قسمت پنجاه و یکم

 

کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و دوم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

 

با هم رفتیم توی سالن. تمام اسباب اثاثیه بهم ریخته بود. کنار سالن یه پسر بچه، صندلی رو گذاشته بود زیر پاش و ازش رفته بود بالا سراغ یه قناری که توی قفس بود.

کاوه- !!! بیا پایین بچه! به اون زبون بسته چیکار داری؟ داغت به دلم بمونه ایشالله!

-اسمش چیه؟

-کاوه-سیامک ذلیل شده!

- بیا پایین سیامک جون بیا پایین عمو! گناه داره اون حیوون!

سیامک- عمو میخوام ببینم قناری راست راستی یه یا تو شکمش باطری داره که هی میخونه!

کاوه رفت دستش رو گرفت آوردش پایین!

کاوه-نگاه کن! خونه مثل میدون جنگ شده! انگار مغول بهمون حمله کرده!

-بیا اینجا ببینمت، به به ، چه پسر خوبی بیا بشین انجا عمو جون ببینم.

تا روی یکی از مل ها نشستم فریادم هوا رفت!

سیامک- آخ سوخت آخ سوخت!آخ سوخت آخ سوخت!

کاوه-ای جونور بد ذات! سوزن گذاشتی روی مبل؟!

در حالیکه پونز رو از خودم جدا میکردم گفتم:

-عیبی نداره، بچه اس دیگه.

کاوه- چی بچه اس؟! روی تمام مبل ها پونز گذاشته! دوبار تا حالا پونز به من فرو رفته! اونجام مثل آبکش سوراخ سوراخ شده!

- خوب، آقا پسر ، بگو ببینم کلاس چندمی؟

سیامک شست ش رو بطرفم گرفت!
کاوه- ای پسر بیتربیت! بنداز پایین اون شست وامونده ت رو!

سیامک- عمو کلاس اولم.

- دیدی کاوه بچه منظور بدی نداشت. تو کج خیالی.

کاوه- من این ننه مرده رو میشناسم. منظورش همون بود که بهت نشون داد!

سیامک همونطور شست دستش رو بطرفم نگه داشته بود.

- خب، فهمیدم سیامک جون دستت رو دیگه بنداز پایینو زشته این انگشت مغنی بدی داره. نباید اینطوری بطرف کسی بگیریش!

سیامک- عمو این چیه؟

-کمرمند عمو جون؟

سیامک- بستین به کمرتون که شلوارتون پایین نیاد؟

نگاهی به کاوه کردم که خندش گرفته بود.

- هم بستم که قشنگ باشه، هم اینکه تو گفتی.

سیامک- عمو بابای من ده تا کمر بند داره.

- پدرت ده تا کمر بند میخواد چیکار؟

سیامک- اون نمیخواد که! من هی میبرم کمربندهاشو قایم میکنم اونم میره باز میخره.

-چرا تو کمربندهای پدرت رو قایم میکنی؟

سیامک-که با کمربند منو نزنه.

-مگه پدرت با کمربند تو رو میزنه؟!

کاوه-والله حق داره! من بودم با شمشیر این وروجک رو میزدم.

سیامک-کاوه جون مگه شمشیر داری؟بیار تو رو خدا با هم زور بازی کنیم.

کاوه- ننه قربون چشم بادومی ت، ننه من بادوم میخوام!

-سیامک جون تو حتما کار بد میکنی که پدرت تنبیه ت میکنه.

سیامک- عمو یه دقیقه بیا.

-کجا بیام عمو؟

سیامک- شما بیا بعدا بهت میگم

بلند شدم و دنبالش رفتم. طرف دیگه سالن، جایی که همش سرامیک بود واستاد و گفت:

-عمو شما اینجا بشین، ببین من چه خوب رو کاشی ها لیز میخورم.

- باشه عمو، اما مواظب باش یه دفعه نخوری زمین خدا نکرده جایی ت بشکنه.

سیامک- نه مواظبم عمو.

روی یه صندلی نشستم و به کاوه آروم گفتم:

-باید با بچه بازی کرد تا انرژیش آزاد بشه.

کاوه- آدم یه ساعت با این بچه یه جا تنها بمونه از هفت دولت آزاد میشه! انرژی که نیست! انرزی اتمی داره ورپریده!

سیامک- عمو ببین

آروم یه گوشه از سالن لیز خورد.

سیامک-عمو بیا شمام لیز بخور با هم بازی کنیم.

تا بلند شدم که باهاش بازی کنم دیدم پشت شلوارم آدامس چسبیده!

سیامک- چسبید چسبید!چسبید چسبید! توی این هوا فقط آدامس میچسبه!

کاوه-جوون مرگ بشی بچه!ببینم بهزاد!

در حالیکه سعی میکردم آدامس رو از شلوارم پاک کنم گفتم:

-ولش من کاوه، چیزی نیست ،پاک میشه.

بعد رو به سیامک کردم و گفتم:

-عمو جون ، به شما نمیآد که این شیطونی ها رو بکنی. شما پسر خوب و باتربیتی هستی.

سرش رو انداخت پایین. احساس کردم که از کاری که کرده پشیمونه دوباره گفتم:

-حتما اتفاقی این آدامس روی صندلی افتاده مگه نه عمو جون؟

 

 

قسمت پنجاه و سوم

برگشت به قسمت داستان