قسمت چهل و سوم

 

کتاب یاسمن- قسمت چهل و چهارم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

ساعت8 شب بود که بیدار شدم. یه دوش گرفتم و تازه یادم افتاد که دیشب شام نخوردم.خیلی گرسنه م بود. به صبحونه کامل خوردم. تخم مرغ نیمرو 2تا. نون و پنیر و چایی،مثل یه پسر نیمچه پول دار!

حالا وقتش بود که بشینم و فکر کنم. بقول کاوه یه خاکی تو سر خودم بریزم.

نشستم و فکر کردم. نیم ساعت، یکساعت،دوساعت.وقتی به خودم اومدم که ساعت 12 ضهر بود.تعجب کردم. قرار بود که فرنوش صبح بیاد سراع من نکنه مریض شده بود. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه! دلم شور زد. چکار میتونستم بکنم؟ کاش تلفنش رو داشتم و یه زنگ بهش میزدم. دلم میخواست بلند شم و برم در خونه شون. حتما مسئله مهمی پیش اومده بود.فرنوش دختری نبود که بدقولی کنه.

جز صبر کردن چاره ای نداشتم . کلافه شده بودم. تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم. بهتر دیدم که سرم رو با یه چیزی گرم کنم .یه کتاب برداشتم و هر جوری بود شروع کردم به خوندن.

اما مگه میشد؟!

سر خودم داد زدم که خود دار باشم. پسر بچه چهارده ساله که نیستم!

دیگه به ساعت نگاه نکردم. حرکت آروم عقربه هاش آزارم میداد.

شاید حدود شصت هفتاد صفحه کتاب خونده بودم که پشت در صدای واستادن ماشینی رو شنیدم خودش بود. به ساعت نگاه کردم. یک و نیم بعدازظهر بود با عجله درو باز کردم.

-سلام اتفاقی افتاده؟

فرنوش-سلام. نه،چطور مگه؟

-آخه قرارمون صبح بود.

-فرنوش-خب آره، اما یه کاری داشتم، نتونستم صبح بیام. حالا اجازه میدی بیام تو؟

کنار رفتم.اومد تو اتاق و نشست. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم، خیلی جدی پرسیدم:

-کجا بودی فرنوش؟

فرنوش-خونه بودم بهزاد. مگه چی شده؟

-خونه بودی؟! میتونستی یه زنگ بزنی. فکر نکردی دل من شور می افته؟

فرنوش-جدی دلت برام شور زد؟

بازم نگاهش کردم.

فرنوش-چرا اینطوری نگاهم میکنی؟

-برای اینکه باور نمیکنم حقیقت رو گفته باشی.یا دروغ میگی یا من در مورد تو اشتباه کردم.

سرش رو انداخت پایین و مدتی فکر کرد و بعد گفت:

-صبح وقتی داشتم از خونه بیرون می اومدم که بیام اینجا، جلوی در بهرام رو دیدم.جلوم رو گرفت میخواست بدونه کجا دارم میرم. حدس زده بود دارم می آم پیش تو. نمیخواستم بدونه. این بود که بهش گفتم میخواستم برم خرید. مجبور شدم برگردم خونه. اونهم اومد خونه. ناهار هم اونجا موند. به محض اینکه رفت منم بلند شدم و اومدم اینجا.

وقتی حرفاش رو شنیدم بی اختیار تکیه مو دادم به دیوار. مدتی بهش نگاه کردم بعد گفتم:

-فرنوش من ممکنه خیلی چیزها برام مهم نباشه و ازش بگذرم اما از دروغ نه!

فرنوش-دروغ نگفتم،خونه بودم.

-دروغ نگفتی اما همه چیز رو هم نگفتی.

فرنوش-چیز زیاد مهمی نبود.

-کدومش؟ اینکه بدقولی کردی؟ یا اینکه جرات نداشتی به بهرام بگی داری می آی اینجا؟

فرنوش-بهرام پسر خاله منه بهزاد. هروقت بخواد میتونه بیاد خونه ما.

-من نگفتم که چرا بهرام می آد منزل شما. اینم نگفتم که بهرام پسر خاله ت نیست. حرف من چیز دیگه ای بود که خودت فهمیدی.

فرنوش-چیکار باید میکردم؟

-میتونستی حداقل یه تلفن بزنی.

فرنوش-شماره ات رو گم کرده بودم.

-عذر بدتر از گناه! تو اگه من برات مهم بودم حتما شماره تلفن رو حفظ میکردی.

فرنوش-تو برام مهمی، این چه حرفیه ؟

-بعدش، چرا بهش نگفتی داری میای پیش من؟

فرنوش- دلم نمیخواست بدونه

-چرا؟ مگه حسابی چیزی با هم دارین؟

فرنوش- چون کارهای من به اون ربطی نداره، در صمن مواظب حرف زدنت باش بهزاد!

-مگه چی گفتم؟

فرنوش-معنی جمله ات خوب نبود. من حسابی یا مسئله ای ندارم که از بهرام یا هر کس دیگه ای بترسم.

خیلی عصبانی شده بودم. دسته کلیدم رو برداشتم و کاپشنم رو پوشیدم.

فرنوش با تعجب نگاهم میکرد.

فرنوش- چی کار میکنی؟

-هروقت انتخابت رو کردی و با خودت کنار اومدی،خبرم کن.

از اتاق اومدم بیرون.صداش رو شنیدم که داد زد بهزاد صبر کن اما نا ایستادم.لحظه ای بعد از پشت سر صدام کرد. برگشتم. در حالیکه روسریش رو همونطور روی سرش انداخته بود و داشت دکمه مانتوش رو میبست بسرعت دنبالم اومد.

فرنوش-بهزاد ،این چه رفتاری که تو داری؟!این دفعه دومی که این کار رو میکنی!

حرکت کردم.جوابی ندادم.تند میرفتم.

فرنوش-واستا بهزاد!

خودش رو بهم رسوند.

فرنوش-چرا اینطوری شدی؟

واستادم و با خشم نگاش کردم و گفتم:

-چکار دارین؟بفرمایید.

فرنوش در حالی که نفس نفس میزد گفت:-

چت شده بهزاد؟!

-من طوریم نشده،باید از خودتون بپرسید.

فرنوش-خیلی خب ، بریم خونه با هم صحبت کنیم.

-من دیگه حرفی ندارم بزنم.

فرنوش- پس من چیکار کنم؟

-برین خونه تون؟!

دوباره حرکت کردم. فرنوش هم شروع کرد کنارم راه رفتن اما حرفی نمی زد.

چند دقیقه ای همونطور قدم میزدم و جلوم رو نگاه میکردم گفت:

-حالا آروم شدی؟

-عصبانی نبودم که آروم بشم.

سرعتم رو زیاد تر کردم.چند دقیقه دیگه پا به پای من اومد و یه دفعه واستاد و زد زیر گریه. نتونستم دیگه ادامه بدم.واستادم.

-برای چی گریه میکنی؟

فرنوش-برای اینکه دوباره باهام غریبه شدی.

-حالا که فکر میکنم میبینم انگار هیچوقت ما با هم خودی نبودیم.

فرنوش-بهزاد میرم ها!

-منهم همین رو ازت میخوام. برو فرنوش.برگرد به دنیای خودت.من یه انسانم نه یه اسباب بازی که پدرت برات خریده باشه. من دلم نمیخواد که بازیچه تو بشم. برو فرنوش.

برگشتم و رفتم اونم دیگه دنبالم نیومن.

مدتی قدم زدم و به یه پارک رسیدم.روی یه نیمکت نشستم.دیگه دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم.نشستم و به آدمهایی که از جلوم رد میشدن نگاه میکردم.

اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد. هم سردم شد هم گرسنه م.حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم.بلند شدم و به پیتزا فروشی رفتم و خودم رو خجالت دادم.

 

 

قسمت چهل و پنجم