|
کتاب یاسمن- قسمت چهل و پنجم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
ساعت 3/5 بود که رسیدم خونه. کاوه پشت در منتظرم بود. -سلام، خیلی وقته اینجایی؟ کاوه- نخیر قربان. یکساعت و نیم بیشتر نیست. ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شماییم صد سال انتظار ما به یه بار دیدن روی ماه شما می ارزه ! صد جان ناقابل ما فدای یه تار موی گندیده شما! -چطور این طرفها؟ کاوه- اومدم اجازه بگیرم برای رفع خشم عالیجناب، فردا اقوام و خویشاوندان رو در پیش خاکپای مبارک قربانی کنم! -مگه خشم من رو شما هم فهمیدین؟ کاوه- اختیار دارین والاحضرت! شما وقتی غضب میفرمایید آسمان تاریک میشه،طوفان میشه و صاعقه همه چیز رو نابود میکنه فدای اون چشم و چارتون بشم! -حوصله ندارم کاوه، بیا بریم تو. -کاوه- قربان چین مبارک پیشانی دنبکی تون، اجازه بفرمایید این حقیر اینجا جلوی آستانه در، عین پل عابر پیاده دراز بکشم و بعد شما از روی حقیر به استراحتگاه شخصی تون نزول اجلاس بفرمایید! - تو هم ما رو مسخره کن! عیبی نداره -کاوه- بنده نوازی میفرمایید قربان. شاعر میفرماید: دست دستی باباش میاد صدای کفش پاش میاد! درو وا کردم و رفتم تو اتاق. حسابی سردم شده بود. کاپشنم رو در آوردم و بخاری رو روشن کردم و یه گوشه نشستم.کاوه دست به سینه دم در واستاده بود. کاوه- قربان اجازه دخول میفرمایید؟ - اگه مسخره بازی در نیاری، بله. کاوه- همین قربان! جان نثاران از ترس نزدیک به هلاک هستیم! عفو فرمایید! دیگه حسابی کلافه شده بودم سرش داد زدم. -لازم نکرده حرف بزنی برگرد برو خونه تون. کاوه- بهزاد هیچ میدونی طنین صدات شبیه صدای تیرانوروروس؟ اون دایناسوره ها؟! دیگه جوابش رو ندادم. کاوه- پسر باز یه دقیقه تنهات گذاشتم همه چیز رو بهم ریختی؟ - اطلاعات رو برات فکس کردن یا تلفنی بهت گفتن؟ کاوه- هیچکدوم تو اخبار ساعت 2 پخش شد! خبرهای شما روی انتن ماهواره س! - کی به تو گفت؟ کاوه در حالیکه کنارم مینشست گفت: - طبق معمول ژاله. این چه کاری بود کردی؟ - خب دیگه، ولش کن حرفش رو هم نزن. کاوه- تو اصلا میدونی چی شده؟ - فرنوش خودش بهم گفت چی شده. کاوه- د اون طوری نبوده! خبر نداری شازده بهرام خان چی ها گفته. در حالی که سخت کنجکاو شده بودم، پرسیدم. - بهرام چی گفته؟ کاوه ولش کن، حرفش رو هم نزن پدر سگ رو!! - خودت رو لوس نکن، عصبانیم ها! کاوه- منکه فرنوش نیستم سرم داد بزنی و هیچی بهت نگم! حرف بزنی میدوم میرم بابام رو برات میارم.بعد در حالیکه مثل دختر ها خودش رو لوس میکرد و انگشتش رو بطرفم تکون میداد و تهدیدم میکرد، آروم با عشوه گفت: - اونوقت میفهمی یه من ماست چقدر کره میده بی حیا پسر چشم دریده! خندم گرفت. کاوه- چه عجب عنق آقا از هم واز شد!
|