New Page 2
 
 

Ravand1150-70.gif

اشتراک مجانی

خبرنامه و  ویروس نامه

آدرس ایمیل خود را تایپ کنید.

خبرنامه، هر هفته و ویروس نامه در صورت حمله ویروس کامپیوتری خطرناک، برایتان ارسال خواهد شد.

 

 

داستان

تاوان

بازگشت

- الو سلام، وحیدام،با وحیده کار دارم.

- الو سلام ، الآن می آید.

- الو سلام وحید.

- سلام، خوبی.

- ممنون، من دارم می رم دانشگاه، ساعت یازده و نیم کنار ساختمان دوم، می آیی؟

- آره

- به موقع بیایی، باشه!

- خداحافظ.

ساعت یازده وحیده از خوابگاه بیرون می رود. در آن زمان وحید و رضا، تو ماشین رضا، توی خیابان های اطراف دانشگاه در حال گشت و گذار هستند. بعد از چند دقیقه تصادف وحشتناکی توجه همه را جلب می کند. حدود ساعت یازده و ده دقیقه، رضا و وحید جلوی در دانشگاه تصادف کردند و تصادف یک کشته داشت. رضا کشته شد و وحید آسیب جدی دید. همه دور ماشین ها جمع شدند. آمبولانس رسید و مصدوم ها را به بیمارستان برد. رضا درجا مرده بود. همۀ دوستهای بچه ها به بیمارستان رفتند. رئیس دانشگاه و حراست هم رفتند.

ساعت یازده و چهل دقیقه وحیده به دانشگاه رسید. بچه هایی که از رضا و وحید خبر داشتند جلوی وحیده نمی آمدند. یکی از بچه ها هم برای اینکه بفهمد وحیده از ماجرا خبر دارد یا نه به وحیده گفت:« سلام وحیده ، فهمیدی جلوی در دانشگاه تصادف شده ؟»

وحیده گفت:« نه ، خداحافظ »

_ خداحافظ.

وحیده کنار ساختمان دوم رفت و بی خبر از همه جا منتظر وحید ماند.

خبر توسط بچه ها به سارا دوست و هم ترمی وحیده رسید. او هم سریع زنگ زد به موبایل وحیده و گفت وحید گفته است که نمی تواند سر قراربیاید، برگرد خوابگاه.

وحیده گفت:« یعنی چه ؟ باشه الآن میام خوابگاه. »

بعد از 4 دقیقه وحیده جلوی در خوابگاه رسید که یکی از بچه ها به وحیده گفت که وحید و رضا تصادف کردند و الآن هم توی بیمارستان هستند. آقای رحیمی هم بیمارستان رفته است .

وحیده شروع به گریه و زاری و ناله کرد و گفت:« باید برم وحید رو ببینم.» و بعد بالا آمد . توی خوابگاه خبر را به سارا داد و گریه و سرو صدا راه انداخت که آره باید با هم به بیمارستان برویم.

سارا گفت:نه نمیشه آنها الآن توی اتاق عمل هستند» وحیده بدتر کرد و گفت :« مگه این قدر وضعشون بده، بیا تو را به خدا بیا»

سارا گفت:« اگه بریم آقای رحیمی، الآن عصبانی و فردا می فهمه و بعدش کمیته انضباطی میشی، تازه اگه بفهمن وحید با تو قرار داشته دیگه خیلی برات بد می شه»

تلفن خوابگاه زنگ زد. از خوابگاه پسرها خبر رسید که وحید حالش بهتر است و تازه به هوش آمده است و برای عمل دارد به اصفهان می رود اما رضا... رضا فوت کرده است.

سارا خبر را تو خوابگاه پخش کرد و به زور وحیده به بیمارستان رفتند. داشتند این و ر و اون ور دنبال بچه ها می گشتند که به طبقه دوم رسیدند و از دور آقای رحیمی را دیدند ولی او در شلوغی پسرهای دانشگاه متوجه نشد. از یک اتاق جنازه رضا را بیرون آوردند. یک دفعه سرو صدا بلند شد و چند نفر از دوستان رضا گریه و زاری و سر و صدا راه انداختند و به طرف آسانسور حرکت کردند که به سمت وحیده و سارا بود. بچه ها حواسشان به شلوغی بود که یک دفعه آقای رحیمی گفت:« ببینم شما دو تا اینجا چه کار می کنید؟» نفر دوم که از اتاق دیگری خارج می شد وحید بود که قرار شده بود و را به بیمارستانی در اصفهان ببرند و به خانواده اش در اصفهان خبر دادند. در حین خارج شدن وحید ، سارا و حیده سریع از جلوی چشم رئیس دانشگاه دور شدند و با گریۀ وحیده به خوابگاه رفتند. وحیده تا شب بی قراری می کرد و نگران بود تا اینکه ساعت یازده و نیم شب موبایل وحیده به صدا در آمد. شماره وحید افتاده بود. بچه های خوابگاه همگی از خوشحالی جیغ کشیدند که وحید زنگ زده است . اول آقایی جوان صحبت کرد که :« الو سلام ، من دوست وحید هستم. توی بیمارستان وحید را عمل کردن، و الآن به هوش آمده ، می خوای باهاش صحبت کنی.»

وحیده تا وحید گفت الو گفت:« خاک بر سرت کنم چقدر گفتم مواظب خودت باش، این جوری مواظبی ؟» همین موقع دوست وحید گوشی را برداشت و گفت:« خانم با آدمی که تازه از اتاق عمل بیرون آمده این جوری صحبت نمی کنن، تازه آدمی که بعد از یک تصادف بد یک پایش را از دست داده است. اگه درست صحبت نکنی قطع می کنم.»

وحیده هم گفت باشه قول می دهم و بعد دوباره با وحید حرف زد و گفت:« چرا این دفعه این جوری شد، اصلاً باورم نمیشه دوست دارم تو رو ببینم.»

وحید گفت:« قراره فردا من را ببرن خونه،ساعت نه صبح مرخص می شوم و ساعت یازده هم خونه هستم» وحیده هم آدرس خانه وحید را گرفت و با گریه از هم خداحافظی کردند. »

شب ساعت 12 همه رفتند که بخوابند. سارا هم خوابید. ساعت یک نصف شب وحیده با نیلوفر و محبوبه داشتند حرف می زدند. ساعت دو بعد از شب بود که سارا برای خوردن آب بیدار شد و دید صدای حرف زدن بچه ها از بالکن اتاق بغلی می آید. وقتی گوش کرد دید وحیده و نیلوفر و محبوبه قرار فتن به اصفهان را باهم می گذارند.

وحیده گفت:« ساعت هفت میریم ترمینال و سوار ماشین اصفهان می شیم و می ریم اونجا، ساعت یازده وحید خونه شون هست، ماهم ساعت یازده به اصفهان میرسیم بعد هم آدرس را پیدا می کنیم. موبایل را هم با هم می بریم شما هم به بچه های خوابگاه بسپارید که فردا اگه خانواده هاتون زنگ زدن بگن از صبح تا شب کلاس دارن، و سریع به موبایل من زنگ می زنن.»

همین موقع سارا گفت:« شماها این کار رو نمی کنین، شماها همه تان احمقانه رفتار می کنید. اون از دوستی مسخره تو، این هم از رفتار مسخرت. اگه فردا بری من به مادرت زنگ می زنم و همه چیز را به اون می گم. تازه اصلاً به شماها چه که دارین با وحیده می رید. شما سر پیازید یا ته پیاز. برید ببینم اصلاً خانواده اش راتون می ده یا نه، شاید هم به عنوان کسانی که مسبب تصادف بودید دستگیر بشید. شاید ازتون شکایت کنن. اونوقت می شه آش نخورده و دهن سوخته.» بعد گفت:« اصلاً به من چه، ولی نیلوفر و محبوبه از تو هم دیوونه ترن»

صبح روز بعد که سارا از خواب بیدار شد، دید که آنها هر سه رفته اند. به بقیه بچه های خوابگاه خبر داد که ماجرا چیست و هرکسی هم چیزی می گفت.

بعد بچه ها راهی دانشگاه شدند.

حدود ساعت 12 و 12 وربع وحیده و نیلوفر و محبوبه خانۀ وحید را پیدا کردند. زنگ زدند و خانمی گوشی اف اف را برداشت و گفت:« اصلاً شماها کی هستید با وحید من چه کار دارید. از کجا فرار کردید . تقصیر شماست که وحیدم این جوری شد.» مادر وحید همین طوری ادامه داد که برادر وحید آمد و در را باز کرد. مادرش فهمید و اومد جلوی بچه ها خندید و با مسخره گفت:« بفرمایی. خوش اومدید خیلی خیلی خوش اومدید خیلی هم به موقع اومدید چون نامزدش هم همین جاست.» بچه ها بالا رفتند و برادر وحید هم مادرش را کمی آرام کرد. ولی واقعاً زن بیچاره حق داشت. وحیده هنوز گیج بود. زن وحید بالای سرش ایستاده بود و به بچه ها نگاه می کرد و هیچ حرفی نزد و خیلی آرام از اتاق بیرون رفت. وحیده وقتی وحید را دیده بود مسخ شده بود و فقط گریه می کرد. اصلاً نمی دانست چه شده است. فقط می دید که وحید با چشم و صورتش اشاره می کند که نه نه دروغه وحیده، نه دروغه. بعد هم به وحیده گفت:« دروغه تو باور نکنی، من با تو ازدواج می کنم.» وحیده از توی کیفش یک بسته شکلات در آورد و به وحید داد. نیلوفر که خیلی ناراحت و خشمگین بود و به وحید بد نگاه می کرد، گفت:« بیا بریم وحیده ، خدا خواست که ما اینجا باشیم و تو بدبخت نشی. وحید به قدری آقاست که تو روی زن عقدیش میگه من با تو ازدواج می کنم. بعداً هم ممکنه با کس دیگری ازدواج کنه.»

بعد مادر وحید خندید و گفت:«بفرمائید بفرمائید حالا فهمیدید من چی می گم.»

تا این بچه ها از اصفهان برگشتند، تو راه نیلوفر و محبوبه با وحیده صحبت کردند و او را متقاعد کردند که داشته توی چاه عمیقی می افتاده است.

از طرف دیگر ساعت 2 بعد از ظهر سارا به مادرش زنگ می زند و خبر را به مادر خودش می دهد و چون می داند بعداً از او هم انتظار دارند که مراقب دوستش وحیده می بایست باشد، از مادرش می خواهد همه ماجرا را یک جوری به مادر وحیده خبر بدهد.

مادر وحیده به موبایل وحیده زنگ میزند ولی موبایل خاموش است چون نیلوفر به او گفته است که باید موبایل را خاموش نگهدارد تا وحید به او زنگ نزند و تا چند وقت بعد هم همه چیز را تمام کنند.

شب که بچه ها رسیدند نیلوفر ماجرا را برای بچه ها تعریف کرد و گفت:« که وحید آدم واقعاً نامردی است. حیف اون زنی که داشت.»

وحیده هم با مادرش تلفنی صحبت می کند و می گوید:« حرف شما درست، من اشتباه کردم، نزدیک بود به خاطر اشتباهم تاوان سنگینی را بپردازم. هم به شما و هم به پدرم قول می دهم که دیگه بی اجازه کاری را انجام ندهم. مادر من جوونی کردم و خامی کردم که با وحید دوست شدم. وحید هم جواب اشتباه خود را را سخت پس گرفت به قیمت پاش و جون رضا. مادر برای من دعا کن و از خدا بخواه که دیگه به این جور اشتباه ها مرتکب نشوم. مادر برایم دعا کن.»

 

سایت تهران ما

بازگشت

 

  رای گیری

نظرتان را درباره سایت کامتونت، از طریق کادر زیر و بزبان انگلیسی برایمان ایمیل کنید.

Message:Type in English

 

 
 
 

ONLINE

VIRUS

 CHECK

Symantec

McAfee

Panda

نظر شما

GuestBook

 

درج رایگان آکهی های شما در قسمت نیازمندیهای تورنتو

 

مجانی

برای برداشتن کتاب آشپزی در قالب PDF کلیک راست کرده و Save target as را انتخاب کنید.

 

 

Hosted By:

Supported By:

 
 
 

 
 
 
 
 

استفاده از مطالب سایت کامتونت با ذکر ماخذ مجاز میباشد.

©Copyright 2003-2005 ComeToNet

ComeToNet.com is not a commercial site