|
کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و هشتم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
فریبا خندید و بلند شد و گفت: -باشه بریمشما اونقدر خوب و مهربونید که حیفه ادمهای شریفی مثل شما طوریشون بشه! سه تایی از بیمارستان بیرون اومدیم و پاده به طرف یه پیتزا فروشی که دویست متری اون طرف تر بود راه افتادیم. چند دقیقه که گذشتفریبا گفت: - میخواستم باهاتون صحبت کنم در مورد امشب! کاوه- فکر نمیکنید بهتره یه وقت دیگه در موردش صحبت کنیم؟ - نه بهتره همین الان فریبا خانم حرفها شو بزنن! سبک میشن. کاوه برگشت و چپ چپ به من نگاه کرد فریبا- درسته، خودم هم دلم میخواد همین الان براتون حرف بزنم. من تنها دختر خونواده یعنی تنها فرزند بودم و یکی یک دونه پدر و مادر. وقتی که خیلی کوچک بودم، پدرم یه کارمند ساده بود.کمی که بزرگ شدم پدرم خودش رو باز خرید کرد و با یه دوستی شرکتی رو درست کردن چند سالی که گذشت وضع هر دو شون خوب شد. اول یه اپارتمان دو خوابه کوچیک خریدیم و یه پیکان و یه زندگی معمولی. بعد کم کم وضع پدر بهتر شد و خونه مون رو عوض کردیم و یه آپارتمان بزرگتر خریدیم، یه ماشین شیک و .... خلاصه زندگیمون خیلی خوب شده بود. ماد بیچاره م دیگه از خدا چیزی نمیخواست تا اینکه توی نمیدونم چه معامله بزرگی سرش رو کلاه گذاشتند و ضرر کرد. بیچاره شدیم. هر چی داشتیم و نداشتیم از دستمون رفت. خونه ماشین طلاهای مادرم! خلاصه همه چیز. اومدیم تو همین خونه که خودتون دیدید. این خونه رو اجاره کردیم و توش نشستیم. شب اولی که اینجا اومدیم یادم میاد که خیلی گریه کردم.چه شبی بود! از بالا به پایین افتادن خیلی سخته. اون شب پدرم بهم قول داد که سر یه سال دوباره برامون همه چیز بخره و دوباره بشیم مثل قبل و حتی بهتراز اون. اما اجل تا صبح بهش مهلت نداد. توی خواب سکته کرد و مرد. موندیم من و مادرم. تنها و بیکس. نه فامیلی نه قوم خویشی غریب و تنها. بیچاره مادرم شروع کرد به کار کردن اونم کجا؟ همش به من میگفت تو یه کارخونه کار میکنم. دوسال بعد فهمیدم که تو خونه های مردم کار میکنه! تازه دیپلمم رو گرفته بودم که مادرم مریض شد و افتاد رو دستم. هرچیز با ارزشی که داشتیم، فروختم و خرجش کردم. اونقدر این در و اون در زدم تا بالاخره یه جا توی شرکت کاری پیدا کردم. شدم منشی اون شرکت حقوقش اونقدر بود که فقط میتونستم شکم مون رو سیر کنم. یه روز رفتم پیش ریس شرکت و تقاضای وام کردم.گفت چون تازه چند وقته استخدام شدم بهم وام تغلق نمیگیره. دو جا هم نمیتونستم کار کنم چون باید از مادرم هم نگهداری میکردم. بهتر دیدم که موضوع رو با ریس شرکتمون که یه عاقله مرد بود در میون بگذارم. گفتم شاید پدری کنه و یه مقدار حقوقم رو زیاد تر کنه. اما تا فهمید که وضعمون خرابه و پشت و پناهی نداریم، برام نقشه کشید و خواست ازم سواستفاده کنه. وقتی دید که اهلش نیستم اخراجم کرد. دیگه نمیدونستم چیکار کنم. مدتی دنبال کار گشتم اما نشد که نشد. کم کم اون مقدار پولی هم که داشتم تموم شد. دو سه ماهی هم اجاره به صاحب خونه بدهکار بودیم. رفتم سراغ یکی دو تا از دوستان دوره دبیرستانم. هر کدوم تا اونجا که میتونستن بهم پول قرض دادن. اما بازم نتونستم کار پیدا کنم. پریروز پولها تموم شد. دیگه چیزی هم توی خونه نمونده بود که بفروشم. خودتون خونمون رو دیدید در همین موقع بغضی که گلوش رو گرفته بود ، ترکید. رفت کنار دیوار و سرش رو گذاشت به دیوار. احساسش رو درک میکردم. برگشتم به کاوه نگاه کردم. نمیدونم تو حال خودش بود یا اینکه روش نمیشد به چشمهای من نگاه کنه که سرش رو پایین انداخته بود و نگاهم نمکرد رفتم جلو فریبا و صداش کردم. -فریبا خانم برگشت و در حالیکه اشکهاشو پاک میکرد یه لبخند زد که از صدتا گریه بدتر بود. بهش گفتم: - منهم مثل خودتم. منم نه پدر و مادر دارم، نه قوم و خویشی. اما خدا رو دارم. شما هم خدارو دارید. حرفهاتون به دلم نشست و بغضتون دلم رو سوزوند. منم یه همچین روزهایی رو داشتم. بالاخره میگذره. حالا سخت و آسون همه چیز میگذره. دلم میخواد من رو مثل برادر خودتون بدونید. پولدار نیستم. خودم تو یه اتاق خیلی کوچیک زندگی میکنم. اما اونقدر دارم که بشه شکم دو نفر رو سیر کرد. شمام مثل خواهر خودم. منظورم اینه که از حالا به بعد بدونید که تنها نیستید.
|