قسمت پنجاه و شش

 

کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و هفتم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

یک ربع بعد رسیدیم و با یه تخت اون خانم رو بردیم تو بیمارستان،قسمت اورزانس. بلندگو پیج کرد دکتر اسدی، دوست پدر کاوه اتفاقا اونجا بود، خودش اومد پایین. خلاصه بردنش زیر اکسیژن.

حدود نیم ساعت بعد، حالش تقریبا عادی شد.

-کاوه، فکر میکنم بیماریش سرطان باشه.

کاوه-آره فهمیدم.

-خیلی هم پیشرفته س. احتمالا به هیچ چیز هم جواب نمیده. یعنی کار از کار گذشته!

کاوه-خدا بهش کمک کنه. خدا رو چی دیدی.

-بعله، عمر دست خداس

کاوه- یه دفعه دیدی این زن با این حال و روزش، خوب خوب شد و تو با این سلامتی افتادی مردی! تو کار خدا که نمیشه دخالت کرد!

-خفه شی، این موقع هم دست از شوخی بر نمیداری؟

در همین وقت دکتر اسدی اومد پیش ما بعد از اینکه با من آشنا شد، گفت:-کاوه،بهزاد خان هم رشته پزشکی هستند؟

کاوه- بله دکتر

دکتر- پس احتمالا خودتون جریان رو فهمیدین؟

کاوه-کانسر دکتر درسته؟

دکتر- به احتمال قوی درسته. تو این مرحله کاری هم نمیشه کرد.البته باید آزمایشات کامل بشه. میدونی که؟ سونوگرافی و سیتی اسکن و خلاصه همه چیز. از اقوام تون هستن؟

کاوه- دوست هستیم دکتر.

دکتر- فعلا باید اینجا بمونه. از فردا باید شروع کنیم.

کاوه-باشه دکتر. هرجور صلاحه عمل کنین.

دکتر- پس با اجازتون. من تو بخش چندتا مریض دارم. باید بهشون سرکشی کنم.

وقتی دکتر رفت. اون دختر از قسمت اورژانش بطرف ما اومد و وقتی رسید گفت:

-نمدونم چطور ازتون تشکر کنم. خجالت میکشم تو چشماتون نگاه کنم. منو ببخشید!

-اسم من فریبا س

کاوه- اسم من کاوه اس. اسم دوستم هم بهزاده. هر دو دانشجوی رشته پزشکی ایم.

فریبا- انگار امشب خدا با من بود که به شما برخوردم. در هر دو مورد!

کاوه-خدا هیچوقت بنده هاشو فراموش نمیکنه.

فریبا- ببخشید، دیدم با دکتر صحبت میکردین. نظرش چی بود.

کاوه- والله چی بگم؟! چیز درستی به ما نگفت!

لبخند تلخی زد و گفت:

-یعنی شما نمیدونیند؟!

-فریبا خانم، شما خودتون میدونین بیماری مادرتون چیه؟

فریبا-متاسفانه بله. یه سرطان گند.

کاوه- و میدونید که در چه مرحله ایه؟

فریبا- دقیقا نه، دکترش اونطوری چیزی به من نگفته.

-متاسفانه بیماری مادتون خیلی پیشرفته شده.

اشک تو چشماش جمع شد.

کاوه- بفرمایید اونجا بشینید. خدا بزرگه.

رفتم برای خودمون چایی گرفتم و در حالیکه مشغول خوردن بودیم فریبا گفت:

میخواستم یه خواهشی ازتون بکنم هرچند خجالت میکشم اما جز شما کسی رو اینجا ندارم.

کاوه- بفرمایید.

فریبا- اگه لطف میکردین و ترتیبی میدادین که مادرمو به یه بیمارستان دولتی ببرم ممنونتون میشدم.

کاوه- مگه اینجا چشه؟بیمارستان بسیار خوبیه با امکانات کافی. دکتر اسدی هم از دوستانه.

فریبا- شما درست میگید،اما،هزینه ش خیلی زیاده و من از نظر مادی مشکل دارم.

کاوه- شما فکر اون چیزها رو نکنید.خیالتون راحت باشه.

فریبا-نه دیگه، خواهش میکنم، دلم نمیخواد بیشتر از این مزاحم و مرهون شما بشم.

کاوه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد که فریبا سرش رو انداخت پایین. عشق رو تو چشمهای کاوه دیدم. پشمهای فریبا،کار خودش رو کرده بود!شاید هم سرنوشت کار خودش رو کرده بود!

کاوه-من الان برمیگردم.

-کجا؟

کاوه-یه سر به مادر فریبا خانم بزنم و بیام.

-شکر خدا حالشون فعلا خوبه. بهتره بلند شیم بریم یه شامی چیزی بخوریم.

فریبا-شما بفرمایید، من اشتها ندارم.

کاوه- پس ما هم نمیریم.

فریبا-آخه اینکه نمیشه! من رو بیشتر از این شرمنده نکنید.خواهش میکنم.

کاوه- اشکال نداره. ما دوتا هم چیزی نمیخوریم. آخرش اینه که از گرسنگی غش میکنیم و میافتیم همین جا! انجام که بیمارستانه و مجهز به همه چیز! طوریمون نمیشه!

 

 

قسمت پنجاه و هشت

برگشت به قسمت داستان