|
کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و چهارم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
در همین موقع زنگ زدن و پدر و مادر کاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن. تا کاوه از پشت پنجره اونها رو دید، دولا شد و زمین رو سجده کرد و گفت: -خدایا شکرت.اگه نیم ساعت دیگه این اعضای سازمان حقوق بشر دیر تر میرسیدن باید تسلیم میشدیم و سنگر رو تحویل دشمن میدادیم! تف به گور پدر هر چی بچه بیتربیته! سیامک در حالیکه دهنش پر از غذا بود گفت: -پسر خاله کاوه، مامانم میگه تف کردن زشته! کار بچه های بیتربیته! من و کاوه نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده. کاوه گفت: -بذار من این بچه رو تحویل بدم بریم تو خیابون کمی قدم بزنیم. در همین موقع بقیه وارد شدن و سلام و احوال پرسی و این حرفها. بعد مادر سیامک گفت: -بچه ها سیامک که اذیتتون نکرد؟ -اصلا، اختیار دارین اتفاقا بچه بانشاط و سرحالیه! کاوه- ولی خاله، همش ساکت یه گوشه میشینه و میره تو خودش. نکنه خدا نکرده افسردگی روحی داشته باشه؟ مادر کاوه- اوا! خدا مرگم بده! این خونه چرا اینطوریه! اینا رو کی ریخته بهم؟! کاوه در حالیکه کاپشنش رو بر میداشت تا بریم بیرون گفت: - چیزی نیست مامان . من و بهزاد و ثریا خانم و کبری خانم داشتیم با هم گرگم به هوا بازی میکردیم! ثریا خانم از تو آشپزخانه زد زیر خنده. دوتایی از خونه اومدیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن تو خیابون. کاوه- آخیش! چقدر آزادی خوبه! - این بچه رو لوس بارش آوردن. هرکاری کرده چیزی بهش نگفتن بیتربیت شده. کاوه - تو رو خدا دیگه راجبش صحبت نکن بادش که می افتم چهار ستون بدنم میلرزه. - چه بلایی سر من آورد! هنوز کمرم درد میکنه. کاوه - خوب تعریف کن ببینم رفتی خونه فرنوش اینها چی شد؟ براش جریان رو تعریف کردم که گفت: - آفرین به فرنوش و آفرین به پدرش دیگه ول نکن برو جلو به امید خدا. - همین خیال رو هم دارم. حالا که میدونم چقدر دوستم داره تا آخرین نفس پاش وا میستم. کاوه - غذا که نخوردی؟ - جز حرص از دست سیامک خان چیز دیگه ای نخوردم. کاوه - شام مهمون من باید جشن بگیریم. بعد پرید و منو ماچ کرد و گفت: - بهزاد بهت تبریک میگم. بخدا خیلی خوشحالم. انشالله که خوشبخت بشید. اما یادت نره، غروسی که کردین، موقع ماه عسل این سیامک رو هم همراهتون ببرید. سرتون گرم میشه و نمیزاره حوصلتون سر بره! هر دو خندیدیم، برف آروم آروم شروع شد. کاوه- برگردیم خونه، ماشین رو برداریم. میخوام ببرمت یه رستوران حسابی. - نمیخواد بابا، بریم همین جاها یه چیزی بخوریم. کاوه - بدبخت تو تا چند روز دیگه باید با مادر فرنوش و خاله شو و بهرام نبرد کنی. این چند وقته گوشتی چیزی بخور جون بگیری با تخم مرغ خوردن که نمیشه پهلوون شد! جلوی مادر زنت که رسیدی باید نعره بکشی که دل شیر آب بشه. با این وضعی که تو داری میترسم تا دهنت رو باز کنی که بگی که گفتت برو دست رستم ببند نبند مرا دست چرخ بلند. از تو حلقومت صدای قد قد قدا قد قد قدا در بیاد! - گم شو کاوه از بس این حرفها رو زدی احساس میکنم کمکم دارم پر در میارم و مرغ میشم. دو تایی با خنده و شوخی به خونه کاوه رفتیم و کاوه ماشینش رو ورداشت و حرکت کردیم. ساعت حدود ده و نیم ، یازده بود. همونطور که تو یه خیابون حرکت میکردیم و حرف میزدیم، یه مرتبه یه دختر کنار خیابون برامون دست بلند کرد.
قسمت پنجاه و سه
|