قسمت پنجاه و هشت

 

کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و نهم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

در همین موقع کاوه جلو آمد و گفت:

-بریم،بریم یه چیزی بخوریم.

فریبا- انگار بازم ناراحتتون کردم.

-نه، دل ما همیشه خدا گرفته اس!

سرم رو برگردوندم تا قطره اشکی که گوشه چشمم نشسته بود، معلوم نشه.

کاوه-بسه دیگه! شام آخر که نمیریم! یالله بهزاد، خواهرت رو ور دار بریم!

خود کاوه، حالش از من بدتر بود اما سعی میکرد که نشون نده. برای همین هم مرتب شوخی میکرد و میخندید.وارد پیتزا فروشی شدیم و سفارش غذا دادیم.

وقتی پیتزا رو جلومون گذاشتن. فریبا نگاهی بهش کرد و در حالیکه دو قطره اشک از چشماش سر خورد و اومد پایین با خنده تلخی گفت:

-از دیشب تا حالا هیچی نخوردم! باور میکنین که حتی پول خریدن یه نون رو هم نداشتم؟!

این رو که شنیدم اشتهام کور شد. هر دو مون پیتزا رو خوردیم اما کوفتمون شد! بغضی گلوم رو گرفته بود که لقمه ازش پایین نمیرفت و بزور نوشابه قورتش میدادم! برگشتم به کاوه نگاه کردم. سرش رو پایین انداخته بود و ظاهرا به غذاش ور میرفت. نگاهش که بهم افتاد، دیدم چشماش شده پر خون! انگار تو خودش گریه کرده بود!

بالاخره غذامون تموم شد و کاوه حساب میز رو داد و بیرون آمدیم. چها قدم که رفتیم دوباره فریبا گفت:

- امروز از صبخ داشتم در موردش فکر میکردم. در مورد کاری که میخواستم بکنم ! هر چی به شب نزدیکتر میشدم، انگار به آخر زندگیم نزدیک میشدم.

عصری بود که یه گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. از گرسنگی و خستگی و غم و غصه، خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. قرصش رو میخواست. بهش دادم. آخریش بود. دیگه پول نداشتم که برم داروخانه و دواهاش رو بگیرم. این بود که تصمیم خودم رو گرفتم خدود ساعت هفت بود که از خونه بیرون اومدم.

پدرم همیشه یادم داده بود هر وقت پام رو میخوام از خونه بیرون بگذارم بگم به نام خدا تا اونجا که یادم می آد همیشه این کارو کردم. اما امروز نه!

با خدا قهر کردم! دیگه اسمش رو موقع بیرون اومدن صدا نکردم!

بیست قدم که از خونه دور شدم، واستادم. پشیمون شده بودم. برگشتم. رفتم تو خونه و دوباره اومدم بیرون و تو دلم گفتم خدا جون نذار روحم رو بفروشم! راضی نشو به بی آبرویی من! راهم رو کشیدم و رفتم. یادم نیست که به چی فکر میکردم.

یه وقت دیدم همونجایی هستم که شما منو دیدین. شاید یکساعت اونجا، توی پیاده رو تو تاریکی واستاده بودم!

جرات نداشتم بیام تو خیابون. اما یه دفعه صورت مادرم جلوی نظرم اومد. دیگه فکر نکردم تند اومدم توی خیابون. اولین ماشین مدل بالا و شیکی که اومد، دستم رو بلند کردم. بقیه ش رو هم که خودتون میدونید.

فریبا دیگه سکوت کرد و تا بیمارستان هیچی نگفت. اون وسط راه میرفت و من و کاوه دو طرفش. همه هم تو فکر خودمون بودیم.

داشتم با خودم فکر میکردم که کار خدا رو ببین. فریبا باید از خونشون تا اونجا پیاده بیاد و اونجا که رسید یه ساعت تو پیاده رو صبر کنه و درست موقعی بیاد تو خیابون که ما هم همون موقع رسیده باشیم! اگه چند دقیقه دیر یا زود اونجا می اومد به احتمال قوی یا ما از اونجا رد شده بودیم یا یه ماشین شیک دیگه سوارش کرده بود!

وقتی به بیمارستان رسیدیم، کاوه برای مادر فریبا یه اتاق خصوصی گرفت و مقداری هم پول بزور به فریبا داد. وقتی خیالمون راحت شد که جای اونها خوبه و همه چیز مرتبه، دوتایی به خونه برگشتیم. کاوه اول منو رسوند خونه، دم در بهش گفتم:

-خب کاوه خان ، تو فالت اسارت میبینم!

کاوه- منکه سالهاست از دست تو مثل اسرا زندگی میکنم!

-دیگه اینجا شوخی در کار نیست. غلط نکرده باشم فریبا خانم دلت رو برده

بهم خندید.

-اعتراف کن تا سبک بشی! زود تند سریع! اگه خودت بگی، جرمت کمتر میشه، یالله!

کاوه- زود تند سریع، خوشم اومده ازش!

 

 

قسمت شصت

برگشت به قسمت داستان