قسمت پنجاه و چهار

 

کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و پنجم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

- کاوه نگه دار سوارش کنیم. دیر وقته، تو این برف و بوران ماشین گیرش نمیاد، ثواب داره.

کاوه ترمز کرد و اون دختر عقب سوار شد بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه یا تشکر کنه.

کاوه- خانم ما مستقیم میریم، هر جا مسیرتون نخورد بفرمایید نگه دارم پیاده شین.

بازم چیزی نگفت. از شیشه بغلش بیرون رو نگاه میکرد. به کاوه اشاره کردم که حرکت کنه، کاوه هم حرکت کرد دو سه دقیقه بعد یه دفعه گفت:

- اگه دوتایی تون بخوایین، 20 هزارتومان میشه!!

کاوه درست متوجه نشده بود پرسید:

- ببخشید، دوتایی مون چی بخواهیم 20 هزار تومن میشه؟!

دختر- خودتون میدونین چی میگم!

کاوه محکم زد رو ترمز.بعد در حالیکه نفرت از چشماش میبارید گفت:

- تا تو سرت نزدم پاده شو!

دختر- پیاده شم؟ باید هر دو تون بیایین و 20 هزار تومن بدین وگرنه جیغ میکشم تا پلیس بیاد و پدرتون رو در بیاره!

کاوه- خوب جیغ بکش ببینم! از کی تا حالا ... رفتن تحت حمایت قانون؟!

- چی میگی کاوه؟!

کاوه- بزار جیغ بکشه ببینم!

اون دختر وقتی کاوه این حرف رو زد سرش رو انداخت پایین و خیلی آروم خواست که از ماشین پیاده بشه. اصلا باورم نمیشد! زیر لبی، آروم گفت ببخشید!

داشت دنبال دستگیره در میگشت که کاوه گفت:

- بشین، نمیخواد پیاده شی!

- دیوونه شدی کاوه؟!

دختر- تو رو خدا، اجازه بدین برم!

کاوه یه دگمه رو زد که در ها قفل شد و حرکت کرد.

- واستا کاوه!بهت میگم واستا!

دختر- تو رو به اون کسی که میپرستی، نگه دارپیاده شم!

- کاوه نفهمیدی چی بهت گفتم؟!نگه دار!

کاوه یه گوشه خیابان نگه داشت.

- قفل در رو باز کن پیاده شه، زود باش!

کاوه نگاهی به من کرد و گفت:

- بهزاد این دختر خانم اینکاره نیست. تا به من نگه که چرا این کار رو کرده نمی زارم پیاده بشه!

بعد چراغ داخل ماشین رو روشن کرد. هر دو برگشتیم و نگاهش کردیم دختر قشنگی بود. صورت ظریف و زیبایی داشت. یه لحظه به ما نگاه کرد و بعد صورتش رو بین دستاش قایم کرد و زد زیر گریه. من و کاوه هاج و واج بهم نگاه کردیم.

کاوه- باید به من بگی دختر به این قشنگی که معلومه کارش این نیست، چرا باید این وقت شب سوار ماشین دو تا حوون غریبه بشه؟

دختر- بذارین برم تو رو خدا، خواهش میکنم! با آبروی من بازی نکنین!

کاوه یه خنده عصبی کرد و گفت:

ما با آبروی شما بازی نکنیم؟! عجیبه! دختر خانم شما متوجه هستین چه کار کردین؟!

دوباره اون دختر سعی کرد که در رو وا کنه و با گریه میگفت بذارین پیاده شم، تو رو خدا!

کاوه- بخدای لا شریک اگه نگی چرا اینکار رو کردی همین الان میبرمت دم یه پاسگاه، تحویل مامورا میدمت!

رنگ از صورت دخترک پرید! برگشت کاوه رو نگاه کرد. این دفعه محکمتر دستگیره رو کشید که کاوه پاش رو کذاشت رو گاز و حرکت کرد.

دخت - تو رو خدا این کار رو نکن آبروم میره.

کاوه- باید بگی چرا سوار ماشین ما شدی.

دخترک با فریاد گفت:

- به تو چه مربوطه! مگه تو مفتشی؟

بعد رو کرد به من و گفت:

- آقا شما رو بخدا به این دوستتون بگین بذاره من پیاده بشم.

به کاوه نگاه کردم و گفتم:

- کاوه، برو تو اون کوچه نگه دار.

کاوه پیچید توی یه کوچه خلوت و ایستاد. بعد من رو کردم به اون دختر و گفتم:

- دختر خانم، برای من هم عجیبه که دختری به قشنگی شما چرا تن به یه همچین کاری می ده؟

حیف نیست! شما باید شوهر کنی، بچه دار بشی، خونه و زندگی شوهرت رو پر از شادی و محبت کنی! اون وقت این موقع شب تو خیابونها ول میگردی! دلت برای پدر و مادرت نمیسوزه که با چه حون دلی شما رو بزرگ کردن و زحمت براتون کشیدن؟ میخواهین سرشون رو زیر ننگ کنین تا از غصه دق کنن؟

کاوه - دختر به این کار تو میگن خود فروشی، میفهمی؟

یه دفعه با یه حالت عصبی سرمون داد زد.

- خفه شین!

بعد در حالیکه گریه میکرد گفت:

بذارین برم، بخدا حال مادرم خوب نیست! تو رو خدا ولم کنین

دوتایی بهم نگاه کردیم.

کاوه- مادرتون مریضه؟

دختر- آره بخدا، باید برم پیشش.

- خونتون کجاست؟ آدرس بدین ما میرسونیمتون.

نگاهی به ما کرد و بعد گفت:

- خونمون طرف منیریه س.

کاوه- حالا شد یه حرف حسابی!

بلافاصله حرکت کرد. چراغ داخل ماشین رو خاموش کرد و گفتک

- این پول رو میخواستین برای دوا درمون مادرتون؟

کاوه- پس بزار بهتون بگم. من اگه جای پدر مادرتون بودم، راضی بودم بمیرم اما لب به قرص و دوایی که با این پول بدست اومده، نزنم!

دخترک باز هم سکوت کرد. یه یه ربع،بیست دقیقه ای گذشت که من گفتم

- دختر خانم، شرف آدم ارزشش بیشتر از این حرفهاست! این کار مثل اینه که انسان روحش رو بفروشه!

کاوه- از من به شما نصیحت، حتی اگه از گرسنگی و درد و مرض داشتی میمردی، دیگه حتی فکر این کارها رو نکن!

که دخترک یه دفعه پرید به ما و گفت:

- میشه شما دو تا پولدار کثافت خفه شین؟!

من و کاوه دوباره به همدیگه نگاه کردیم.

کاوه- به میگه پولدار کثافت؟

- به تو میگه، من که پولدار نیستم!

برگشتم و به اون دختر گفتم:

- خانم عزیز، بنده تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. زندگی منم یه چیزی شبیه زندگی شماست!

کاوه- حالا بفرمایید من کثافت از کدوم طرف باید برم؟

دختر- همین جا نگه دارین. زشته یکی من رو  تو ماشین شما ببینه.

کاوه- ببخشید، نیم ساعت پیش انگار یادتون رفته میخواستین چیکار کنین!

دختر- اون نیم ساعت پیش بود. تازه وقتی هم که اون حرف رو به شما زدم، بلافاصله پشیمون شدم. خیال داشتم یه جا که ایستادید، پیاده بشم و فرار کنم.

 

قسمت پنجاه و شش

برگشت به قسمت داستان