قسمت سی و نهم

 

کتاب یاسمن- قسمت چهلم

نویسنده:م.مودب پور

فرستنده:نکیسا محضری

 

فرنوش- آفرین سر وقت اومدی.

-انگار هر دفعه که شما رو میبینم، از دفعه قبل قشنگتر میشین.

فرنوش خندید و گفت- باز که گفتی شما.

اونقدر هول شدم و دست وپام رو گم کردم که نگو.

فرنوش-ناراحت نباش، من اینجام.

-مشکل همینه که تو اینجایی! یعنی توی این خونه و با این وضع! اگه تو دختر یه خانواده معمولی بودی خیلی خوب بود.

فرنوش- قرار شد به این چیزا فکر نکنی.

- مگه میشه؟ آخه میدونی؟ شماها خیلی پولدارین!آدم یاد این فیلمها می افته که توش یه خانواده پولدارن که مزرعه و باغ و اسب و از این چیزا دارن.

"فرنوش شروع به خندیدن کرد و گفت:"

- میدونی چرا میخندم؟

-حتما از حال و روز من خندت گرفته.

فرنوش- نه این چه خرفیه!؟ از این خندم گرفته که من یه اسب قشنگ هم دارم.البته اینجا نیست. تو باغ شمال مونه.

"وارفته نگاهش کردم و گفتم:"

-اگه میدونستم، همون شب که به آقای هدایت زدی، ولت میکردم و میرفتم!

فرنوش-دلت می اومد؟

- دلم نیامد که الان اینجا بلاتکلیف واستادم.

در همین موقع کاوه از ساختمون بیرون اومد و پرسید:

واسه چی نمیاین تو؟من دیگه حرف ندارم با آقای ستایش بزنم و سرش رو گرم کنم الانه حواسش حمع میشه و سراغ دخترش رو میگیره!

فرنوش شروع به خندیدن کرد و به طرف ژاله که بالای پله ها واستاده بود رفت.

- گم شو کاوه.

کاوه از پله ها پایین اومد و نزدیک من شد و گفت:

-چته؟ چرا رنگت پریده؟

- چیزی نیست. داشتم اینجاها رو نگاه میکردم.

کاوه-آره، خونه شون یه کم از خونه تو بزرگتره، حدودا 1994 متر!!

- خیلی بامزه ای!

کاوه- اما غصه نخور. گویا آقای ستایش ورشکست شده و قراره تمام این خونه و زندگی رو ضبط کنن. اونوقت میشه یکی مثل خودت!

- کاوه، جدی دارم چشیمون میشم

کاوه - تو که ترسو نبودی؟

- این ربطی به ترس نداره. مسلهچیز دیگه س.

کاوه- خودت میدونی، اما جالا دیگه واسه چشیمون شدن دیره. چقدر بهت گفتم دست از این فرنوش خانم بردار! چقدر بهت گفتم پات رو اندازه گلیمت دراز کن!چقدر بهت جز زدم که کبوتر با کبوتر باز با باز!

- اگه یه چیزی دم دستم بود حتما تو کله ت خرد میکردم آقا گاوه!

در همین وقت فرنوش بطرف من اومد و گفت:

- بهزاد خان شما کاپشن تن ته! من یخ کردم. نمی آی بریم تو خونه؟

همه وارد خونه شدیم. خونه که چه عرض کنم، قصر بود. دو بلکس با پله های عریضی که دو طرف سالن قرار داشت. شومینه خیلی شیکی وسط سالن بود. چند دست مبل توی سالن گذاشته بودن و کف خونه پر از فرشهای ابریشم بود.خلاصه خونه بقدری بزرگ و قشنگ بود که هوش از سر آدم میپرید. در همین وقت کاوه آروم در گوشم گفت:

- دیگه از این به بعد نونت تو روغنه!من جای تو بودم درس رو ول میکردم و تا آخر عمر میخوردم و میخوابیدم و ...

- مرده شور افکارت رو ببرن کاوه

کاوه- بدبخت کفشاتو در نیاری ها! اینجور جاها با کفش میرن تو.

برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم.

آقای ستایش- کاوه خان چی در گوش بهزاد جون میگی؟

کاوه- دارم بهش میگم کاشکی میشد مجسمه آقای ستایش رو میساختن و میذاشتن وسط میدون تجریش!

همه خندیدن و رفتیم دور شومینه نشستیم، فرنوش روی مبل کنار من نشست و کاوه روبروی من. به مجض نشستن، یه خدمتکار با لباس مخصوص که خیلی تمیز و مرتب بود برامون شیر کاکائو یا نمی دونم شیر و نسکافه آورد.

وقتی بهم تعارف کرد و داشتم فنجونم رو برمیداشتم بی اختیار احساس کردم که شاید تا چند وقت دیگه منهم یه کسی مثل اون بشم و در استخدام خانواده شتایش!

یه دفعه احساس کردم که تموم غمهای دنیا ریخت تو دل من.انگار کاوه متوجه شد بهم اشاره کرد. جوابش رو با سر دادم رفتم تو فکر. یکی دو دقیقه ای اصلا متوجه چیزی نبودم که فرنوش صدام کرد.

 

قسمت چهل و یکم