|
کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و سوم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
-حتما اتفاقی این آدامس روی صندلی افتاده مگه نه عمو جون؟ سیامک-نه عمو، اون رو گذاشته بودم برای پسر خاله کاوه. نمیخواستم به شلوار شما بچسبه -معلوم میشه من رو دوست داری، آره؟ سیامک-بله عمو جون، ببخشید! -آفرین پسر خوب. سیمک-بذار عمو جون براتون پاکش کنم، من بلدم. -نه عمو جون، خودم بعدا پاکش میکنم.همون که تو متوجه کار بد و اشتباهت شدی کافیه. سیامک-عمو یه کار بد دیگه م کردم! بیا بهت نشون بدم. نگاهی به کاوه کردم که یعنی خجالت بکش. دستم رو گرفت و بطرف دیگه سالن برد. -نکنه ناقلا یه چیز دیگه روی مبل یا صندلی گذاشتی و میخوای من رو روی اون بشونی؟! سیامک-نه بخدا عمو دیگه هیچی روی مبل نذاشتم. -پس چه کار بد دیگه ای کردی؟ سیامک-شما بیا، بهت نشون میدم. قدم چهارم پنجم رو بر نداشته بودم که یه دفعه دیدم روی هوا دارم پرواز میکنم! با کمر و پشت اومدم روی زمین! نفسم بند اومد! چشام سیاهی رفت! سیامک-عمو پرید عمو پرید! عمو پرید عمو پرید! کاوه دنبالش کرد که بگیره و بزندش. نای حرف زدن نداشتم چه برسه که جلوش رو بگیرم. راستش دلم میخواست خودم حالش رو جا بیارم! وسط راه سیمک رو ول کرد و بطرف من اومد. کاوه- چی شد بهزاد؟! سالمی؟! با هر بدبحتی بود از جام بلند شدم سیامک اون طرف سالن واستاده بود و میخندید. سیامک-اینو از تو فیلم تنها در خانه یاد گرفته بودم عمو! کاوه دست کشید روی سرامیک های کف سالن و بعد گفت: - بال بال بزنی بچه! انگار وازلینی چیزی مالیده اینجاها! دیدم قبل از اومدن تو کمی ساکت شده و سرش این طرفها گرمه نگو پدر سگ داشته وازلین ها رو میمالیده اینجا ها! در حالیکه پشتم بشدت درد گرفته بود گفتم. -پدر و مادرش کی میان کاوه؟ کاوه- چه میدونم، باید دیگه پیداشون بشه. ببین چه چشمای شیطونی داره پدر سگ! سیامک-پسر خاله کاوه به من میگی پدر سگ؟بابا اینها بیان بهشون میگم. کاوه- نه عزیزم، بخودم میگم! من غلط بکنم به شما کمتر از گل بگم! اما بر پدر و مادرش لعنت اگه یه دفعه دیگه یه دقیقه تو رو نگه داره! سیامک- پسر خاله کاوه، امروز بهم خیلی خوش گذشته از کارتون و شهر بازی هم برام بهتر بوده! من و کاوه نگاهی بهم کردیم و هر دو خندیدیم. کاوه- اصلا یادم رفت ازت بپرسم خونه ستایش چه خبر ها بود؟ -اصلاخودم یادم رفت برای چی اومدم اینجا! کاوه-بچه نیست که،شهاب سنگه! مثل آذرخش میمونه! هرجا بیفته همه چیز رو نابود میکنه.چطوره یه دفعه پرتش کنیم خونه خاله فرنوش؟!شاید بخوره بغل پای بهرام و مشکل تو حل شه. -گناه دارن بدبحتها. این مجازات براشون دیگه خیلی زیاده! کاوه-پاشو بریم تو حیاط برام تعریف کن ببینم چه خبرها شد خونه فرنوش اینا؟ - ما بریم کی مواظب این بچه اس؟ کاوه- مگه تا حالا ما اینجا بودیم تونستیم جلوش رو بگیریم؟! در همین موقع خدمتکار کاوه اینا اومد توی سالن و هراسان گفت: -کاوه خان، آقا سیامک نمیدونم چی توی شیشه ماهی ها ریخته که رنگش گلی شده! ّبه گمانم دوا گلی ریخته توش بطرف آکواریوم بزرگی که توی بالکن طبقه بالا بود رفتیم. تمام آب قرمز شده بود و ماهی ها همه مرده بودن کاوه- وای وای! بیچاره شدم!حناق 24 ساعته بگیری بچه که بدبختم کردی! بابام عاشق این ماهی ها بود. حالا وقتی بیاد میگه پسر تو عرضه نداشتی 2 ساعت یه بچه رو نگهداری؟ - بابا ورش دار این خمسه خمسه رو ببریمش تو حیاط که کمتر خرابی به بار بیاره! کاوه- دیگه چه فایده داره؟ حالا که دیگه از اینجا جز ویرانه ای باقی نمونده. مادر بدبختم باید تمام جهیزه شو رو دوباره بخره! -عجب بچه شیطونی یه ها! کاوه- حالا بازم شعار میدی که تو بلد نیستی با بچه ها چطور رفتار کنی؟! - حالا بریم پایین مواظب باشیم یه گند دیگه بالا نیاره. هر دو تند اومدیم پایین. سیامک رفته بود آروم روی یه مبل نشسته بود. کاوه- بهزاد مواظب باش. این جونور هروقت ساکت میشه یه کاری کرده! نکنه یه تله انفجاری یا یه مین صد نفری جولوی پامون کار گذاشته باشه! - سیامک خان چرا یه دفعه ساکت شدی؟ سیامک- گرسنه م شده عمو . کاوه- الان میگم برات کوفت کاری با سس زهر مار بیارن عزیزم.نوشابه هم که میخوری؟ میگم یه لیوان زهر هلاهل برات بیارن!بریز تو اون شیکم شاید یه دقیقه یه جا آروم بتمرگی. تا کاوه اینها رو گفت،سیامک لب ور چید و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن. کاوه- یواش، چه خبره ته؟! صداتو اهل محل هم شنیدن! این گریه اس یا زوزه شغال؟! -کاوه تو رو بخدا یه چیزی بده بخوره. الان پرده گوشمون پاره میشه! کاوه به ثریا خانم گفت یه چیزی براش بیاره که خود ثریا خانم با یه بشقاب برنج و مرغ وارد سالن شد. کاوه- بگیر بچه کوفتت کن ببینم میزاری یه خرده ما نفس بکشیم؟!بابا تو جنگ هام یه آتش بسی چیزی میدن که همه خستگی در کنن.حمله تو بیست و چهار ساعته اس؟ در همین موقع زنگ زدن و پدر و مادر کاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن.
|