت دقیقه ای واستادم تا صدای آقای هدایت بلند شد.

هدایت- بوی آشنا میاد!بهزاد جان تویی؟

بعد در وا شد و آقای هدایت و طلا ، پشت در ظاهر شدن.سلام کردم و رفتم تو. دستی سرو گوش طلا کشیدم و بهش آب نبات دادم.

هدایت- دستت درد نکنه . اتفاقا میخواستم برم نون بگیرم. بیا تو ، حسابی یخ کردی.

طبق معمول شومینه، آتش ش براه بود. سماور و چایی هم همینطور.

هدایت-دوستت چطوره؟اون خانم خوشگل چطوره؟

-هر دو خوب ن و سلام میرسونن.

هدایت- تو کی درست تموم میشه پسرم؟

-یه دوسالی مونده.

هدایت- بسلامتی.به امید خدا که موفق میشی.

یه چایی ریخت و گذاشت جلوم.همونطور که چایی رو با لذت میخوردم پرسیدم.

-جناب هدایت، طلا رو از کجا آوردین؟

هدایت-این حیوون، نوه نتیجه یه جفت آهوی نر و ماده اس.از یه آشنا به من رسیده.یه یادگار از یه تیکه تنم!

-حتما اینجا تنهایی حوصله تون سر میره.

هدایت-دیگه عادت کردم.سرم رو با اون حیوون و نظافت و این چیزها گرم میکنم. روزی یکی دو ساعت هم کتاب میخونم. تو با زندگی چیکار میکنی؟

-چی میتونم بکنم؟باید بسازم دیگه.تازه دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم از من گرفتار تر هم تو دنیا هست!

هدایت-طوری شده؟

چریان فریبا رو براش تعریف کردم.خیلی ناراحت شد و گفت:

-دلت میخواد که بقیه سرگذشتم رو بشنوی؟حوصله شو داری؟

-هم اومدم شما رو ببینم،هم صدای سازتون رو بشنوم و هم سرگذشت شنیدنیتون رو

حندید و یه چایی دیگه برام ریخت و سیگاری روشن کرد و گفت:

-توی این دنیا،هرکسی یه جور گرفتاره.حالا بعضی ها کمتر،بعضی ها بیشتر.من از اون هایی بودم که بدبختی م زیاد بوده. یادت که هست کجای داستان بودیم؟

حالا دلت رو بگذار جای اون موقع من تا بفهمی من چی کشیدم!

یه پسر چهارده ساله که یه نفر رو کشته باشه و رفیقش هم کشته شده باشه!

تنها و بی پناه!

دیدم دلم میخواد برای یه نفر درد و دل کنم. راه افتادم و از یتیم خونه بیرون رفتم رفتم تو باغ .خدا خدا میکردم که رضا اونجا باشه که بود. تا منو دید گفت: منتظرت بودم، چه خبره تو اون خراب شده؟

براش تمام ماجرا رو تعریف کردم و بعدش زدم زیر گریه. بغلم کرد و دلداریم داد و گفت دیدم امروز خیلی اونجا رفت و آمده، نگو این عفریته مرده!حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن. حقش بود. زن کثیفی بود.تو هم که عمدا این کارو نکردی.پس دیگه بهش فکر نکن. بعد از این هم موندنت اینجا فایده نداره. باید بزنی به چاک. برو دنبال سرنوشت از اینجا موندن به هیچی نمیرسی. من فردا برات کمی پول جور میکنم الان تو یه هنر داری. این ساز که تو میزنی. نمیزاره گرسنه بمونی. راه بیفت برو دنبال قسمت. تا خدا برات چی بخواد.

بهش گفتم رصا بیا با هم بریم.گفت برای من اون بیرون هیچی نداره.اما برای تو چرا. پرسیدم اصلا چرا تو رو آوردن دیوونه خونه. تا حالا چند بار این رو ازت پرسیدم ولی هیچوقت جوابی ندادی. گفت به چه دردت میخوره بدونی؟گفتم همینطوری.

نگاهی بهم کرد و گفت منم یه روزی واسه خودم آدم بودم. سر و سامون داشتم. خونه زندگی داشتم اما نگذاشتن زندگی کنم.حالا دیگه گذشته،ولش کن.

بهش اصرار کردم. کمی فکر کرد و بعد گفت جریان موقعی شروع شد که با یه عده کار میکردم. یکی تار میزد یکی دنبک میزد یکی مخوند منم ویلن میزدم. اون وقتها ما میرفتیم به ده ها و واسه شون برنامه اجرا میکردیم.

درآمدمون هم بد نبود .گاهی تو این ده بودیم گاهی تو اون شهربودیمخلاصه هم فال بود و هم تماشا. تا اینکه یه روز وارد یه ده شدیم. گویا یه مرد پیری با دخترش اومده بودن اونجا .مال ده دیگه ای بودن. میخواستن از اونجا برن شهر. دختره مریض بوده، میبردنش شهر واسه دوا درمون. تو همون ده، اجل مهلتش نمیده. یه دختر 17،18 ساله بود.

 

قسمت شصت و دو

برگشت به قسمت داستان