New Page 2
 
 

Ravand1150-70.gif

اشتراک مجانی

خبرنامه و  ویروس نامه

آدرس ایمیل خود را تایپ کنید.

خبرنامه، هر هفته و ویروس نامه در صورت حمله ویروس کامپیوتری خطرناک، برایتان ارسال خواهد شد.

 

 

داستان

گمشده

بازگشت

برای رفع خستگی روی نیمکت یکی از پارکها نشستم تا پس از رفع خستگی به دنبال کارم بروم. اما به محض نشستن برق یک انگشتری طلا، که کنار پایۀ نیمکت افتاده بود، توجهم را به خود جلب کرد. نگاهی به اطراف انداختم و چون کسی را در آن حدود ندیدم، انگشتری را برداشتم و در جیب کتم مخفی کردم. اما دقایقی بعد وسوسه شدم تا مجدداً نگاهی به آن بیاندازم.

هنوز انگشتری را از جیبم بیرون نیاورده بودم که دختر جوانی به من نزدیک شد. ابتدا نگاهی به اطراف نیمکت انداخت و سپس با لحن بغض آلودی گفت:

- آقا شما یک انگشتری در این اطراف پیدا نکرده اید؟

گفتم:

_ شاید دیده باشم. اما شما باید ابتدا نشانی های انگشتری گمشده خود را بدهید.

نور امیدی در چشمان دختر جوان درخشید. خنده ای کرد و با شوق فراوان که از امید به پیدا شدن انگشتری در وی به وجود آمده بود گفت:

- انگشتری گمشده، نگین کبودی دارد. داخل حلقه هم دو حرف «میم» حک شده و یک تاریخ هم در کنار آن حک شده است.

دور از چشم او نگاهی به انگشتری انداختم. نشانی ها درست بودند. در حال که می خواستم انگشتری را به وی بازگردانم با لحن التماس آلودی گفت:

- خواهش می کنم خودتان این انگشتری را به صاحبش بدهید. چون اگر من ببرم او باور نمی کند که من انگشتری نامزدی او را گم کرده ام و فکر می کند به او دروغ گفته ام و قصد بر هم زدن بین او و نامزدش را داشته ام. چند دقیقه بیشتر وقت شما را نمی گیرد.

اگرچه از استدلالهای او چیزی سر در نیاورده بودم، اما پیشنهادش را پذیرفتم و با هم به راه افتادیم.

بین راه تا جلوی آب نمای پارک، هیچ مشکلی پیش نیامد. اما در آنجا، ناگهان با برادران نیروی انتظامی مواجه شدیم که برای پاکسازی آن پارک از اوباش و موارد خلاف آمده بودند. من را به گوشه ای کشاندند و پرسیدند، چه نسبتی با آن خانم دارم؟

صادقانه ماجرای پیدا کردن انگشتری و اینکه قصد پس دادن آن را به صاحبش داشته ام را به مأمور مربوطه گفتم و چون اظهارات آن دختر- که در هنگام بازجویی نام و نشانی او را هم فهمیده بودم- با اظهارات من در تناقض نبود، آزادمان کردند و من که از تلف شدن وقتم ناراحت بودم، با لحنی سرزنش آمیز به او گفتم:

- انگشتری خود را بگیرید و رهایم کنید. من به اندازه کافی وقتم را از دست داده ام و بیش از این نمی توانم چشم بسته به دنبال شما راه بیایم.

ناهید، که نامش را در بازجویی یاد گرفته بودم، با لحن التماس آمیزی گفت:

- محمد آقا شما که محبت کرده اید، چند دقیقه دیگر هم وقت خود را به من بدهید تا ماجرای پر دردسر این انگشتری را تمام کنم. به جایش من هم مشکل شما را که خانه ای مناسب برای اقامتتان در این شهر است حل می کنم.

متوجه شدم که او نیز موقع بازجویی از من متوجه شده است که من با یک مأموریت یک ساله از تهران به اراک آمده ام و آن روز هم روز اول ورودم به آن شهر بوده است. دنبال پیدا کردن خانه ای مناسب بیهوده خودم را خسته کرده و روی نیمکت پارک نشسته بودم.

کور از خدا چه می خواهد؟ یک جفت چشم بینا... . بعد از شنیدن آن وعده شیرین با امیدواری به همراه او راه افتادم و او بین راه برایم گفت که دانشجوست و امروز با مهرداد - نامزد دوستم منیژه- در پارک روبرو شده و چون وی یکی از دانشجویان رشته خودم است داشتم مشکلاتم را از وی سؤال می کردم که منیژه ما را دید و چون مدتی بود به مهرداد سوء ظن داشت انگشتری نامزدی اش را به سوی ما پرتاب کرد و گریه کنان به حالت قهر از ما دور شد.

مهرداد به دنبال منیژه رفت. من هم انگشتری را برداشتم و در جیب مانتویم گذاشتم تا به دیدن منیژه بروم اما وقتی به آنها رسیدم متوجه شدم انگشتر گم شده است.

منیژه که از توضیحات مهرداد قانع شده بود وقتی متوجه شد که من انگشتر او را گم کرده ام مجدداً بهانه گیری کرد که؛ تو نمی خواهی من و مهرداد خوشبخت شویم قصد داری او را از دست من بیرون بیاوری. در حالی که من اصلاً تا امروز نه توجهی به مهرداد داشته ام و نه کس دیگر... .

داشتم با ناامیدی دنبال انگشتری گمشده می گشتم که به همان نیمکتی رسیدم که با مهرداد روی آن نشسته و با هم صحبت می کردیم. از شما سؤال کردم و بقیه ماجرا را هم که شما می دانید. اما شما هم اگر چند کلمه از خودتان بگویید بد نیست. چون وقتی می خواهم شما را به صاحبخانه جدیدتان معرفی کنم لازم است اطلاعات مختصری درباره شما داشته باشم.

حرفش را منطقی یافتم و برای او توضیح دادم که من برای گشودن یک مرکز مشاوره و فعال کردن آن به اراک آمده ام... تا رسیدن به خانه منیژه و استرداد انگشتری به وی، ناخوآگاه برای ناهید تمام زندگی ام را شرح دادم... طوری که پنداری 20 سال است با یکدیگر آشنایی داریم.

آن روز نه تنها انگشتر منیژه را به او دادم. بلکه کدورت های بین او و نامزدش مهرداد و بین او و دوستش ناهید را نیز با تخصص های حرفه ایم برطرف کردم و همان روز هم به عنوان مستأجر در خانه پدر ناهید ساکن شدم. قبل از من دو دختر دانشجو آن اتاق را اجاره کرده بودند. بعد از رفتن آنها اتاق خالی مانده بود که نصیب من شد. دوستی بین من و پدر ناهید که کارمند ارشد یکی از ادارات آن شهر بود موجب شد تا وی شناخت کاملی از من پیدا کند. طوری که وقتی مأموریتم در آن شهر تمام شد پس از تحقیق فراوان مادرم برای خواستگاری از دخترش به وی و همسرش مراجعه کرد. آنها مخالفتی نکردند. ناهید هم پس از یک هفته رضایت خود را ابراز داشت. بنابراین پای سفره عقد نشستیم.

پایان

 

سایت تهران ما

بازگشت

  رای گیری

نظرتان را درباره سایت کامتونت، از طریق کادر زیر و بزبان انگلیسی برایمان ایمیل کنید.

Message:Type in English

 

 
 
 

ONLINE

VIRUS

 CHECK

Symantec

McAfee

Panda

نظر شما

GuestBook

 

درج رایگان آکهی های شما در قسمت نیازمندیهای تورنتو

 

مجانی

برای برداشتن کتاب آشپزی در قالب PDF کلیک راست کرده و Save target as را انتخاب کنید.

 

 

Hosted By:

Supported By:

 
 
 

 
 
 

استفاده از مطالب سایت کامتونت با ذکر ماخذ مجاز میباشد.

©Copyright 2003-2005 ComeToNet

ComeToNet.com is not a commercial site