|
کتاب یاسمن- قسمت چهل و سوم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
درو باز کردم و از خونه بیرون اومدم. کاوه منتظر بود. سوار ماشین شدم. -پدرت کاوه؟ کاوه-پدر خودت بهزاد!شوخی ننه بابایی نداشتیم با هم!! - لوس نشو. پدرت رو کی میاره؟ -پدرم رو، مادرم در می آره! - مرده شورت رو ببرن که یه دفعه نمیشه باهات جدی صحبت کرد. کاوه-آهان!خودش میره خونه. نزدیکه. -خب.حرکت کن دیگه. کاوه-تو اول تکلیفت رو روشن کن بعد! اشاره به بیرون کرد.برگشتم دیدم فرنوش جلوی در واستاده و داره گریه میکنه، پیادهد شدم و بطرفش رفتم و گفتم: برو تو فرنوش، هوا سرده، سرما میخوری. فرنوش-میخوام باهات حرف بزنم. بعدا.حالا برو تو. فرنوش-فردا می آم خونه ات، باشه؟ مدتی نگاهش کردم و بعد گفتم: - باشه فردا. دوباره سوار ماشین شدم و حرکت کردیم. کاوه-چه بیحیا بود این پسره بهرام! نرسیده پاچه مونو گرفت.تف به گور پدر هرچی آدم دریده اس! -خب دختر خالشه و حتما دوستش داره. کاوه-این که دلیل نمیشه. -عشق دلیل نمی خواد. کاوه-عشق آره دلیل نمیخواد.اما مثل سگ پارس کردن و پاچه مردم رو گرفتن دلیل میخواد. -ول کن عصبانی بود یه چیزی گفت. ز مادر مهربانتر دایه خاتون!جای اینکه تو ناراحت باشی من دارم جوش میزنم! -تو بیخودی جوش میزنی.طرف یه چیزی گفت،منم جوابش رو دادم.تمام! کاوه-منوباش که فکر میکردم الان سوار ماشین بشی شروع میکنی به داد و بیداد کردن!
چه اروپایی با مسئله برخورد کردی فرانچسکو!ناز
بشی الهی! واقعا مثل یه شاهزاده باهاش برخورد کردی!جدا بی غیرتی عزیزم! کاوه-چه لبخندی!کاشکی بهرام رو دعوت میکردم شام خونه!این لبخند ژکوند رو ببینه یه دل نه صد دل عاشقت میشه و فرنوش رو ول میکنه میاد خواستگاری تو! -دیوانه ای تو کاوه پسر با رقیب باید مبارزه کرد.باید شکستس داد. -آره،اما نه با کتک کاری و دعوا مرافعه. -کاوه-با جونم و قربونت برم که رقیب از میدون در نمیره! -بهرام اگر تربیت داشت که اون رفتار رو نمیکرد تا آقای ستایش از خونه بیرونش کنه. کاوه-آره مامان وباباش تربیتش نکردن،اما تا دلت بخواد پول بهش دادن! -تو از کجا میدونی؟ کاوه-ژاله بهم گفته. مدتی سکوت کردم و بعد گفتم: فرنوش باید خودش تصمیم بگیره. کاوه-تو امشب زیادی آرومی.باور نمیکنم. -چیکار باید بکنم!سر تو داد بزنم؟ کاوه-نه سر من چرا؟!ولی میتونی یه خرده خودت رو بزنی و کمی گریه کنی و خلاصه یه خاکی تو سرت بکنی!خیلی وضعت خوب بود،رقیب هم پیدا کردی! -چم شو،آدم دو تا دوست و رفیق مثل تو داشته باشه،دشمن نمیخواد. کاوه-وظیفه مه بهزاد جون!برای کی بکنم بهتر از تو! انشالله وقتی بدست بهرام کشته شدی،چک و چونه تو خودم می بندم! دیگه رسیده بودیم و کاوه جلوی خونه ماشین رو نگه داشت.وقتی میخواستم پیاده بشم گفتم: --هرکسی یه سرنوشتی داره رفیق.کار دست من و تو و بهرام نیس! حداخافظ! کاوه- خداحافظ ای فیلسوف بزرگ!خداحافظ ای انسان شریف!خداحافظ ای بدبخت بیچاره!خداحافظ ای.... -خفه!خداحافظ کاوه-راستی کاشکی موقعی که میخواستی از خونه ستایش بیای بیرون یه قابلمه از شام امشب میگرفتی! سرت کلاه رفت.گفتم عجله نکن و بیخودی گل نخر!حالا باید بری تخم مرغ بخوری! -خداحافظ سق سیاه! در خونه رو وا کردم و اومدم تو .کاوه هم حرکت کرد و رفت.چراغ رو روشن نکردم. دلم میخواست توی تاریکی،کمی فکر کنم.راست میگفت.بدبختی ام خیلی کم بود،وجود رقیب هم بهش اضافه شد. تو همون تاریکی لباسهامو عوض کردم و رختخوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم. یاد نقاشی ای افتادم که فرنوش ازم کشیده بود.بی اختیار خندیدم.فکر کردم که بهرام نمیتونه برام خطری داشته باشه اما میتونه کمی کار رو مشکل کنه.مسئله مهم چیز دیگه ای بود! دلم نمیخواست در این حال تصمیمی بگیرم این بود که بهتر دیدم بخوابم.
|