يكى بود، يكى
نبود، در شهرى از شهرهاى ايران مرد درستكارى زندگى مى كرد به اسم «راه». يك
روز «راه» هواى سفر به سرش زد، اسب چالاكى خريد و هرچه لازم بود، توى
خورجين گذاشت، به ترك اسب بست و به راه افتاد. اندكى از شهر دور نشده بود
كه به سوار ديگرى برخورد. معلوم شد كه او هم مسافر است. «راه» خوشحال شد كه
همسفرى پيدا كرده و ديگر دورى و درازى راه خسته اش نمى كند.
ازش پرسيد: «اسمت چيست؟» جواب داد: «بيراه»، گفت: «بيراه كه اسم نشد، خيلى
بد است!»
گفت: «چه كار كنم بابا و ننه رويم گذاشتند، مردم هم صدايم مى كنند، روى اسم
كه نبايد قضاوت كرد!» راه هم خودش را معرفى كرد و دو همسفر به راه افتادند.
بارى، همينطور مى رفتند كه رسيدند به درختى، كنار يك چشمه، نگاه كردند،
ديدند آفتاب وسط آسمان است و سايه زير پا گم شده، فهميدند ظهر شده. راه
گفت: «اينجا جاى باصفايى است، خوب است پياده شويم و ناهارى بخوريم، بيراه
گفت «چرا كه نه»، پياده شدند.
بيراه گفت: «ما كه حالا حالاها با هم هستيم و بايد شريك و رفيق هم باشيم،
تو سفره ات را باز كن، هرچه هست با هم مى خوريم، وقتى مال تو تمام شد، من
سفره ام را باز مى كنم»، راه گفت: «ضررى ندارد، همين كار را مى كنيم.» چند
روزى را با سفره نان و قمقمه آب «راه» سر كردند و به خوشى گذراندند تا روزى
كه تهش بالا آمد. روز اول كه نوبت سفره بيراه بود، وقت ناهار از اسبش پياده
شد، بدون آنكه به راه تعارفى كند، رفت يك كنارى پشتش را به او كرد و نانش
را خورد. راه يكى دو روز صبر كرد و به صداى قار و قور شكمش گوش داد تا
اين كه از گرسنگى بى طاقت شد. گفت: «رفيق، قرار ما اين نبود.» بيراه گفت:
«چه قرارى؟ من آدم عاقلى هستم، حسابش را كرده ام اگر قرار باشد تو را شريك
نان و آب خود بكنم، آذوقه ام زودتر تمام مى شود و ممكن است گرسنه بمانم.»
راه دل تنگ شد و گفت: «حالا كه اين جور است، من آبم ديگر با تو به يك جوى
نمى رود، ما رفتيم، خسيس!» راهش را كج كرد و به يك سمت ديگر رفت. رفت تا
نزديك غروب به يك آسياب رسيد، تصميم گرفت شب را توى آسياب بخوابد، داخل شد
و اين طرف و آن طرف را نگاه كرد، ديد گوشه آسياب، پستويى است كه يك سنگ هم
جلويش گذاشته اند. از بغل سنگ رفت توى پستو و خورجينش را كه از پشت اسب
برداشته بود، گذاشت زير سرش و به خواب رفت. نصفه هاى شب با صداى پف و پوف و
خرخر و نفس عجيبى از خواب پريد. پا شد نگاه كرد و ديد اى دل غافل! يك شير و
يك پلنگ و يك گرگ و يك روباه آمده اند توى آسياب، اولش خيلى ترسيد، بعد خدا
را شكر كرد كه همان وسط آسياب نخوابيده و آمده توى پستو. بارى، شير گفت:
«هوم... رفقا! بوى آدميزاد مى آيد!» پلنگ گفت: هاه! چه مى گويى، آدميزاد
جرأت دارد به اينجا پا بگذارد!؟» گرگ گفت: «اينجور جاها آمدن، دل
مى خواهد.» روباه گفت: «حرفمان را بزنيم». شير گفت:« رفقا! اخبار و اسرار
تازه هرچه توى چنته داريد، بريزيد بيرون و تعريف كنيد تا سرمان گرم شود.»
پلنگ گفت: «پشت بام اين آسياب يك جفت موش نر و ماده لانه دارند، توى لانه
اين ها پر است از سكه هاى طلا! هر شب كه هوا تاريك مى شود، طلاها را در
مى آورند و روى سقف پهن مى كنند و تا سحر رويش غلت مى زنند، بعد دوباره
مى برند توى لانه شان.»
پلنگ كه حرفش تمام شد، گرگ گفت: «دختر پادشاه اين ولايت ديوانه شده و خوب
نمى شود. قرار گذاشته اند هر كس دوا و درمانش كند، دختر را با نصف دارايى
پادشاه بدهند به او. هنوز هيچ حكيمى نتوانسته دواى دردش را پيدا كند.» شير
گفت: «حالا دواى دردش چيست؟» گرگ گفت: «نيم فرسخ بالاتر از اينجا چوپانى
خانه دارد كه گوسفندهاى زيادى دارد، علف مخصوصى را مى شناسد و به اين
گوسفندها مى خوراند كه جوشانده اش با شير، دواى درد دختر است.» حرف گرگ كه
تمام شد، روباه به حرف آمد و گفت: «يك فرسنگى اين آسياب يك خرابه اى است كه
زمانى قصر پادشاهان قديم بوده. چشمه اى آنجاست كه آبادانى اين باغ از آن
بوده و حالا كور شده.» حيوانات حرفهايشان را زدند و بعد از يكى دو ساعت از
آنجا رفتند. چند دقيقه اى كه از رفتن آنها گذشت، «راه» از پشت سنگ آمد
بيرون، اول سرى به پشت بام زد و ديد بله، موشها طلاها را روى زمين پهن
كرده اند و حالا غلت نزن، كى غلت بزن! زود يك سنگ برداشت و پراند طرفشان
وقتى در رفتند، آمد و تمام طلاها را توى خورجين گذاشت و صبح زود رفت بيابان
سراغ چوپان.
همان طورى كه گرگ گفته بود، چوپان گله اى از گوسفندهاى چاق و چله داشت.
«راه» جلو رفت و احوالپرسى كرد و گفت: «عموجان كمى از آن علفها كه به اين
گوسفندها مى خورانى، به من مى دهى؟»
چوپان گفت: «چرا كه نه، اما خرج دارد، ۵۰ سكه طلا بده تا علف را بدهم.»
گفت: «دادم»، گفت: «فروختم». راه علف را گرفت و سمت قصر پادشاه راه افتاد.
وقتى رسيد به دربان قصر، گفت: «به پادشاه بگوييد حكيمى كه دختر تو را درمان
كند، آمده.» دربان گفت:« پسرجان به جوانى ات رحم كن و خودت برو، دانه دانه
حكيمها را بالاى سر دختر آوردند و هيچ كدام نتوانستند حالش را خوب كنند و
پادشاه دستور داد سرشان را ببرند.» راه گوش نداد و به حضور پادشاه رفت.
پادشاه گفت: «اگر دخترم را درمان كردى، دختر و نصف دارايى ام مال تو، وگرنه
برو ته آن صف!» راه نگاهى به آن سمت كه پادشاه نشان داده بود، انداخت و ديد
صد نفر آدم بينوا توى صف مى لرزند و منتظرند جلادباشى ناهارش تمام شود و
بيايد سر وقتشان. «راه» ترس به دل راه نداد و دستور داد آب گرم كنند و يك
كاسه شير گاو هم بگذارند دم دست او. بعد كمى از آن گياه را قاطى شير كرد و
معجون را ماليد به سر دختر. دختر يواش يواش حالش جا آمد. بنا به وعده اى كه
پادشاه داده بود، بساط عروسى راه انداختند و هفت شبانه روز جشن گرفتند. نصف
دارايى پادشاه را هم به «راه» دادند و بعد از آن، يك روز «راه» به سراغ
خرابه هايى كه روباه گفته بود، آمد و كمى كند و كاو كرد و راه چشمه را پيدا
كرد، كمى با بيل سر آن را كند و تميز كرد، آب صاف و زلال جوشيد و بيرون زد.
گفت آنجا يك عمارت بزرگ برايش بسازند. بارى، يك روز «راه» با چند نفر از
همراهانش مشغول گردش و شكار بودند، سوارى از دور مى آمد، خوب نگاه كرد، ديد
همسفر سابقش «بيراه» است. وقتى به هم رسيدند، بيراه چشمهايش گرد شد و گفت:
«رفيق، تو كه شپش توى جيبت معلق مى زد، اين دم و دستگاه را از كجا پيدا
كردى؟»
راه ماجراى آسياب و آن شب را كامل تعريف كرد. بيراه كه از حسادت نزديك بود
بتركد، خداحافظى كرد و رفت به طرف همان آسياب كه او هم به نوايى برسد. از
قضا آن شب هم دوره هفتگى حيوانات بود و نصفه هاى شب، بيراه كه توى همان
پستو پنهان شده بود، ديد كه بله، سر و كله شير و پلنگ و گرگ و روباه پيدا
شد. شير گفت: «رفقا، باز بوى آدميزاد مى آيد... بگذريم. هر كس اسرار و
اخبار تازه دارد، بگويد تا سرمان گرم شود.» پلنگ گفت: «سر و خبر را فعلاً
ول كن، من چيز ديگرى مى خواهم بگويم. آن دو تا موش نبودند روى پشت بام
اينجا؟ يك نفر پولهايشان را برداشته و رفته»، شير غصه خورد و غريد، همان
وقت روباه جستى زد و بيراه را از پستو بيرون كشيد و گفت: «لا اقل اين بار
يك چيزى در پستو مى گذاشتى، ديده نشوى!» بيراه فهميد انقدر هول بوده كه
يادش رفته سنگ جلو پستو را سر جايش بگذارد، گفت: «سروران، اجازه بدهيد چند
ساعت از خدمتتان مرخص شوم و بروم سر چوپانى را كه نيم فرسخى اينجاست، شيره
بمالم و با چهار تا گوسفند چاق و چله برگردم كه به هر كدام يكى برسد» شير
گفت: «نه اى آدميزاد، خوشبختانه ما مثل تو عادت به پرخورى نداريم و به كم
قانع هستيم» ساعتى بعد چهار حيوان درنده از در آسياب بيرون آمدند، درحالى
كه يك چهارم «بيراه» توى شكم هر كدامشان بود، دنبال كارشان رفتند. اين بود
عاقبت «بيراه» و آن هم سرگذشت «راه». بالا رفتيم ماست بود، قصه ما راست بود!