|
قسمت پنجاه و پنج
کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و ششم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
کاوه- من این حرفها حالیم نیست! تا شما رو دم در خونه تون نرسونم و نبینم که رفتین توی خونه خیالم راحت نمیشه. پس آدرستون رو بدین، معطل هم نکنین. دختر- واقعا اینو میخواهین؟ کاوه- بعله دختر- مستقیم برین، سر چهار راه بپیچید دست چپ. کاوه رفت تو یه خیابون و همونطور که اون دختر آدرس میداد رفت تا توی یه کوچه باریک و خلوت، رسیدیم جلوی یه خونه قدیمی. کاوه- اینجا خونه تونه؟ دختر- بعله، میخواین اصلا بیایید تو؟! کاوه- نه،خیلی ممنون. همون که ببینم شما رفتین تو خونه، برام کافیه.ما هم راهمون رو میکشیم و میریم. کاوه قفل در رو وا کرد. دخترک پیاده شد و در محکم بست و چند قدم بطرف خونه شون رفت. اما انگار پشیمون شد و دوباره برگشت. کاوه شیشه رو پایین کشید و گفت: -طوری شده؟ دختر- نخیر، فقط خواستم بگم ازتون معذرت میخوام، ببخشید اگه حرف بدی زدم دست خودم نبود. خدا رو شکر میکنم که امشب به شما برخوردم وگرنه نمیدونم چی میشد. اینها رو گفت و رفت با کلید در خونه رو وا کرد و وارد خونه شد. من و کاوه تا لحظه آخر نگاهش کردیم. کاوه- این دیگه چه داستانی بود؟ مثل فیلمها! شب حادثه! رنگی، با شرکتکاوه،هنرپیشه خوش تکنیک سینما! بهزاد، فریب خورده ای در دام شیطان! -پسر تو فکر نکردی اگه یه دفعه چیغ میکشید پدرمون رو در میآوردن؟! کاوه- بهت که گفتم، این کاره نبود. - منم فهمیدم، اما ممکن بود آبرومون بره. کاوه- اما عجب چشمایی داشت! با تعجب نگاهش کردم. کاوه- به جان تو بهزاد، دلم رو لرزوند! تو آینه نگاهش میکردم. از سر و روش غم میبارید! - پسر حرکت کن بریم، خوب نیست اینجا واستیم. کاوه- میخوام راه بیافتم، اما دلم راه نمیده. - مرده شور دلت رو ببره! حرکت کن تا یکی نیومده یقه مون رو بگیره! کاوه- یادم رفت اسمش رو بپرسم. - میپرسیدی هم بهت نمی گفت. حرکت کن دیگه! کاوه شیشه شو بالا کشید و آروم حرکت کرد و گفت: -خدا رو شکر که به پست آدم بدی نخورد. - قرار بود امشب به ما یه شام بدی ها. کاوه- انگار امشب باید به همون تخم مرغ بسازیم! -برو بدبخت یه ساندویچ فروشی مهمون من. یه دفعه کاوه زد رو ترمز و برگشت عقب رو نگاه کرد. وقتی برگشتم همون دختر رو دیدم که دنبال ما بدون روسری میدوه و دست تکون میده. کاوه دنده عقب گرفت و رسیدیم بهش و پیاده شدیم. در حالیکه به شدت گریه میکرد گفت: - تو رو خدا کمک کنین! مامانم داره میمیره! سریع ماشین رو پارک کردیم و دوتایی همراه اون دختر وارد خونه شون شدیم. خونه که چه عرض کنم! دو تا اتاق بود خالی خالی!یه رختخواب یه گوشه انداخته شده بود که روش یه خانم پیر با صورتی زرد افتاده بود. سه تایی بالای سرش رفتیم. - خانم ،خانم!کاوه- خانم !خانم!چشماتونو وا کنین. نبضش رو گرفتم، تقریبا چیزی به عنوان نبض نداشت. - کاوه، سریع باید برسونیمش به یه بیمارستان. اکسیژن میخواد. دختر- نه،نکنه تک.نش بدیم براش خطر داشته باشه؟! کاوه- نترسین خانم، ما دوتا خودمون یه نیمچه دکتریم! بهزاد بلندش کن. سه تایی کمک کردیم و بردیمش توی ماشین و کاوه با سرعت حرکت کرد. -کاوه، بریم بیمارستان خودمون. کاوه- اونجا فایده نداره، بریم بیمارستان ....، دوست پدرم اونجاست.
|