|
محاکمه
بازگشت
امين کيا
از بين تمام مردنها ، كشته شدن را مي پسندم و از بين كشته شدنها ، كشته شدن با
چاقو را و از بين تمام چاقو زن ها آن را دوست دارم كه به من نزديك تر است و از
بين تمام اين نزديكان ، دوست دارم چاقو را تنها او در قلبم فرو كند.
و حالا او همين جاست ، توي همين اتاق تاريك و سخت ، پشت سر من روي يكي از
صندليها نزديك شومينه اي كه آتشش آخرين نفسهايش را مثل من براي گرما مي كشد و
من نمي دانم كه اين نفسهايم را براي چه مي كشم؟
مي خواهم برگردم و به چشمهايش نگاه كنم و تا ته وجودش را بخوانم ولي همچين
قدرتي را در خودم احساس نمي كنم. حالا صداي قدمش را هم مي شنوم كه بلند مي شود
به سمت من مي آيد ، مي خواهم برگردم و لااقل اين را بگويم كه چاقويش را درآورد
و با آن مرا بزند ولي كه شنيده و ديده كه آدم كشي اين گونه آدم بكشد. او به سمت
من مي آيد.
هميشه وقتي مي خواستم سراغ كسي برم ، اين فكر در وجودم مي آمد كه او دوست دارد
كه چگونه بميرد و همين هم دليل پيروزي من در تمام اين مبارزات بود. مبارزاتي كه
شايد طرف مقابلت از آن بي اطلاع بود ولي همين بي اطلاعي اش بزرگترين تدبيرش در
برابر قاتلي بود كه در چند قدمي او انتظارش را مي كشيد. ولي باز هم من در تمام
اين دوران هيچ وقت كسي را با چاقو نكشتم ، به جز
…
او برگشت و دوباره روي همون صندلي نشست. شب عجيبي است ، او نزديكترين كس به من
است و من دورترين كس به او. برف شديدتر از قبل مي بارد و من كه رو به باغ در
مقابل پنجره اي نشسته ام ، يك آن تمام آدمهايي را كه كشته ام به ياد مي آورم.
همه شان را. همه چشمهايشان در مقابل چشم هايم مي آيند و مي روند. هيچ حسي به
هيچ كدامشان ندارم. چون مي دانم كه اگر من آنها را نمي كشتم. آنها بودند كه كسي
را به سراغ من مي فرستادند و يا خودشان به سراغ من مي آمدند و حالا از تمام
آنها پيروز شده ام از تمام آدمهايي كه فكر مي كردند كه مي فهمند.
ولي باز هم يك چشم است كه آزارم مي دهد و همين يك جفت چشم هم است كه امشب مرا
به پاي اين ميز كشانده ، ميز محاكمه و قاضي و جلاد و
…
. همه هستند و همه در يك زمان كار را انجام مي دهند و آن كار محاكمه كردن و
كشتن من است.
براي همين كشته شدن بود كه تمام زندگي ام را نابود كردم. زماني كه دوران
دانشجويي را سپري مي كردم ، دوراني بود كه همه به نوعي مي خواستند كشته شوند و
من آن زمان بود دوست داشتم به جاي آنكه كشته شوم بكشم.
گروه ها ، يكي پس از ديگري شكل مي گرفتند. ولي هيچ گروهي شكل نمي گرفت كه
فكرهاي گروه ديگر را كه همان از بين بردن گروه ديگري بود اجرا كند. پرسه در
متينگ ها و گشت و گذار در جلسات اين حس را در من قوي تر مي كرد.
آدمهايي كه بي خودي داد مي زدند و بدون آنكه چيزي بفهمند حرف مي زدند و ادا در
مي آوردند و وقتي كه اين دورانشان تمام مي شد ، تمام اين حرفها و داد و بي
دادها را از ياد مي برند و آرام و بي سر و صدا به پاي زندگيشان مي نشستند. چون
مي ترسيدند مثل الآن من
تو همين دوران بود كه پيداش كردم. اونم دانشجو بود و مثل من توهم كشتن داشت و
اينگونه بود كه ما شكل گرفتيم و بر خلاف ديگران كه حرف مي زدند ما عمل مي
كرديم. و كارمان هم يك چيز بود و آن كشتن.
پيدا كردن كارفرما كار ساده اي بود و در اولين قدم يك كار بزرگ ، كاري كه اگر
انجام نمي داديم تا حالا به اين جا نمي رسيديم.
چندتا از آدم بزرگاي تصميم گرفته بودند كه اون لات و لوت هاي چاقوكش را كه مي
آمدند و جلسات آنها را برهم مي زدند گوش مالي بدهند و اين بود كار اول ما. من و
او بوديم و لاتايي كه به آني چاقويشان را از ضامن در
مي آوردند و مي زدند. من و او بوديم ، تنهاي تنها. هميشه همين جور بود. قرارمان
هم همين بود.
در يكي از همان جلسات كه برگزار شد و قرار بود آقايان جاهل آن جلسه را به هم
بزنند ، من و او آنجا بوديم و كارمان را رسماً آغاز كرديم.
كشته شدن سه تا از آنان در آن دوران موجب عقب ماندگيشان از ما شد و گروه تازه
كاري مثل ما به لطف همين كار بود كه در ميان ديگران شناخته شد.
مسلك ما با ديگران فرق مي كرد. از همان اول قرارهايمان را با هم گذاشته بوديم و
پاي اون وايستاده بوديم. ما آدمكش بوديم و قرار بود آدم كش هم باقي بمانيم. آدم
كشهايي تنهاي تنها. روزي براي يك نفر و فرداي آن روز بر عليه او كار مي كرديم.
هيچ تعهدي به كسي نداده بوديم تا ابد
الآباد براي او كار كنيم. هر چه بود بين ما دو تا بود.
در همان روز اول كارمان قرارمان را بر اين گذاشتيم كه هيچ كس را در اين جمع
از راه ندهيم و اگر كسي خواست اين جمع را به هم بزند ديگري بايد يادآور آن
باشد و در مقابل آن بايستد.
هيچ وقت هم فكر نمي كرديم كه همين قرار باعث جداييمان شود. جدايي كه تا حالا
ادامه دارد و او را در مقابل مني قرار داده است كه فقط خواستم از هم جدا نشويم.
اوايل از من سنگ دل تر و بي رحمتر بود و اگر بخواهم با صداقت بيشتري صحبت كنم.
در همه چي از من بهتر بود. اما اين را كسي مي فهميد كه بين ما نزديك باشد چرا
كه از دور شبيه هم بوديم. هر دو تيپ هاي مردانه اي داشتيم و قيافه هايي دختر كش
ولي او قيافه اش بهتر بود. چشمان سبزش بيشتر در دل آنها مي نشست. قد او بلندتر
بود و هيكلش از من چهارشانه تر ولي بازهم جفتمان لاغر بوديم. در يك كلام او خوش
تيپ تر بود و اين را فقط من مي دانستم.
هنگامي كه كار اول را انجام داده بوديم. حسابي ترسيده بوديم. هم من و هم اون .
براي فرار نمي دانستيم چي كار كنيم. از قبل پيش بيني هاي لازم را كرده بوديم
ولي باز هم دستپاچه شده بوديم. قرارمان اين بود كه يك راست بدون هيچ فوت وقتي
خودمان را به اين باغ برسانيم و يك هفته اي خودمان را گور و گم كنيم.
تمام قرارهايمان را در آن شب زمستاني مثل امشب با هم گذاشتيم ، تمام آن
قرارهايي كه يكي يكي زير پا رفت و در آخر قرار اولمان كه همان رفاقت بود پوسيده
شد و از بين رفت.
بايد همه ي اينها را امشب بهش بگم. چرا كه هيچ وقت ديگه ، وقت نميشه مثل روزاي
قبل كه هيچ وقت نشد بهش بگم. او بود كه قرار گذاشت و من بودم كه بله گفتم. او
بود كه گفت اين كار ، نه يك تفريح بلكه يك عشق است و من بود كه بله گفتم.
او بود كه گفت ما دو نفريم و هيچ كس بين ما نيست و اگر قرار باشد روزي كسي بين
ما بيايد بايد از بين برود و من مثل بچه اي كه از پدرش ترسيده باشد بله گفتم.
او بود كه گفت ما بايد صادق باشيم و روزي كه صداقت از بين مان رفت و رفاقت هم
به دنبالش مي رود و من بودم كه بله گفتم. او خدا بود و من بنده ي او ، او رئيس
بود و اين را فقط من مي دانستم و هيچ كس ديگر نبود كه اين را بداند حتي خودش.
هر وقت كه كاري انجام مي داديم به اينجا مي آمديم و خودمان را در اين باغ در يك
اتاقي زنداني مي كرديم و چه روزاي خوشي بود. تابستانها وقت بگو و بخند و
زمستانها وقت درددل. در زمستان بهترين آتش براي گرم كردن است و او مي گفت و من
بودم كه سنگ صبور او بودم.
تو رفاقت هيچ چيزي پنهان نمي موند و هر چه عمقش بيشتر باشد پنهان كاريش كمتر
است. خيلي بهم نزديك شده بوديم. از چهره هاي هم ، همه چيز را مي خوانديم. تو
اون روزاي آخر بود حالش عجيب شده بود و ديگه دست دلش به كار نمي رفت و من مثل
هميشه منتظر اين بودم كه بيايد پيشم و بگه و همه چيز رو بگه. ولي اون نيومد.
گوشهگير و منزوي شده بود و اين منو رنج مي داد. اون تنها كس من شده بود و كار
آخر را انجام داديم. اين بار من بودم كه سنگدل تر شده بودم و جور كار خراب كردن
اونو هم بايد مي كشيديم. ديگر مثل قبل اينجا ماندگار نشد و فرداي همون روز كه
كار آخر را انجام داديم صبح رفت.
او رفت و من ماندم. روزاي بگير بگير بود و هيچ كس را نمي شناخت. براي من اين
شده بود يك معما و با خودم گفتم كه شب بيايد دليل اين كارش را مي گويد و اگر
نگفت من مي پرسم. او شب آمد و پكرتر از قبل به گوشه اي رفت و نه او بود كه گفت
و نه من بودم كه پرسيدم.
فردا وقتي زد بيرون من هم با او به دنبالش رفتم و پا به پايش هر جا كه مي رفت ،
رفتم. آره حدسم درست بود او عاشق شده بود و تمام قرارهايمان را زير پا گذاشته
بود. قرارهايي كه او وضع كرده بود و من در آنها هيچ دخالتي نداشتم. اگر او
عاشق شده بود. من هم مي توانستم عاشق بشوم ولي
…
توي اون داد فريادهاي عجيب و غريب دخترا و پسرا اون بود كه طرف عشق خودش نگاه
مي كرد و هاج و واج به سخنراني مسخره ي اون توجه مي كرد و من بودم كه هاج و واج
تر به او نگاه مي كردم. توي اون جمع خوش و شاد كسي چه مي دانست كه داره رابطه
اي شكسته ميشه رابطه اي محكمتر از كوه.
او الآن اينجاست و من حالا مثل اون قديما مي توانم بغض گلويش را بشنوم و تمام
اون قرارهايي كه بينمان گذاشته بوديم مرور كنم. هواي اتاق سرد شده است و ديگر
صداي سوسوي آتش نمي آيد ولي به جاي آن صداي جير جير صندلي كه كنار آتش است مي
آيد. صدايي كه براي سرماي اتاق گرماست.
روزه ي رفاقت تمام شد ، او ديگر در كنار من نبود اگر بود فقط جسمش بود. ديگر نه
او كار مي كرد نه من و هر دو در آن باغ خود را زنداني كرده بوديم. اما اين بار
جدا از هم. شايد او هم فهميده بود كه رازش بر ملا شده و قدرت نگاه كردن در
چشمان مرا نداشت همين هم براي من زجرآور بود. از گوشه و كنار حرفهاي عجيبي به
گوش مي رسيد. مردم انقلاب
كرده بودند و رژيم را عوض كرده بودند مثل ما كه عوض شده بوديم. انقلاب در اين
باغ هم نفوذ كرده بود. همه در تكاپو بودند به جز من و او. روزها مي شد كه با هم
حرف نمي زديم بارها به خود مي گفتم كه تمام زندگي ام را از بين بردم به خاطر
هيچ و پوچ ولي شايد همان تمرين هاي سنگدلي بود كه مرا سرپا نگه داشته بود. هر
روز او مي رفت و گاهي من به دنبالش. به همان جا مي رفت همان
جاي
كه دخترا و پسراي شاد و خندان جمع مي شدند و براي فرداي نداشته خود كه در جاي
ديگري تصميم برايش مي گرفتند به جنگ و دعوا پرداختند و او مي رفت تا در آن جمع
غريبه آشناي خود را ببيند. و من مي رفتم تا در آن جمع آشنايي كه به تازگي غريبه
گشته ببينم.
گاهي با هم بيرون هم مي رفتند. اما كمتر اتفاق مي افتاد و من هم به دنبالشان.
درست داشتم من هم تمام آن قرارها را بر هم مي زدم و به دنبال سرنوشت خودم مي
رفتم و من هم به دنبال آن مي رفتم كه رهايش كردم در آن بلبوشدي زندگي رهايش
كردم تا كشتن را در عشق خود بدانم و ديدم كه آن يك سرگرمي بيش نبود.
از گوشه و كنار به گوش مي رسيد كه اسم او بعنوان يكي از اعضاي اصلي يك گروه
بزرگ كمونيستي معرفي شده و رژيم تازه به دنبال او مي گردند. خوب شناسائيش كرده
بودند. وقتي به او اين را گفتم بي تفاوت به من نگاه كرد و هيچ نگفت. او بايد مي
رفت و اين را هم او مي دانست و هم من . اما او نمي رفت و همين باعث پيوستگي
دوباره ميان ما شد.
و اين بار من بودم كه مثل پدري كه همه چيز را مي داند ، همه چيز را از زير
زبانش بيرون كشيدم و با چه شيطان صفتي هم اين كار را كردم.
و او گفت و نمي دانست كه اعترافش را نه پيش خدا بلكه پيش شيطان مي كند و من
آنجا بود كه قرارمان را بازگو كردم و از پيش او به خاطر همه چيز به شكايت
پرداختم و او چه صبور همه را گوش كرد ولي او بايد مي رفت، ولي اين بار او نمي
توانست با معشوقه اش جا از جا تكان بخورد و من آنجا به او گفتم كه همه چيز را
به او بگويد ولي او قبول نكرد و من بايد كاري مي كردم.
چند روزي از باغ بيرون نمي آمد و من برايش شده بودم پيامبر و چه پيامبر خوبي
بدون هيچ كم و كاستي پيامش را مي رساندم و حتي شايد با عشقي دو چندان تر. همه
چيز داشت عوض مي شد و كم كم بساط آن جلسات داشت برچيده مي شد. دختره بدجوري تو
دلش لونه باز كرده بود و او هم حتي داشت كم كم كه چه عرض كنم ولي لونه اش تو دل
من هم رفته بود و همين بود كه مرا هم ترسانده بود.
تو يكي از همون جلسات بود كه خبر آمد كه نيروهاي تازه شكل گرفته در نزديكي آنجا
هستند. ناگهان همه چيز به هم خورد و جلسه از هم پاشيد. و من آنجا بود كه وقت را
مناسب ديدم تا آن تصميمي كه در ذهنم بود انجام دهم. در آن بگير و بزن كسي به من
نگاه نمي كرد كه چي كار مي كنم. من او را كشتم نه فقط به خاطر رفيقم اين را
صادقانه مي گويم و از آن شرمنده هم نيستم كه شايد به خاطر او هم بود. او را
كشتم كه اگر نمي كشتم بايد خودم را مي كشتم.
او را با چاقو زدم ، وقتي زدم در چشمانم نگاه كرد و مي دانم كه همه چيز را
فهميد. هر چه خواستم كه خودم را از دست چشمانش رها كنم نتوانستم اشك در چشمانم
جمع شده بود و گريه به ناگاه شروع كرد به آمدن و آن وقت بود كه فهميدم من هم او
را دوست داشتم.
نمي توانستم رهايش كنم. وقتي زدم فهميدم كه چه كاري كردم. چقدر سخت است كشتن و
سخت تر كشتن عزيزترين كس را و داشت عزيزترين كس من مي شد. او به من نگاه مي كرد
و من هرچه سعي كردم نتوانستم خودم را از دست نگاههاي او نجات دهم دوست داشتم
همان موقع به او بگويم كه من هم دوستت دارم ، من هم مي پرستمت ولي نتوانستم و
اگر هم مي گفتم او قبول نمي كرد. من او را كشته بودم.
چشمهايش را بستم و خود را به طرفي رساندم. هاق هاق گريه ام كل شهر را گرفته بود
و من وامانده از اينكه چگونه اين را به تنها كس زندگي ام بگويم اگر او مي فهميد
چه بر سرم مي آورد؟ چگونه نگاهم مي كرد؟ و چه به من مي گفت؟ و من با چه رويي به
صورت او نگاه مي كردم؟
او مي فهميد و من اين را مي دانستم و حالا او فهميد و آمده اينجا كه انتقام
بگيرد و من خود را آماده اين مردن مي كنم و اين مرگ براي من چه شيرين است. مردن
توسط آنكه به تو نزديكترين است. چشمهايم را مي بندم. او مرا خواهد كشت. تنها
آرزوم اين است كه فقط با چاقو مرا بكشد.
بازگشت
|