|
کتاب یاسمن- قسمت چهل و یکم نویسنده:م.مودب پور فرستنده:نکیسا محضری
فرنوش- حالت خوبه بهزاد؟ - ببخشین،داشتم فکر میکردم. شما تو این خونه چندتا خدمتکار دارین؟ فرنوش- بهزاد خواهش میکنم! -چندتا؟ لحظه ای مکث کرد و بعد اجبارا گفت: - با راننده، چهار تا. بهزاد خواهش میکنم به این چیزها فکر نکن. - باشه، سعی خودم رو میکنم. فرنوش- اون تابلو رو ببین. قشنگه؟نه؟ -آره. جتما دخ میلیون تومن قیمتشه؟ مدتی مستاصل نگاهم کرد و گفت: -منظورم این بود که خودم کشیدمش. کار خودمه! مدتی به تابلو خیره شدم و بعد گفتم: معذرت میخوام. نمیدونستم هنرمند هم هستی. بلند شدم و به طرف تابلو رفتم. قشنگ بود. فرنوش هم دنبالم اومد و کنارم ایستاد. انگار منتظر نظر من بود. فرنوش- خب؟! خب چی؟! فرنوش- یعنی چطوره؟راستش رو بگو - مثل تمام چیزهایی که به تو مربوط میشه قشنگ و زیبا! فرنوش- بهزاد تو که اینقدر قشنگ صحبت میکنی چرا اجازه میدی فکرهای بد تو سرت بیاد؟ -فکرهای بد؟! فرنوش-همین چیزها دیگه!چندتا خدمتکار دارین و شما خیلی پولدارین و مزرعه دارین و از این حرفها. - اگه تو هم موقعیت من رو داشتی ازم ایراد نمی گرفتی فرنوش-بیا نسکافه ات یخ میکنه. برات شکر بریزم؟ دوتایی سر جامون برگشتیم.آقای ستایش و پدر کاوه یه گوشه دیگه سالن مشغول تماشای یه تابلو بودن. وقتی نشستیم متوجه شدم که تمام حواس کاوه پیش منه. بهش خندیدم که از نگرانی بیرون بیاد. ژاله-بهزاد خان، فرنوش خیلی هنرمنده. پیانو هم میزنه! کاوه-پس امشب حتما باید شب شاعرانه ای داشته باشیم. اگه بهزاد امشب یه قری م میداد بد نبود. ژاله- کاوه اگه تو هم هنری داشتی میتونستی امشب سرگرممون کتی. کاوه -دارم!هنر دارم! تو خبر نداری!من بلدم بی دست حرف بزنم! ژآله- لوس! کاوه -تازه، سوت میزنم حض کنی! بلبلی قناری! فرنوش-بهزاد خیالت راحت باشه من آشپزی هم بلدم. یکی از غذاها رو امشب خودم پختم. - پس امشب من فقط از اون که شما پختی میخورم. فرنوش-تو! کاوه- تو؟یعنی چی؟ فرنوش- منظورم اینکه شما نه تو. کاوه- یعنی چی؟ من نه خودم؟! ژاله-هپلی! با تو نیست. فرنوش خندید و گفت: آخه بهزاد یه دقیقه بت من خودمونی یه و بهم تو میگه،یه دقیقه بعد غریبه میشه و شما میگه کاوه- تازه اومده تهرون. فارسی ش خوب نیست! بازم رفته بودم تو فکر و متوجه حرفها نبودم کاوه- حزوازاسزت. کز جازاست. مرزتی زی کزه؟(حواست کجاست مرتیکه؟) -چی؟ کاوه- کارد سه سر!پیچ پیچی!فرنوش خانم با شماست. - با من؟! کاوه- ببخشید. این پسر سر دلش سنگینه، حواسش پرته. امشب باید حتما تنقیه ش کنم ژاله-بهزاد خان تو چه فکری هستین؟ - تو هیچ فکری. فرنوش- بهزاد پاشو بیا میخوام یه چیزی بهت بگم. کاوه- خدا بدادت برسه!هنوز چیزی نشده باید بری زیر هشت سین جیم. فرنوش- میخوام اتاقم رو بهش نشون بدم. کاوه- تو رو خدا فرنوش خانم ، بچه مو دعوا نکنین ها!بغضش میترکه! بلند شدم و همونطور که دنبال فرنوش میرفتم،در گوش کاوه گفتم - آقا گاوه! کاوه-بله بهزاد جان!کاری با من داری؟! از رو نمی رفت! رفتم پیش فرنوش که چند قدم جلوتر، منتظرم بود و دو تایی از پله ها بالا رفتیم. فرنوش-بهزاد، چته؟ چرا اینقدر تو همی؟ -چیزیم نیست. فرنوش-من فکر می کردم خوشحال میشی بیای خونه ما. - هروقت پیش تو باشم خوشحالم. جاش مهم نیست. فرنوش- پس تو رو خدا حالا هم خوشحال باش. -الان هم از اینکه کنار تو هستم خوشحالم. فرنوش- این اتاق منه. میریم تو به شرطی که بازم از اون حرفها نزنی ها بهش خندیدم و دوتایی وارد اتاقش شدیم. یه اتاق خیلی بزرگ بود. یه دست مبل راحتی یه گوشه جلوی شومینه بود و یه صندلی که پایه های منحنی داشت و مثل ننو تاب میخورد،کنارش. یه میز تحریر خیلی شیک که یه کامپیوتر هم روش بود کنار پنجره بود.یه گوشه اتاق تلویزیون بود با یه ویدیو و یه گوشه دیگه ضبط صوت بزرگ چند طبقه با باندهای بزرگ،یه تختخواب خیلی قشنگ هم یه طرف اتاق بود. فرنوش- نیاوردمت این چیزها رو نشونت بدم.بیا! بطرف کمدش رفت و درش رو باز کرد.این دیگه خیلی جالب بود.عکس خودم بود که فرنوش کشیده بود.خیلی خوب نقاشی شده بود. باور نمیکردم! -چطور تونستی تصویرم رو بکشی؟!نکنه یواشکی ازم عکس گرفتی و از روی اون کشیدی؟! فرنوش-نه.از توی خیالم تصویرت رو نقاشی کردم.ببین،درست روبروی تختخواب مه. وقتی میخوام بخوابم،در کمد رو باز میکنم و از توی تختخواب به تو نگاه میکنم و باهات حرف میزنم!
|