|
کتاب یاسمن- قسمت پنجاه و یکم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
فرنوش-اگه نمیخواستم و دوستت نداشتم دنبالت نمی اومدم. -اگه با من ازدواج کنی این زندگی که حالا داری من نمیتونم برات فراهم کنم ها ! فرنوش- برام مهم نیست. -باید با من بیای تو یه آپارتمان کوچیک و اجاره ای ها! فرنوش- میدونم. -فرنوش شاید من نتونم حتی یه کدوم از این چیزهایی رو که الان داری بهت بدم و برات تهیه کنم ها! فرنوش- من چشم و دلم سیره.اصلا اهمیت نداره. -من جتی یه ماشین هم ندارم که باهم بیرون بریم باید هر جا میهواهیم بریم پیاده بریم ها! فرنوش- راضیم. -من فقط یه قولی بهت میدم اونم اینکه همیشه دوستت داشته باشم مطمئن باش که برای خوشبختی تو تمام سعی و تلاشم رو میکنم. فرنوش- منهم بهت قول میدم که همیشه دوستت داشته باشم و جز تو هیچکسی رو نخوام. بهش خندیدم. اونهم خندید. -فرنوش باورم نمیشه که تو حاضر باشی با من ازدواج کنی. فرنوش- باور کن بهزاد. من اگر همسر تو بشم خوشبخت میشم تو یه مردی، مردی که احساس میکنم میتونم تو زندگی بهش تکیه کنم. - امیدوارم همینطور باشه که میگی. فرنوش-بیا بهزاد. با هم کنار پیانو ، در انتهای سالن رفتیم. پشت یه پیانوی خیلی قشنگ نشست و گفت: -از همون دفعه اول که توی دانشگاه دیدمت ازت خوشم اومد. با اون حمایتی که توی تصادف از من کردی دیگه نتونستم دل ازت بکنم. اون نقاشی رو که بهت نشون دادم کار یه شب نبوده . مدتها طول کشیده تا تموم بشه. هر قلمی که میزدم عشقت تو دلم بیشتر و محبتت محکمتر میشد. دوستت دارم بهزاد. خواهش میکنم هیچوقت عوض نشو من تو رو با همین اخلاق و غرور و عزت نفس دوست دارم. این اهنگ رو خودم ساختم. برای تو ساختم. شاید قشنگ نباشه، اما هر چی که هست برای توست با تمام احساس عشقم. شروع کرد. پنجه های قشنگ و ظریفش روی کلیدهای پیانو بقدری نرم و موزون حرکت میکرد که بی اختیار محو تماشای اونها شده بودم. چشمهاشو بسته بود و آهنگ خیلی قشنگی رو میزد.نمیتونستم اینهمه خوشبختی رو برای خودم باور کنم فرنوش این دختر زیبا و مهربون برای من آهنگی ساخته بود و خودش اجرا میکرد! تصورش هم برام مشکل بود اما واقعیت داشت. وقتی آهنگ تموم شد، قطره اشکی گوشه چشمش میدرخشید. -فرنوش، نمیدونم چی باید بگم. تو خیلی بیشتر از اونی هستی که انتظار داشتم. میترسم نتونم خوشبختت کنم. فرنوش- تو فقط با من باش، من خوشبخت میشم. فقط با تمام محبتهای دنیا نگاهش کردم. نیم ساعت بعد از خونه فرنوش اینها بیرون اومدم و بطرف خونه کاوه رفتم. اونقدر شادی تو دلم بود که میتونستم باهاش هزار نفر رو شاد کنم. میخواستم برم با کاوه حرف بزنم . دلم میخواست اونم توی شادیم شریک باشه. زنگ زدم ، خود کاوه در رو وا کرد و رفتم تو کاوه رو دیدم با موهای ژولیده و حالی عصبی. - چی شده؟ خونتون زلزله اومده؟! کاوه- بیا تو .آره، قوتش هم صد ریشتره! خوب شد اومدی، بیا کمک! - طوری شده؟! کاوه- مامان و بابا رفتن ختم یکی از اقوام. با خاله م و ژاله رفتن. این پسر خاله مو گذاشتن پیش من بجان تو دیوونه م کرده. کم مونده یا اونو بکشم یا خودم رو! - خبه بابا! چه خبرته؟! حتما بلد نیستی با بچه ها درست رفتار کنی. چند سالشه؟ کاوه- چه میدونم خبر مرگش! هفت فشت سالشه. دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم! -برو کنار ببینم. حجالت بکش. کجاست؟ اسمش چیه؟ کاوه- زلزله، هوار! خمپاره! از بس اذیتم کرده، اسمش یادم رفته!
|