قسمت چهل و یکم

 

کتاب یاسمن- قسمت چهل و دوم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

اصلا نمی دونستم که چی باید بهش بگم. باورم نمیشد ولی کم کم قبول میکردم که این دختر که سالها از نطر مادی با من فاصله داره با یه عشق پاک بطرفم اومده!

فقط نگاهش کردم و گفتم:

-فرنوش نمیدونم باید بهت چی بگم.

فرنوش-هیچی فقط دوستم داشته باش همونطوری که من دوستت دارم.

مدتی همدیگر و نگاه کردیم که یه دفعه ژاله هراسان اومد تو اتاق و گفت:

فرنوش بهرام و بهناز اومدن!

فرنوش-بهرام و بهناز؟اینجا؟!

ژاله-آره،پایین پیش کاوه و پدرت و پدر کاوه نشستن!

فرنوش-آخه چطور؟چرا امشب؟!کی درو روشون باز کرد؟!

ژاله با ناراحتی گفت:

لال بشم من! خبر مرگم از دهنم در رفت و به سودابه گفتم که تو امشب مهمان داری.

یعنی چه جوری بگم؟ گفتم بهزاد خان قراره امشب بیاد خونه شما. اون هم صاف گذاشته کف دست بهناز.حتما بهناز هم به برادرش گفته. همش تقصیر منه.

-چی شده؟ مگه بهرام و بهناز کین؟

فرنوش-پسر خاله و دختر خاله من هستن.

- خب چه اشکالی داره؟

فرنوش- هیچی. اصلا مهم نیست. بیا بهزاد بریم پایین، میخوام بهشون معرفیت کنم اونا که باید چند وقت دیگه بفهمن، بذار حالا بدونن.

سه تایی رفتیم پایین. وقتی رسیدیم، چهره آقای ستایش رو دیدم که خیلی تو هم رفته بهرام یه پسر تقریبا هم سن و سال خودم بود. تقریبا هم قد خودم. شایدکمی کوتاه تر. لباس اسپرت شیکی پوشیده بود. بهناز هم یه دختر نسبتا قشنگ بود کمی شبیه فرنوش اما با موهای قهوه ای روشن. تا ما رو دیدن بلند شدن.

من بطرف بهرام رفتم تا باهاش آشنا بشم و فرنوش بطرف بهناز رفت.

- سلام، من بهزادم. خوشبختم و دستم رو بطرف بهرام دراز کردم تا دست بدم. اما بهرام در حالی که مینشست گفت

-خوبه

یه آن به کاوه نگاه کردم که خون تو چشاش دوید که بهش چشم غره رفتم یعنی کاری نکنه.آقای ستایش و پدر کاوه هم منظره رو دیدن که ستایش لبهاشو رو از ناراحتی گاز گرفت. فرنوش هم که کاملا مواظب ما بود، این صحنه رو دید و بطرف من اومد و گفت:

- بهزاد جان بیا اینجا بشین کنار من.

بهرام-بهزاد جان؟!

کاوه- نخیر! بهزاد فرهنگ! جانش صیغه مبالغه س!

بهرام-شنیده بودم کاوه خان خیلی بانمکن،اما نمیدونستم اینقدر خیار شور تشریف دارن!

کاوه-قسمت بشه یه دونه از خیار شورها میل بفرمایین تازه طعمش رو میفهمین!

بهرام-ببین آقای بامزه من با کسی شوخی ندارم.

کاوه-منهم با کسی شوخی نکردم.تعارفم جدی بود!یه دونه خیار شور که دیگه چیز قابل داری نیست!

بهرام-تعارف اومد نیومد داره ها!

کاوه-انگار توپ شما خیلی پره جناب بهرام خان؟

ستایش-این حرفها چیه بهرام؟!

بهرام رو به فرنوش کرد و گفت:

-این آقا اینجا چیکار میکنه؟

فرنوش-به تو چه ربطی داره؟

بهرام-تونامزد منی!جق نداری یه مرد غریبه رو دعوت کنی خونه!

فرنوش-کی این فکر رو تو کله تو اندخته که من نامزد تو هستم؟

ستایش-بهرام کله ت گرمه؟معلوم هست چی میگی؟

بلند شدم. جای موندن نبود.

با اجازتون من مرخص میشم

بهرام کجا؟!

و آستین من رو گرفت. برگشتم و خیلی خونسرد نگاهش کردم.کاوه مثل فنر از جاش پرید و ستایش جلو اومد.به کاوه اشاره کردم که خونسرد باشه.بعد رو به بهرام کردم و گفتم:

-امری دارین بهرام خان؟

بهرام-آره میخواستم بهت بگم نمیخوام بشنوم دیگه این طرفها اومدی!فرنوش دختر خاله و نامزد منه.اگه دورو برش چرخیدی دندون ها تو میریزم تو دهنت!

کاوه-مواظب باش النگوهات نشکنه!مگه فرنوش خانم جوابت رو نداد؟کی این عرض رو به درز شما کرده؟

-کاوه!توساکت باش.

ستایش با عصبانیت داد زد.

از این خونه برو بیرون بهرام!بهناز از اینجا ببرش.

بهرام که تازه متوجه شده بود زیادی تند رفته،حرکت کرد که بره. این بار من آستینش رو گرفتم که خیلی جا خورد.بهش گفتم:

-بهرام خان ،شمام فکر یه دندونپزشک خوب برای خودتون باشین!ضرر نداره!

کاوه زد زیر خنده و بهرام با عصبانیت از اونجا رفت تمام این جریان شاید دو دقیقه هم طول نکشید.سکوت برقرار شده بود.

ستایش- بهزاد خان نمی دونم چطور ازت عذرخواهی کنم.

-اصلا مهم نیست جناب ستایش.خودتون رو ناراحت نکنین.

ستایش سرش رو انداخت پایین و رفت.

فرنوش-بهزاد.

-توهم خودت رو ناراحت نکن.اتفاقیه که افتاده.

فرنوش-پس نرو، بشین.

-نه ،بهتره برم.اینطوری راحت ترم.از طرف من از آقای ستایش عذر خواهی و خداحافظی کن.

فرنوش-بهزاد بخدا...

-گفتم که مهم نیست.چیزی نشده.

بطرف راهرو رفتم و کاپشنم رو پوشیدم.کاوه هم راه افتاد دنبال من.

-کاوه تو بمون.

کاوه-نه،منم دیگه سرحال نیستم.میرم ماشین رو گرم کنم.فعلا خداحافظ.

توی حیاط برگشتم که از فرنوش خداحافظی کنم،دیدم اشک توی چشماش جمع شده.

-بهش فکر نکن.فراموشش کن.

فرنوش-بخدا بهزاد، بهرام نامزد من نیست.

-خداحافظ.خودت رو ناراحت نکن.

 

قسمت چهل و سوم