New Page 2
 
 

Ravand1150-70.gif

اشتراک مجانی

خبرنامه و  ویروس نامه

آدرس ایمیل خود را تایپ کنید.

خبرنامه، هر هفته و ویروس نامه در صورت حمله ویروس کامپیوتری خطرناک، برایتان ارسال خواهد شد.

 

 

داستان

 به سان ابرها

 مهدي سامان پور  

بازگشت

بارها و بارها خودش را تصور كرده بود كه از همين پنجره، از همين تراس به پايين پرت كرده است. تصور كرده بود ابتدا مدتي در هوا آزاد خواهد بود و ناگهان هر تكه از تنش به گوشه اي پخش خواهد شد. سرش را تصور مي كرد كه متلاشي شده و چشمهايش به گوشه اي افتاده. هميشه آرزوي چنين روز يا شبي را داشت. البته احتمال شبها بيش از روزها بود... شبهايي كه تا صبح بي خوابي به سرش مي زد و ذهني پريشان پيدا مي كرد كه كنترل آن ديگر دست خودش نبود. بدون آنكه بخواهد تصور مي كرد، فكر مي كرد و آزار مي ديد و رنج مي كشيد... گاهي بلند مي شد و چراغ را روشن مي كرد، ثابت و خيره به شيئي نامفهوم خيره مي ماند، ساعتها، دقيقه ها، ثانيه ها... بارها و بارها... گاهي هم براي فرار از اين توهم كتابي دستش مي گرفت... ورق مي زد، ورق مي زد، مي خواند و مي خواند، روزها و شبها... كتاب، كتاب... مي دويد، مي بلعيد، مي آموخت، اما نه بخاطر خودش، نه بخاطر رشد روحي و فردي خودش بلكه بخاطر دردي دردناك، دردناك تر از هر درد جسمي، دردي كه قطره قطره شروع شد و حالا برايش به سيلي مانند شده كه او را با خود بي رحمانه مي برد. خودش هم مي داند دست و پا زدن خلاف اين سيل و جريان بيهودست ولي همچنان مي زند، مي جنگد و بهايش را مي پردازد. از اين ور به آن ور. تنها يك راه داشت، تنها يك جواب داشت و آن فراموشي بود... همه چيز...

كافي بود لحظه اي كوتاه تصميمي به اندازه باقي مانده عمرش بگيرد و بگويد تمام! و آنقدر سر حرفش بماند تا همه چيز تمام شود. تمام تمام. و دوباره آغاز كند. دوباره خودش باشد و براي خودش. به گذشته اش بر گردد. آدمي از دنيا بي خبر، سر به هوا، به دور از واقيعت ها و درون دنيايي خود ساخته اما آزاد و رها، سبك، با خنده هايي بلند و كشيده، از ته دل، پاك و ساده، كودك وار، بي ريا، صادق و انسان!

به بهانه عشق پايش را چند قدمي جلوتر گذاشته بود و به قولي، آدمي متمدن و عاقل (آلوده) شده بود غافل از اينكه به دوزخي پا گذاشته بود كه كم كم مهر و محبت و صداقتش را بخار كرد. انديشه هاي آرمان پرستانه اش را سوزاند. انديشه هايي كه موجب طي كردن راهي چنين بود حالا در ميانه راه سوزانده شده و خاكستري داغ بنام حقيقت بر جا مانده بود.

برگردد يا ادامه دهد؟ برگردد يا ادامه دهد؟ پرسشي بي جواب...

همچون جسمي معلق در فضا شده بود كه هر طرف برايش راه مستقيم و مثبت مي توانست باشد. هر تصميمي برايش جايز بود. پرسشي كه خود آگاه يا ناخود آگاه در ذهنش، همچون بادي مداوم بر كوهي، باعث فرسودگيش مي شد...

در اين لحظه ها بود كه آرزوي رسيدن آن روز يا شب را مي كرد. آنقدر اين درد برايش روشن شده كه دردهاي سطحي و گذرا، برايش نه اهميتي داشتند و نه رنجي. موهايش شروع به ريزش كرد، چشمانش ضعيف تر، سرفه هايي ناگهاني و طولاني و بدنش هميشه خسته و كرخ مي نمود.

تا اينكه تصميمش را گرفت! ابتدا مثل هميشه از پنجره به خيابان نگاه كرد. به اين حركت و جنبش و جريان... اندكي بعد به تراس رفت. دستش را روي نرده ها گذاشت و به پايين خم شد. به كف صاف خيابان خيره شده بود و خودش را هنگام برخورد به آن تصور مي كرد.

تلفن زنگ مي زند... جواب نمي دهد... ديگر چه اهميتي داشت؟ برمي گردد و هر چيز با ارزشي كه دارد را جمع مي كند و داخل چمدانش مي ريزد. تلفن همچنان زنگ مي زند. سوار ماشينش مي شود و راه مي افتد. به كجا؟ خودش هم نمي داند.حس غريبي دارد و فقط مي راند. تنها به رفتن فكر مي كند. خاطرات اين چند ساله همچون ماشين هاي كه از روبرو مي آيند از پيش چشمانش مي گذرند. نگاهي به ساعتش مي اندازد. سه و نيم شب. وارد راهي فرعي مي شود. به دور از نور ماشين ها. هيچ نوري نيست جز نور ستارگان. ماشين را نگه مي دارد. پياده مي شود و چند قدمي به جلو بر مي دارد. نفسي عميق مي كشد و نگاهي به آسمان پر ستاره بالاي سرش مي اندازد. لحظه اول از ديدن اينهمه ستاره هاي درشت و ريز جا مي خورد. اما بعد از زماني اندك محو تماشايش مي شود. مدتي بعد دراز كشيده به تماشايش ادامه مي دهد...

اشعه هاي آفتاب صورت سرد و اصلاح نشده اش را داغ مي كند و بيدار. اين اولين باري بود كه بدنش با طبيعت دست و پنجه نرم مي كرد. احساس مي كرد جزيي از آن شده. جزيي از اين بيابان تهي.

ياد ماشين مي افتد. به هر دو طرف جاده نگاهي مي كند. باورش نمي شد. از ماشين خبري نبود! و به تبع چمدان! و در كل همه داراي اش. حتي نمي دانست از كدام طرف آمده و به كدام طرف بايد رود. باورش نمي شد كه در چنين مخمصه اي گير كرده باشد. اما ته دلش نه تنها ناراضيتي اي نبود بلكه خيلي هم شاد و راضي به نظر مي آمد! احساس سبكي مي كرد. احساس مي كرد كه از آن سيل و جريان بيرون خزيده. به آغازش برگشته، خودش شده و براي خودش. آزاد و رها. به سان ابرهاي بالاي سرش.

 با آرامشي خاص شروع به قدم برداشتن مي كند. نسيم خنكي به صورتش مي خورد. چشمانش را ريز كرده و به افق مي نگرد. قدم هايش را تند تر و تند تر مي كند... مي دود و مي دود...

بازگشت

 

  رای گیری

نظرتان را درباره سایت کامتونت، از طریق کادر زیر و بزبان انگلیسی برایمان ایمیل کنید.

Message:Type in English

 

 
 
 

ONLINE

VIRUS

 CHECK

Symantec

McAfee

Panda

نظر شما

GuestBook

 

درج رایگان آکهی های شما در قسمت نیازمندیهای تورنتو

 

مجانی

برای برداشتن کتاب آشپزی در قالب PDF کلیک راست کرده و Save target as را انتخاب کنید.

 

 

Hosted By:

Supported By:

 
 
 

 
 
 
 

استفاده از مطالب سایت کامتونت با ذکر ماخذ مجاز میباشد.

©Copyright 2003-2005 ComeToNet

ComeToNet.com is not a commercial site